══❖پارت: پنجم ❖══

══❖پارت: پنجم ❖══
چند روز از بیدار شدن آدرین گذشته بود.
پزشکان سلطنتی هنوز اجازه نمی‌دادند فعالیت زیادی انجام دهد.
سارا تقریباً هر چند دقیقه یک بار به اتاقش سر می‌زد.
آیهان هم هر روز می‌آمد تا مطمئن شود برادر کوچکش دوباره خودش را به کشتن نمی‌دهد.
البته آدرین از تمام این مراقبت‌ها خسته شده بود.
خیلی خسته.
صبح یکی از روزها...
سارا با لبخند وارد اتاق شد.
سارا-«امروز حالت چطوره؟»
آدرین کنار پنجره ایستاده بود.
آدرین-«زنده‌ام.»

سارا-«شاهزاده لطفا با کلمات درست جواب بدین.»
آدرین-«پس خوبم.»
سارا-«دروغگو.»
آدرین سکوت کرد.
سارا هم فقط آه کشید.

همان شب...
آدرین دوباره شنل مشکی‌اش را پوشید.
به آرامی از پنجره بیرون رفت.
این بار نگهبان‌ها بیشتر شده بودند.
بعد از ماجرای بیهوش شدنش، امنیت قصر چند برابر شده بود.
اما برای کسی مثل آدرین...
این مانع بزرگی نبود.
چند دقیقه بعد...

او در دل جنگل ایستاده بود.
مقابل همان کلبه.
از دور به کلبه نگاه کرد.
دود آرامی از دودکش بالا می‌رفت.
ظاهراً همه سالم بودند.
آدرین خواست جلو برود که ناگهان صدایی از پشت سرش آمد.
«بالاخره پیدات شد.»
آدرین حتی برنگشت.
آدرین-«سلام کاین.»
کاین که روی شاخه درخت نشسته بود، اخم کرد.
کاین-«از اول فهمیدی؟»
آدرین -«آره.»
کاین-«ترسناک هستی.»
آدرین-«می‌دونم.»
کاین پایین پرید.
دست‌هایش را داخل جیب‌هایش گذاشت.
کاین-«فکر کردم از روی هوس نجاتمون دادی و فراموشمون کردی.»
آدرین برگشت و نگاهش کرد.
آدرین-«چی؟»
کاین-«هیچی.»
آدرین-«عجیب حرف می‌زنی.»
کاین-«تو عجیب‌تری.»
برای چند ثانیه هر دو به هم نگاه کردند.
بعد کاین خندید.
برای اولین بار.
و آدرین هم لبخند کوچکی زد.

در همین لحظه در کلبه باز شد.
دیانا بیرون آمد.
و همان لحظه آدرین را دید.
دیانا-«ها؟!»
چشمانش گرد شد.
دیانا-«شاهزاده!»
صدایش آن‌قدر بلند بود که بقیه هم بیرون دویدند.
. کلارا.کال.کارن.کارمن.آلن.
همه جمع شدند.

آلن که هم‌سن آدرین بود، دست به سینه ایستاد.
آلن-«بالاخره اومدی.»
آدرین شانه بالا انداخت.
آدرین-«سرم شلوغ بود.»
آلن-«چهار ماه؟!»
آدرین-«آره.»
آلن-«واقعاً؟»
آدرین-«تقریباً.»

دیانا با خنده گفت:
دیانا-«شاهزاده‌ها هم انگار بهونه میارن.»
آدرین فقط نگاهش کرد.
بدون هیچ واکنشی.
در همین لحظه...
کارن جلو آمد.
و مستقیم به صورت آدرین خیره شد.
خیلی نزدیک.
آن‌قدر نزدیک که آدرین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
آدرین-«...؟»
کارن همچنان خیره بود.
کاین اخم کرد.
کاین-«کارن چیکار می‌کنی؟»
کارن-«هیچی.»
کاین-«پس چرا زل زدی؟»
آدرین هم بالاخره پرسید:
آدرین-«مشکلیه؟»
کارن چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«ضعیف‌تر شدی.»
همه ساکت شدند.
آدرین پلک زد.«چی؟»
کلارا جلو آمد.«راست میگه.»
آدرین -«...»
کلارا-«صورتت رنگ نداره.»
دیانا هم سر تکان داد.
دیانا-«انگار مریض بودی.»
برای لحظه‌ای سکوت برقرار شد.
بعد آدرین لبخند کوچکی زد.
آدرین-«شاید اشتباه می‌کنین.»

اما هیچ‌کس حرفش را باور نکرد.
کاین به او خیره شد.
کاین-«چی شده؟»
آدرین-«هیچی.»
کاین دستش را روی صورتش کشید.
«اعصاب ادم رو داغون میکنی.»

چند دقیقه بعد...
همه داخل کلبه نشسته بودند.
این اولین بار بود که واقعاً کنار هم صحبت می‌کردند.
نه مثل یک شاهزاده و چند غریبه.
بلکه مثل چند دوست.
آدرین بیشتر شنونده بود.
به حرف‌هایشان گوش می‌داد.
به خنده‌هایشان.
به دعواهای کوچکشان.
به شوخی‌هایشان.
و برای اولین بار بعد از مدت‌ها...
احساس کرد جای آرامی پیدا کرده است.
جایی که لازم نبود نقش بازی کند.

هنگام غروب...
آدرین از جا بلند شد.
آدرین-«من دیگه میرم.»
همه ساکت شدند.
دیانا پرسید:
دیانا-«باز کی میای؟»
آدرین-«نمی‌دونم.»
دیانا-«چه جواب مسخره‌ای.»
آدرین-«واقعا نمیدونم.»
وقتی به سمت جنگل می‌رفت...
لحظه‌ای ایستاد.
برگشت و به آن‌ها نگاه کرد.
هفت نفری که زمانی غریبه بودند.
و حالا...
شاید نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش بودند.
لبخند بسیار کمرنگی روی لبش نشست.
اما این بار...
غمگین بود.
آدرین-«امیدوارم بهم اعتماد کنین.»
همه متعجب شدند.
کاین گفت:«...»
اما قبل از اینکه حرفی بزند...
نور جادو اطراف آدرین پیچید.
و ناپدید شد.
هفت نفر در سکوت ایستادند.
دیانا آرام گفت:
دیانا-«فکر نمی‌کنم اون لبخند عادی بود.»
کلارا سرش را پایین انداخت.
کلارا-«منم همین فکر رو می‌کنم.»
کاین به جایی که آدرین ایستاده بود خیره شد.
و برای اولین بار...
با خودش فکر کرد:
شاهزاده سوم هریسون... واقعاً چه زندگی‌ای داره؟
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: چهارم ❖══چند روز از ماجرای جنگل گذشته بود.ظاهراً هم...

═❖پارت: سوم ❖══سکوت عجیبی در جنگل شده بود.هفت بچه هنوز با نا...

══❖پارت: دوم ❖══آدرین مثل همیشه، صبحش رو با کلاس‌های خسته‌کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط