خاطراتش تنها دلیل تپیدن قلب شکستهاش بود که برای ایس

❁-خاطراتش تنها دلیلِ تپیدنِ قلبِ شکسته‌اش بود که برای ایستادن به مغزِ همزمان پر اما خالی و پوچ‌اش، دستور ماندن میداد.
اگر میخواست به گذشته برگردد، دلیلی جز دوباره لمس کردن و به آغوش کشیدنِ خاطراتش نداشت.
خاطراتی که عطر چوبِ باران خورده‌ای را میداد که با خود، غم را به همراه داشت.
بارانی که دیگر روزنه‌هایِ پوستش را تر نمیکرد... سرد شده بود و فقط روشنایی میدید، چشمش به او میگفت.. مرگ به سویت می‌آید.
دیدگاه ها (۰)

تو‌تا‌همیشه‌مسیح‌مقدسم‌میمونی!

+میدونستی‌ساحل،نمادمرگه؟_یعنی‌چی؟+هرچیزقشنگ‌از‌درون‌مرده...ت...

روح او پاره بود،روح من هم سوخته اما وقتی باهم بودیم زخم هایم...

تو نه‌ فقط‌ قلبم‌ بلکه‌ همه‌ چیزمو‌ به تسخیر گرفتی‌ نعناعِ‌ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط