"درخواستی"

"درخواستی"

با اصرار دوستات به پشت حیاط مدرسه رفتی..اصلا نمیدونستی موضوع چیه..
به دیوار تکیه داده بودی و منتظرشون بودی
که یهو چندتا دختر اومدن و دوستات هم همراهشون بودن..
با پوزخند نگاهت کردنت..نمیدونستی چیشده..
ناگهان از بالا سطل ابی روی سرت خالی شد...خیس اب شدی..
از شوک و سرمای اب به خودت لرزیدی..
اون دختری که بهش میومد رئیس بقیه باشه با پوزخند گفت
£اینم تقدیم به کسی که میخواد یونگی رو از من بدزده
بدزدم؟..من؟؟..از حرفش خندم گرفت
+مگه برای توعه که من بخوام ازتو بدزدم؟
انگار انتظار این حرفو نداشت..با حرص نگاهم کرد و پوزخندش تبدیل به خشم روی صورتش شد
£معلومه که برای منه!
صدای پسرونه ای باعث شد ضایع بشه
تهیونگ& یونگی_ جیمین÷
&از کی تاحالا؟
و اومد نزدیک و دستمو گرفت و کشوند سمت خودشون
÷حالت خوبه؟؟
اروم ازم پرسید و سرمو تکون دادم...سویشرتشو دراورد و تنم کرد..واقعا سردم بود
£از کی تاحالا شما ازش دفاع میکنید؟
با صدای بم و جذابش گفت
_برای چی اینکارو باهاش کردی؟
لبخند محوی از لحنش زدم و بهش نگاه کردم
÷من که میدونم دوستش داری ولی نمیتونم ثابت کنم
صدای ارومی پیش گوشم اینو گفت که باعث شد تنم مور مور بشه
+نه!
با دادی که زدم همه برگشتن سمت من..
جیمین سعی کرد خندشو کنترل کنه..با خجالت به یونگی نگاه کردم که گفت
_بریم
به دخترا که داشتن با حرص نگاهم میکردن نگاه کردم..
و با صدای یونگی به خودم اومدم
_گفتم بریم

_______________________________


با تهیونگ و یونگی رو صندلی پارک نشسته بودیم و جیمین با یک کیسه پراز خوراکی اومد پیشمون.
÷خب خب..
به هرکدوممون یه نوشمک داد و بعد نشست روی صندلی
&چرا اینکارو باهات کردن
÷اره سوال منم همینه
بعدازچندثانیه مکث گفتم
+نمیدونم..کاری نداشتم باهاشون..فقط..
مکث کردم..و یاد حرفش افتادم
"کسی که میخواد یونگی رو ازم بدزده"
_فقط؟
با صدای یونگی از افکارم بیرون اومدم
+هیچی
ابروهاش بالا رفت و چیزی نگفت..
&میدونستید شایعه شده یونگی از نیلا بدش میاد و نیلا از یونگی خوشش میاد و دوست دختر یونگی بورامه
جیمین از خنده افتاد روی زمین و تهیونگ از خنده ی زیاد صورتش شبیه گوجه شده بود
÷وااای...یونگی رو کی میتونه تحمل کنه..
تعجب کردم...
به یونگی نگاه کردم که فقط به جلو خیره بود و داشت نوشمک میخورد
+نمیخوای بهشون چیزی بگی؟
منتظر حرفش موندم
_نه
ازمن بدش میاد؟..چرا انقدد سرد رفتارمیکنه..هوف..اشکالی نداره
همینکه باهاش وقت بگذرونم برام باارزشه..

______________________________

بعداز حمام رفتن و عوض کردن لباسم رفتم روی تخت دراز کشیدم تا استراحت کنم.
نوتیف گوشیم داشت عصبیم میکرد
گوشیمو روشن کردم که با دیدن اسم شخصی که بهم مسیج داده بدنم خشک شد..

^نیلا..میتونم باهات حرف بزنم؟^

با استرس جوابش رو دادم


^اره..حتما^

منتظر موندم...
از استرس پاهامو به زمین میکوبیدم


^حس می‌کنم دارم به یه نفر بیشتر از حد معمول اهمیت میدم^


با تعجب ابروهامو انداختم بالا و تایپ کردم


^خب..اون فرد خوش شانس کیه؟^


چندبار پیامم رو خوندمو به خودم فحش دادم..اخه به تو چه.


^تو^

چی..قلبم تند تند میزد...نمیدونستمچی بگم
با بهت زدگی به صفحه چت خیره شده بودم


^دوستت دارم ...نیلا^


چیکازکنم...چی بهش بگم..
واقعا انتظاراین حزف رو از یونگی نداشتم..همش حس میکردم ازم متنفره!
با کمی مکث و با دستای لرزون تایپ کردم


^منم دوستسنسن دارمیمس^

چی..این چی بود نوشتم..
دوباره تایپ کردم


^منم دوستتنس دارم^


وای خدا چرا دستم میلرزه..نمیتونم درست تایپ کنم


^استرس نگیر بچهه^


با لقبی که بهم داد بیشتر ذوق زده شدم و دستام بیشتر میلرزیدد

^دوستت دازمممم^


چندثانیه بعد جواب داد


^من بیشتر..لاو^



امیدوارم دوستش داشته باشیددد
دیدگاه ها (۰)

"درخواستی"جسم هیکلی کنارت حس میشد..توجهی نکردی و به کتاب خون...

"درخواستی"از طریق اینه به خودم نگاه کردم.._چقدر خوشگل شدم..ا...

رمان عشق من واقعیه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط