رمان رز زخمی
رمان رز زخمی
پارت ۳۲(آخر)
#دیانا
میخواستم حرف بزنم که محراب با سرعت درو باز کرد.
محراب: آبجی
دیانا: داداشییی(بابغض)
محراب: آبجی اومدم نجاتت بدم.
ارسلان: ازدست کی اونوقت؟
محراب: از دست توی بی رحم.
ارسلان: هه: از دست شوهرش میخواب نجاتش بدی؟
محراب: چی شوهرش؟ توهم زدی؟
ارسلان: نه! خواهرت از من حاملس.
محراب: خواهر من؟ اونم بدون محرمیت؟
ارسلان: تقسیر من بود مست بودم.
محراب: مست بودی؟ مگه الکی الدنگ.
ارسلان: فعلن که شده.
محراب یقه ی ارسلانو گرفت و با تشر گفت:
محراب: میفهمی چی میگی عوضی خوبه منم خواهرت رو حامله کنم؟
ارسلان: توخیلی غلط میکنی.
محراب: خب دیگه مردم آشغال.
ارسلان: حرف دهنتو بفهم. بعدشم خواهرت از من حاملس.
محراب: مگه کشکه.
ارسلان: فعلن که حاملس الانم باید بریم محظر میخوام عقدش کنم.
محراب سیلی محکمی به ارسلان زد و اومد طرف من
محراب: حتی اگر ازش حاملم باشی برام مهم نیست اگر دوسش نداشته باشه.
دیانا: ولی داداش.... من... من.... د... و... س... ش... د.. ا.. ر.. م
محراب: از انتخاب ات مطمئنی؟
ارسلان: آره مطمئنه.
محراب: من باتو حرف زدم؟
ارسلان اومد کنارم و دستاشو دور کمرم حلقه کرد.
ارسلان: زن و شوهر حرفاشون یکیه.
۲سال بعد
دیانا: ارسلاننننن
ارسلان: بله؟
دیانا: بدو خیر سرم عروسی ی دختر عمو و خواهر شوهرمه.
ارسلان: باش خانمم بریم.
امرپز روز ازواج محراب و محشاده و منم با کسی که دوسش دارم ازواج کردم.
پایان🦇🦉:)
دوست دارم♡&
نظرتون راجب این رمان چیه؟
پارت ۳۲(آخر)
#دیانا
میخواستم حرف بزنم که محراب با سرعت درو باز کرد.
محراب: آبجی
دیانا: داداشییی(بابغض)
محراب: آبجی اومدم نجاتت بدم.
ارسلان: ازدست کی اونوقت؟
محراب: از دست توی بی رحم.
ارسلان: هه: از دست شوهرش میخواب نجاتش بدی؟
محراب: چی شوهرش؟ توهم زدی؟
ارسلان: نه! خواهرت از من حاملس.
محراب: خواهر من؟ اونم بدون محرمیت؟
ارسلان: تقسیر من بود مست بودم.
محراب: مست بودی؟ مگه الکی الدنگ.
ارسلان: فعلن که شده.
محراب یقه ی ارسلانو گرفت و با تشر گفت:
محراب: میفهمی چی میگی عوضی خوبه منم خواهرت رو حامله کنم؟
ارسلان: توخیلی غلط میکنی.
محراب: خب دیگه مردم آشغال.
ارسلان: حرف دهنتو بفهم. بعدشم خواهرت از من حاملس.
محراب: مگه کشکه.
ارسلان: فعلن که حاملس الانم باید بریم محظر میخوام عقدش کنم.
محراب سیلی محکمی به ارسلان زد و اومد طرف من
محراب: حتی اگر ازش حاملم باشی برام مهم نیست اگر دوسش نداشته باشه.
دیانا: ولی داداش.... من... من.... د... و... س... ش... د.. ا.. ر.. م
محراب: از انتخاب ات مطمئنی؟
ارسلان: آره مطمئنه.
محراب: من باتو حرف زدم؟
ارسلان اومد کنارم و دستاشو دور کمرم حلقه کرد.
ارسلان: زن و شوهر حرفاشون یکیه.
۲سال بعد
دیانا: ارسلاننننن
ارسلان: بله؟
دیانا: بدو خیر سرم عروسی ی دختر عمو و خواهر شوهرمه.
ارسلان: باش خانمم بریم.
امرپز روز ازواج محراب و محشاده و منم با کسی که دوسش دارم ازواج کردم.
پایان🦇🦉:)
دوست دارم♡&
نظرتون راجب این رمان چیه؟
- ۴.۳k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط