یا که به راه آرم این صید دل رمیده را

یا که به راه آرم این صید دل رمیده را
یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را

یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن
یا به تو واگذارم این جسم به خون طپیده را

یا که غبار پات را نور دو دیده می‌کنم
یا به دو دیده می‌نهم پای تو نور دیده را

یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن
یا بستان و بازده لعل لب مکیده را

کودک اشگ من شود خاک‌نشین ز ناز تو
خاک‌نشین چرا کنی کودک ناز دیده را

چهره به زر کشیده‌ام بهر تو زر خریده‌ام
خواجه به هیچ‌کس مده بندهٔ زر خریده را

گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی
کی ز نظر نهان کنم اشگ به ره چکیده را

بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان
یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را

گر دو جهان هوس بود بی‌تو چه دسترس بود
باغ ارم قفس بود طایر پر بریده را

جز دل و جان چه آورم بر سر ره چو بنگرم
ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را

بلعجبی شنیده‌ام‌، چیز ندیده دیده‌ام
اینکه فروغ دیده‌ام دیده کند ندیده را

خیز بهار خون‌جگر جانب بوستان گذر
تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را


ملک‌الشعرای بهار
دیدگاه ها (۹)

کس نزد هرگز در غمخانهٔ اهل وفاگر بدو گویند بر در ، کیست گوید...

چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما راسجاده زاهدان را درد و قمار...

ای آتش سودای تو خون کرده جگرهابر باد شده در سر سودای تو سرها...

بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما راچو ما را یک نفس باشد...

چو لعل شکرینت بوسه بخشدمذاق جان من ز او پر شکر بادمرا از توس...

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنیکه اگر کنی همه درد م...

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان راتو مرا گنج روانی چه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط