رز سیاه
# رز _ سیاه
PART _ 23
تارا: ساعت نزدیک ۶ بود... از رو تخت بلند شدم رفتم سمت کمد یه دست لباس برداشتم و لباسامو عوض کردم... شونه ای به موهام زدمو بستمشون.. موهام الان تا زیر باسنم میرسید باید کوتاهشون میکردم... کنار پنجره نشستم و به باغ عمارت نگاه میکردم... اینجا واقعا فوقالعاده بود... سمت چپ ته باغ یه استخر بزرک بود و یکم اونورتر از استخر یه میز و چهارتا صندلی بود جای دنجی واسه تنها بودن و اتیش روشن کردن بود... وسط باغ یه حوض بزرگ بود که یه فرشته وسطش قرار داشت و از کوزه ای که دستش بود اب میریخت توی حوض کوچیک داخل حوض بزرگ و از حوضچه بزرگ میریخت تو حوض اصلی... توی آب حوضم پر از گل های نیلوفر ابی و گل برگ بود... دو تا دورشم پر بود از درختای که شکوفه زدن بودن پر از درخت میوه بود... پشت عمارتم یه مسیر سرسبز بود که کناره های مسیر پر از درختای هلو بود و بخواطر اینکه درختا تازه شکوفه زده بودن گلبرگای هلو همه جای مسیر ریخته بودن و صحنه خیلی رویایی رو درست میکرد... همونجوری که به باغ نگاه میکردم در عمارت باز شد و ماشین تهیانگ با دوتا ماشین اسکورت وارد شد و توی باغ پارک کردن... مکس در و براش باز کرد و اونم طبق معمول با غرور از ماشین پیاده شد و سمت ورودی عمارت اومد و بعد چن لحظه وارد عمارت شد
.............................
تهیانگ: وقتی ماشین توی حیاط پارک کرد مکس در و برام باز کرد و پیاده شدم.. کتمو مرتب کردم... همونجوری که مسیر سنگ فرش حیاط بزرگ عمارتو طی میکردم به این فکر میکردم چجوری به تارا توضیح بدمو قراره چه عکس العملی نشون بده... بعد از طی یه مسیر نسبتا کوتاه از در ورودی عمارت وارد شدم... اول باید طبق حرفی که بهش زده بودم میبردمش خرید و بعد موقعیت مناسب و جور میکردمو بهش میگفتم... من قبلا هیچوقت واسه گفتن حقیقت استرس نداشتم و خیلی رک و خونسرد حرفمو به طرف میزدم و برام مهم نبود چه واکنشی نشون میده ولی الان استرس داشتم و کف دستام مدام عرق میکرد... چون.. تارا از بقیه برام فرق داشت.. خیلی فرق داشت.. پله هارو طی کردم و همین که دم در اتاقش رسیدم خودش در و باز کرد و اومد بیرون... موهاشو دم اسبی بالا بسته بود با این کار پوست کنار چشماش لیفت شده بود و شدیدا چشماشو درشت تر نشون میداد و رنگ سبز جادویی چشماش بیشتر تو چشم بود... یه کت کوتاه جلو بسته تنش بود که از جلو حالت نیم تنش شکل مثلث بود و یه شلوار گشاد ست کتش تنش بود... استایلش همیشه تامبوی بوده.. تارا کلا از وسایل دخترونه خوشش نمیومد و همین بود که اونو متفاوت میکرد... با صداش به خودم اومدم و فهمیدم چن دقیقس دارم رصدش میکنم
تارا: حالت خوبه یه ساعته زل زدی به من
تهیانگ: ها.. هیچی... برو پایین منم الان میام
تارا: مطمئنی خوبی...
تهیانگ: اره چرا میپرسی
تارا: هیچی... این مدت یکم زیادی عجیب میزنی
تهیانگ: وات... سرشو سمت راست کج کرد و توی چشمام دقیق شد
تارا: نکنه عاشقم شدی
تهیانگ: چی میگیی تو بابااااا
تارا: گفتم نکنه عاشقم شدی.. کنارش وایستادم و نگاش کردم... اخه معمولا ادمای عاشق انقدر گیج میزنن و خنگ بازی در میارن... بهش چشمک زدم و دنبالش یه لبخند حرص درار و از پله ها رفتم پایین
تهیانگ: نفس عمیق کشیدم و پر حرص خنده ای سر دادم... این دختر اخرش منو روانی میکرد... وارد اتاقم شدم.. لباسامو در اورم و یه دست لباس دیگه برداشتم.. شلوار کت و پوشیدم یه پیراهن سفید سادم پوشیدم و دوتا دکمه های اولشو باز گذاشتم پیراهنو دادم توی شلوارمو مرتبش کردم کتمو که ست شلوارم بود پوشیدم و عطر همیشگی مو زدم ساعتمو به دست چپم بستمو بعد حالت دادن موهامو برادشتن اصلحم و مخفی کردنش پشت کمرم زیر کت از اتاق رفتم بیرون.... از پله ها رفتم پایین و وارد حیاط شدم..
اسلاید دوم استایل تارا 💋
اسلاید سوم استایل تهیانگ 🔥
جفتشونم عجب تیپای میزنن لعنتیا👀
PART _ 23
تارا: ساعت نزدیک ۶ بود... از رو تخت بلند شدم رفتم سمت کمد یه دست لباس برداشتم و لباسامو عوض کردم... شونه ای به موهام زدمو بستمشون.. موهام الان تا زیر باسنم میرسید باید کوتاهشون میکردم... کنار پنجره نشستم و به باغ عمارت نگاه میکردم... اینجا واقعا فوقالعاده بود... سمت چپ ته باغ یه استخر بزرک بود و یکم اونورتر از استخر یه میز و چهارتا صندلی بود جای دنجی واسه تنها بودن و اتیش روشن کردن بود... وسط باغ یه حوض بزرگ بود که یه فرشته وسطش قرار داشت و از کوزه ای که دستش بود اب میریخت توی حوض کوچیک داخل حوض بزرگ و از حوضچه بزرگ میریخت تو حوض اصلی... توی آب حوضم پر از گل های نیلوفر ابی و گل برگ بود... دو تا دورشم پر بود از درختای که شکوفه زدن بودن پر از درخت میوه بود... پشت عمارتم یه مسیر سرسبز بود که کناره های مسیر پر از درختای هلو بود و بخواطر اینکه درختا تازه شکوفه زده بودن گلبرگای هلو همه جای مسیر ریخته بودن و صحنه خیلی رویایی رو درست میکرد... همونجوری که به باغ نگاه میکردم در عمارت باز شد و ماشین تهیانگ با دوتا ماشین اسکورت وارد شد و توی باغ پارک کردن... مکس در و براش باز کرد و اونم طبق معمول با غرور از ماشین پیاده شد و سمت ورودی عمارت اومد و بعد چن لحظه وارد عمارت شد
.............................
تهیانگ: وقتی ماشین توی حیاط پارک کرد مکس در و برام باز کرد و پیاده شدم.. کتمو مرتب کردم... همونجوری که مسیر سنگ فرش حیاط بزرگ عمارتو طی میکردم به این فکر میکردم چجوری به تارا توضیح بدمو قراره چه عکس العملی نشون بده... بعد از طی یه مسیر نسبتا کوتاه از در ورودی عمارت وارد شدم... اول باید طبق حرفی که بهش زده بودم میبردمش خرید و بعد موقعیت مناسب و جور میکردمو بهش میگفتم... من قبلا هیچوقت واسه گفتن حقیقت استرس نداشتم و خیلی رک و خونسرد حرفمو به طرف میزدم و برام مهم نبود چه واکنشی نشون میده ولی الان استرس داشتم و کف دستام مدام عرق میکرد... چون.. تارا از بقیه برام فرق داشت.. خیلی فرق داشت.. پله هارو طی کردم و همین که دم در اتاقش رسیدم خودش در و باز کرد و اومد بیرون... موهاشو دم اسبی بالا بسته بود با این کار پوست کنار چشماش لیفت شده بود و شدیدا چشماشو درشت تر نشون میداد و رنگ سبز جادویی چشماش بیشتر تو چشم بود... یه کت کوتاه جلو بسته تنش بود که از جلو حالت نیم تنش شکل مثلث بود و یه شلوار گشاد ست کتش تنش بود... استایلش همیشه تامبوی بوده.. تارا کلا از وسایل دخترونه خوشش نمیومد و همین بود که اونو متفاوت میکرد... با صداش به خودم اومدم و فهمیدم چن دقیقس دارم رصدش میکنم
تارا: حالت خوبه یه ساعته زل زدی به من
تهیانگ: ها.. هیچی... برو پایین منم الان میام
تارا: مطمئنی خوبی...
تهیانگ: اره چرا میپرسی
تارا: هیچی... این مدت یکم زیادی عجیب میزنی
تهیانگ: وات... سرشو سمت راست کج کرد و توی چشمام دقیق شد
تارا: نکنه عاشقم شدی
تهیانگ: چی میگیی تو بابااااا
تارا: گفتم نکنه عاشقم شدی.. کنارش وایستادم و نگاش کردم... اخه معمولا ادمای عاشق انقدر گیج میزنن و خنگ بازی در میارن... بهش چشمک زدم و دنبالش یه لبخند حرص درار و از پله ها رفتم پایین
تهیانگ: نفس عمیق کشیدم و پر حرص خنده ای سر دادم... این دختر اخرش منو روانی میکرد... وارد اتاقم شدم.. لباسامو در اورم و یه دست لباس دیگه برداشتم.. شلوار کت و پوشیدم یه پیراهن سفید سادم پوشیدم و دوتا دکمه های اولشو باز گذاشتم پیراهنو دادم توی شلوارمو مرتبش کردم کتمو که ست شلوارم بود پوشیدم و عطر همیشگی مو زدم ساعتمو به دست چپم بستمو بعد حالت دادن موهامو برادشتن اصلحم و مخفی کردنش پشت کمرم زیر کت از اتاق رفتم بیرون.... از پله ها رفتم پایین و وارد حیاط شدم..
اسلاید دوم استایل تارا 💋
اسلاید سوم استایل تهیانگ 🔥
جفتشونم عجب تیپای میزنن لعنتیا👀
- ۲.۶k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط