همرهان رفتند و من تنها به صحرا ماندہ ام
همرهان رفتند و من تنها به صحرا ماندہ ام
از رفیقانم... تو... حتی از خودم جا مانده ام
تا ته این کوچه طبق میل تو خواندم غزل
نیستی.... در کوچه های بی تو، رسوا مانده ام
کوچه هغ از من غزل می خواستند و بعد تو
دور از دشت غزل، گرم خدایا مانده ام
کوچه های شهر صدق گفته ام را شاهدند
زخمی ام از تیر غمهای تو، اما مانده ام
دوستانم..... یا به ظاهر دوستانم، نیستند
همچو سرداری میان جنگ، تنها مانده ام
جنگ سخت بین من، با سرنوشتم، جنگ عشق
بی کس و تنها در این میدان غمها مانده ام
می وزد از هر طرف باد مخالف سوی من
همچنان یک کوه، در این جنگ، برپا مانده ام
"هر دم از سرگشتگی چون گرد می پیچم به خویش
همرهان رفتند و من تنها به صحرا ماندہ ام
از رفیقانم... تو... حتی از خودم جا مانده ام
تا ته این کوچه طبق میل تو خواندم غزل
نیستی.... در کوچه های بی تو، رسوا مانده ام
کوچه هغ از من غزل می خواستند و بعد تو
دور از دشت غزل، گرم خدایا مانده ام
کوچه های شهر صدق گفته ام را شاهدند
زخمی ام از تیر غمهای تو، اما مانده ام
دوستانم..... یا به ظاهر دوستانم، نیستند
همچو سرداری میان جنگ، تنها مانده ام
جنگ سخت بین من، با سرنوشتم، جنگ عشق
بی کس و تنها در این میدان غمها مانده ام
می وزد از هر طرف باد مخالف سوی من
همچنان یک کوه، در این جنگ، برپا مانده ام
"هر دم از سرگشتگی چون گرد می پیچم به خویش
همرهان رفتند و من تنها به صحرا ماندہ ام
- ۸۶۰
- ۱۶ اسفند ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط