#•| Roman.𝙊𝙣𝙮𝙖𝙯

#•| Roman.𝙊𝙣𝙮𝙖𝙯
اشتباه شیرین:)
#part⁴

اون امیر عوضی هم اینجا بود
اون اخع چی می‌خواست اینجااااااا.

عمر : دلم می‌خواد برم فک و دهنشو بیارم پایین

آسیه: نه عمر ولش کن اون ارزش نداره

تعجب کرده بودم همه مهمونا اومدن اما هنوز کیک بچه رو نیووردن و برک می گفت یه نفر هنوز نیومده

( دوستان نکته: دوروک وقتی آسیه حامله بوده اونو ول کرده حالا چراشو بعداً میفهمید و فق عمر سوسن و آبیکه می‌دونن ک آنیسا بچه دوروکه و توجه کنید ک اینجا آسیه زیاد سن کمی نداره. و سوسن و دوروک خواهر برادرن , تو این سه سال سوسن با دوروک هم ارتباط بوده و عکس مانیسا رو برای دوروک می‌فرستاده خلاصه همه کاراشونو می‌گفته چون دوروک نگران بوده
امیر هم مص رمان های دیگه ب آسیه چش داشته و بعد تقاص پس دادنش الان ادعا می‌کنه که دیگه ب آسیه چشمی نداره و جلوی همه خودشو آدم خوبی به حساب میاره به خاطر همین ایبیکه اونو دعوت کرده اما دروغ می‌گه ک دیگه ب آسیه چشمی نداره )

۳‌ ساعت قبل

Doruk✨💚

خواب بودم که گوشیم زنگ خورد .
صفحه تماس رو نگاه کردم

Berko!:)

ایکون سبز رو کشیدم .

دوروک : بله داداشم.

برک: اااووووووو کانکا نیومده خوابیدی بلند شو بیا می‌خوام ببینمت بابا 3 ساله ندیدمت

رو تخت نشستم و گفتم : نمیشه نیام فردا همو ببینیم

برک : یه چیز هایی هم هست می‌خوام بهت بگم .

دوروک: اونارو بعداً بگو الان حوصله ندارم واقعا.

برک : حتی راجب آسیه و سوسن باشه ؟

با اسم آسیه دلم ریخت .وای آسیه انقدر دلم براش تنگ شده بود ک نگو.سوسنم ک هر روز باهم حرف می‌زنیم اما ممکنه چیزی ب من نگفته باشه

دوروک‌ : کجا بیام ؟

برک : عااا تا اسم آسیه امد دوروک بی ساکت شد.

دوروک‌ :برکووو 😠میگی کجا بیام یا نه ؟

برک خندید و گفت : بیا کافه ی همیشگی مون .

دوروک‌ : باشه فعلا .

تا اسم آسیه امد دل شوره گرفتم .
هم ترسیدم اتفاقی واسه خودش یا آنیسا افتاده باشه
اگه تنها آسیه بود خودخوری میکردم تا اخر عمرم با عکسش زندگی میکردم اما دیگه نمی‌تونستم و طاقت نداشتم.

پاشدم یه لباس مشکی پوشیدم با یه شلوار مشکی پوشیدم .
موهامو درس و کردم و زنجیری که آسیه برام گرفته بود رو انداختم و ساعتمو انداختم و عطر تلخ همیشگیم و زدم .
سویچ ماشینمو برداشتم و رفتم کفشای سفیدمو پوشیدم و سوار ماشین شدم .
راه افتادم بعد ⁴⁰ مین رسیدم .

وارد کافه شدم . برک تا منو دید خیلی خوشحال شد منم همینطور

برک: وایییی کانکا دلم تنگ شده بود برات
دیدگاه ها (۰)

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

هلوووو. اینو من با کمک چت جی پی تی ساختم‌شون امیدوارم ک برا...

تو ونک تهران یک مغازه زدن اسمش گذاشتن دستپخت بی بیفقط هم کتل...

#پارت_113آقای مافیا ♟🎲سوسن چشم غزه ای به سامیار رفت+ هوی اون...

ترامپ در تروث: آخرین نیروهای آمریکایی از عراق خارج می‌شوند؛ ...

هاگوپیان: طاعونی که تو روسیه پخش شده، حدود 100 برابر کشنده‌ت...

تو ونک تهران یک مغازه زدن اسمش گذاشتن دستپخت بی بیفقط هم کتل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط