Part: 15
Part: 15
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
گفتم:
خب، منظورت از قانون شکنی چی بود؟
گفت:
تو هنوز زنه منی!
گفتم:
چطور میتونی این حرفو بزنی وقتی که من از طریق قانونی ازت طلاق گرفتم و همچنین قانون این دنیا پیوند بین ملکه آسمان و پادشاه شیاطین رو گناه بزرگ مینامد؟!
من زنه تو نیستم و تو هیچ حس مالکیتی روی من نخواهی داشت!
گفت:
من از قانون پیروی نمیکنم......
تو زنه من خواهی بود چه تو این دنیا و تو اون دنیا.....
گفتم:
ولی من از قانون پیروی میکنم و مرزی بزرگ بین نظره تو و نظره خودم میزارم!
در ضمن اینو خوب فرو کن تو گوشت، من هیچ وقت دوباره زن تو نمیشم!
من دیگه نمی خوام زندانی بشم.....
گفت:
زندانی که فرار نمیکنه!
فکر نکنم استفاده از کلمه زندانی کلمه درستی باشه!
حالا با من میای؟!
گفتم:
کجا؟!
گفت:
خونه!
گفتم:
من، با تو نمیام!
گفت:
از من نباید سرپیچی کنی که میدونی میتونم چیکار کنم!
گفتم:
کی رو تهدید میکنی، کسی که ازت قدرتمند تره؟!
دوباره خندید:
فکر کردی خیلی قدرتمندی؟!
گلوم رو محکم گرفت و راه نفسم رو بست!
با همون دستش که دوره گلوم بود بلندم کرد تا صورتم مطابق با صورتش قراره بگیره.....
تقلا میکردم تا گلوم رو انقدر فشار نده......
چشمام سیاهی میرفت!
دستم رو بردم سمته دستش تا بتونم خنجش بزنم شاید حداقل ولم کنه......
گفت:
با من میای، من بخاطر گستاخی تو برای طلاق برنامه ریختم!
فکر کردی ولت میکنم، نه اصلا فکر نکن!
داشتم به مرگ نزدیک میشد که فهمیدم یه خنجر پشته کمرم هست......
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
گفتم:
خب، منظورت از قانون شکنی چی بود؟
گفت:
تو هنوز زنه منی!
گفتم:
چطور میتونی این حرفو بزنی وقتی که من از طریق قانونی ازت طلاق گرفتم و همچنین قانون این دنیا پیوند بین ملکه آسمان و پادشاه شیاطین رو گناه بزرگ مینامد؟!
من زنه تو نیستم و تو هیچ حس مالکیتی روی من نخواهی داشت!
گفت:
من از قانون پیروی نمیکنم......
تو زنه من خواهی بود چه تو این دنیا و تو اون دنیا.....
گفتم:
ولی من از قانون پیروی میکنم و مرزی بزرگ بین نظره تو و نظره خودم میزارم!
در ضمن اینو خوب فرو کن تو گوشت، من هیچ وقت دوباره زن تو نمیشم!
من دیگه نمی خوام زندانی بشم.....
گفت:
زندانی که فرار نمیکنه!
فکر نکنم استفاده از کلمه زندانی کلمه درستی باشه!
حالا با من میای؟!
گفتم:
کجا؟!
گفت:
خونه!
گفتم:
من، با تو نمیام!
گفت:
از من نباید سرپیچی کنی که میدونی میتونم چیکار کنم!
گفتم:
کی رو تهدید میکنی، کسی که ازت قدرتمند تره؟!
دوباره خندید:
فکر کردی خیلی قدرتمندی؟!
گلوم رو محکم گرفت و راه نفسم رو بست!
با همون دستش که دوره گلوم بود بلندم کرد تا صورتم مطابق با صورتش قراره بگیره.....
تقلا میکردم تا گلوم رو انقدر فشار نده......
چشمام سیاهی میرفت!
دستم رو بردم سمته دستش تا بتونم خنجش بزنم شاید حداقل ولم کنه......
گفت:
با من میای، من بخاطر گستاخی تو برای طلاق برنامه ریختم!
فکر کردی ولت میکنم، نه اصلا فکر نکن!
داشتم به مرگ نزدیک میشد که فهمیدم یه خنجر پشته کمرم هست......
- ۱۱۳
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط