𓆩 پارت ۳۸ 𓆪 🖤🥀

𓆩 پارت ۳۸ 𓆪 🖤🥀

ات با عجله وارد سالن شد و در پشت سرش بسته شد.

جیمین که کنار پنجره ایستاده بود، با دیدنش برگشت.

— چرا این‌قدر هول شدی؟

ات نفسش را بیرون داد.

— چون یه نفر دنبالم می‌اومد...

لبخند جیمین محو شد.

— کی؟

ات سرش را تکان داد.

— نمی‌دونم. ولی از وقتی از کافه اومدم، حس می‌کردم یکی تعقیبم می‌کنه.

جیمین چند قدم جلو آمد.

— مطمئنی؟

ات خواست جواب بدهد که صدای زنگ گوشی جیمین بلند شد.

او صفحه را نگاه کرد.

یک پیام ناشناس.

«فکر کردی هنوز کسی نمی‌دونه معشوقه‌ی مخفی کیه؟»

چهره‌ی جیمین در یک لحظه تغییر کرد.

ات با نگرانی پرسید:

— چی شده؟

جیمین گوشی را پایین آورد.

— هیچی...

اما این بار، ات فهمید که دروغ می‌گوید.

چند ثانیه بعد، پیام دوم آمد.

«اگه می‌خوای سالم بمونه، فردا تنها بیا.»

ات با دیدن پیام خشکش زد.

— جیمین...

جیمین گوشی را خاموش کرد و به او نگاه کرد.

— از این لحظه، تنها جایی نمی‌ری.

ات آرام گفت:

— ولی اگه به خاطر من...

جیمین حرفش را قطع کرد:

— نه. اگه کسی بخواد بهت نزدیک بشه، اول باید از من رد بشه.

ات چیزی نگفت.

فقط برای اولین بار، فهمید این راز دیگر فقط بین خودش و جیمین نیست...

یک نفر دیگر هم از آن خبر داشت.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط