همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 88.
"ویو پارک دوین"
در اتاق کنفرانس بسته شد.
تق.
سکوت...
جونگ کوک چند قدم به سمتم اومد.
_«بالاخره میخوای بگی چته؟»
پرونده رو محکم روی میز گذاشتم.
+«هیچی.»
_«دوباره همون جواب.»
+«چون همینه.»
_«دوین...»
+«نه، آقای جئون.»
+«الان ساعت کاریه.»
+«رئیسی، منم کارمند.»
+«همین.»
اخم کرد.
_«بیرون از این اتاق هم همینقدر ازم فاصله میگیری؟»
لبخند تلخی زدم.
+«مگه مهمه؟»
_«آره.»
+«چرا؟»
_«چون از صبح حتی یه بارم مثل همیشه باهام حرف نزدی.»
یه قدم جلو رفتم.
+«تو هم که وقت داشتی.»
+«همش با دونگ وو بودی.»
مکث کرد.
_«پس واقعاً موضوع همینه.»
+«نه.»
_«هست.»
+«نیست.»
_«دوین... به چشمام نگاه کن و بگو هیچ اهمیتی نمیدی که من با دونگ وو برم سفر.»
سرمو بالا آوردم.
چشم توی چشمش.
+«...»
هیچی نگفتم.
جونگ کوک آهسته گفت:
_«دیدی؟»
_«نتونستی.»
نفسم رو با کلافگی بیرون دادم.
+«چرا انقدر اصرار داری؟»
_«چون میخوام حقیقت رو بدونم.»
+«چه حقیقتی؟»
_«اینکه ناراحتی.»
+«ناراحتم!»
صدام برای اولین بار بلند شد.
_«آره، ناراحتم!»
_«راضی شدی؟»
اتاق در سکوت فرو رفت.
اشک توی چشمام جمع شده بود، اما نمیخواستم بریزه.
+«ناراحتم چون...»
حرفم نصفه موند.
جونگ کوک خیلی آروم پرسید:
_«چون...؟»
سرم رو پایین انداختم.
+«...نمیدونم.»
چند قدم به هم نزدیکتر شده بودیم.
فاصلهمون حالا فقط چند سانتیمتر بود.
جونگ کوک با صدایی آروم گفت:
_«دوین...»
_«من اگه برم...»
_«برمیگردم.»
+«مسئله این نیست.»
_«پس چیه؟»
با درماندگی بهش نگاه کردم.
+«خودمم نمیدونم...»
نفسش آروم به صورتم میخورد.
قلبم اونقدر تند میزد که انگار صداش توی اتاق پیچیده بود.
اون هم ساکت شده بود.
فقط به چشمهام نگاه میکرد.
زمان انگار ایستاده بود.
بیاختیار...
هر دومون همزمان یک قدم کوچیک به جلو برداشتیم.
نه از روی تصمیم...
نه از روی برنامه...
فقط در همون لحظهی پر از احساس و سکوت.
نگاههامون روی لبهای هم لغزید.
و قبل از اینکه هیچکدوم فرصت فکر کردن داشته باشیم...
لبهامون خیلی کوتاه...
و خیلی آروم...
به هم برخورد کرد.
فقط چند ثانیه.
هر دومون انگار همون لحظه به خودمون اومدیم.
جونگ کوک سریع یک قدم عقب رفت.
من هم با ناباوری دستم رو روی لبهام گذاشتم.
+«م... ما...»
هیچکدوم کلمهای پیدا نمیکردیم.
جونگ کوک با چشمانی که هنوز از شوک پر بود، زمزمه کرد:
_«دوین...»
صورتم از خجالت سرخ شده بود.
بدون اینکه چیزی بگم...
پروندهم رو برداشتم.
و تقریباً با عجله از اتاق بیرون رفتم.
تق!
در بسته شد.
جونگ کوک همانجا، وسط اتاق کنفرانس، بیحرکت ایستاده بود.
نوک انگشتش را آرام روی لبهایش گذاشت.
و زیر لب، با ناباوری گفت:
_«...این... واقعاً اتفاق افتاد؟»
پارت 88.
"ویو پارک دوین"
در اتاق کنفرانس بسته شد.
تق.
سکوت...
جونگ کوک چند قدم به سمتم اومد.
_«بالاخره میخوای بگی چته؟»
پرونده رو محکم روی میز گذاشتم.
+«هیچی.»
_«دوباره همون جواب.»
+«چون همینه.»
_«دوین...»
+«نه، آقای جئون.»
+«الان ساعت کاریه.»
+«رئیسی، منم کارمند.»
+«همین.»
اخم کرد.
_«بیرون از این اتاق هم همینقدر ازم فاصله میگیری؟»
لبخند تلخی زدم.
+«مگه مهمه؟»
_«آره.»
+«چرا؟»
_«چون از صبح حتی یه بارم مثل همیشه باهام حرف نزدی.»
یه قدم جلو رفتم.
+«تو هم که وقت داشتی.»
+«همش با دونگ وو بودی.»
مکث کرد.
_«پس واقعاً موضوع همینه.»
+«نه.»
_«هست.»
+«نیست.»
_«دوین... به چشمام نگاه کن و بگو هیچ اهمیتی نمیدی که من با دونگ وو برم سفر.»
سرمو بالا آوردم.
چشم توی چشمش.
+«...»
هیچی نگفتم.
جونگ کوک آهسته گفت:
_«دیدی؟»
_«نتونستی.»
نفسم رو با کلافگی بیرون دادم.
+«چرا انقدر اصرار داری؟»
_«چون میخوام حقیقت رو بدونم.»
+«چه حقیقتی؟»
_«اینکه ناراحتی.»
+«ناراحتم!»
صدام برای اولین بار بلند شد.
_«آره، ناراحتم!»
_«راضی شدی؟»
اتاق در سکوت فرو رفت.
اشک توی چشمام جمع شده بود، اما نمیخواستم بریزه.
+«ناراحتم چون...»
حرفم نصفه موند.
جونگ کوک خیلی آروم پرسید:
_«چون...؟»
سرم رو پایین انداختم.
+«...نمیدونم.»
چند قدم به هم نزدیکتر شده بودیم.
فاصلهمون حالا فقط چند سانتیمتر بود.
جونگ کوک با صدایی آروم گفت:
_«دوین...»
_«من اگه برم...»
_«برمیگردم.»
+«مسئله این نیست.»
_«پس چیه؟»
با درماندگی بهش نگاه کردم.
+«خودمم نمیدونم...»
نفسش آروم به صورتم میخورد.
قلبم اونقدر تند میزد که انگار صداش توی اتاق پیچیده بود.
اون هم ساکت شده بود.
فقط به چشمهام نگاه میکرد.
زمان انگار ایستاده بود.
بیاختیار...
هر دومون همزمان یک قدم کوچیک به جلو برداشتیم.
نه از روی تصمیم...
نه از روی برنامه...
فقط در همون لحظهی پر از احساس و سکوت.
نگاههامون روی لبهای هم لغزید.
و قبل از اینکه هیچکدوم فرصت فکر کردن داشته باشیم...
لبهامون خیلی کوتاه...
و خیلی آروم...
به هم برخورد کرد.
فقط چند ثانیه.
هر دومون انگار همون لحظه به خودمون اومدیم.
جونگ کوک سریع یک قدم عقب رفت.
من هم با ناباوری دستم رو روی لبهام گذاشتم.
+«م... ما...»
هیچکدوم کلمهای پیدا نمیکردیم.
جونگ کوک با چشمانی که هنوز از شوک پر بود، زمزمه کرد:
_«دوین...»
صورتم از خجالت سرخ شده بود.
بدون اینکه چیزی بگم...
پروندهم رو برداشتم.
و تقریباً با عجله از اتاق بیرون رفتم.
تق!
در بسته شد.
جونگ کوک همانجا، وسط اتاق کنفرانس، بیحرکت ایستاده بود.
نوک انگشتش را آرام روی لبهایش گذاشت.
و زیر لب، با ناباوری گفت:
_«...این... واقعاً اتفاق افتاد؟»
- ۳.۰k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط