👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـه
👆ایـنـ قـلـبــ خـوابــیـدهـ، بــزنـشـ تـا بــیـدار بــشـهـ😜
•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۴ - گروه●•
_ویلیام جیمز موریارتی_
چند لحظه فقط نگاش کردم. واقعاً نمیدونستم باید از حرفش خوشحال باشم یا بیشتر بترسم.
- ویلیام: این "پاک شدن گناهانم" یعنی چی دقیقاً؟
شرلوک شونهای بالا انداخت و با همون قیافهی بیخیال همیشگیش نگام کرد.
- شرلوک: یعنی ثابت کنی دیگه برای این کشور خطری نیستی.
ویلیام: و اگه نتونم؟
شرلوک: اونوقت تصمیم میگیرن باهات چی کار کنن.
نگاهش کردم و یه لبخند کمرنگ زدم.
- ویلیام: خیلی سخاوتمندن... یا شاید فقط دنبال یه بهونهان که وقتی کارشون باهام تموم شد، منو بندازن زندان.
- شرلوک: ممکنه.
- ویلیام: خیلی راحت گفتی "ممکنه".
- شرلوک: چون بلد نیستم دروغ بگم.
- ویلیام: فکر میکردم کارآگاهها بیشتر از همه دروغ میگن.
لبخند زد.
- شرلوک: ما فقط حقیقت رو از راههای مختلف تعریف میکنیم.
- ویلیام: این دقیقاً تعریف دروغه.
شرلوک زد زیر خنده. چند ثانیه بینمون سکوت افتاد.
دوباره نگاهم رفت سمت پنجره. مردم هنوز مشغول بازسازی شهر بودن. صدای چکشها، رفتوآمد ارابهها و فریاد کارگرها از دور به گوش میرسید. خواستم چیزی بگم که یهو تصویر جلوی چشمام تار شد. چند بار پلک زدم. همهچیز دوباره واضح شد، اما چند ثانیه بعد سرم بهشدت چرخید. سریع دستم رو به لبهی پنجره گرفتم تا نیفتم.
شرلوک همون لحظه متوجه شد.
- شرلوک: ویلیام؟
سعی کردم خودمو جمعوجور کنم.
- ویلیام: چیزی نیست...
خواستم صاف بایستم، ولی پام دوباره لرزید. شرلوک سریع بازوم رو گرفت.
- شرلوک: آره، معلومه. "چیزی نیست".
- ویلیام: فقط یه لحظه سرم گیج رفت.
- شرلوک: و دقیقاً به همین دلیل باید برگردی توی تخت.
- ویلیام: لازم نیست...
- شرلوک: ویلیام.
لحنش جدی شده بود. نگاهش کردم.
- ویلیام: چیه؟
- شرلوک: بحث نکن.
- ویلیام: ولی من فقط—
- شرلوک: تخت. همین الان.
یه نفس کلافهای کشیدم، اما دیگه مقاومت نکردم.
- ویلیام: خیلی دستور میدی.
- شرلوک: چون تو خیلی خوب بلدی به دستور گوش ندی.
بازوم رو گرفت و کمکم کرد از پنجره فاصله بگیرم.
- ویلیام: خودم میتونم راه برم.
- شرلوک: مطمئنی؟
- ویلیام: آره.
همون لحظه دوباره سرم چرخید. شرلوک بدون اینکه چیزی بگه، دستش رو دور کمرم گذاشت و نگهم داشت. چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با یه لبخند گفت:
- شرلوک: خیلی قانعکننده بود.
اخم کردم و سرمو برگردوندم سمتش. لبخندش رو پنهون کرد.
- ویلیام: نخند.
- شرلوک: نمیخندم.
- ویلیام: داری میخندی.
- شرلوک: چون حق با منه.
بالاخره وارد اتاق شدیم. شرلوک کمکم کرد روی تخت بشینم. هنوز کامل جاگیر نشده بودم که خواستم دوباره بلند شم. دستش رو گذاشت روی شونهم و منو سر جام نگه داشت.
- شرلوک: حتی فکرشم نکن.
- ویلیام: خودت گفتی من زندانی نیستم.
- شرلوک: آزاد هم نیستی که با این وضعیت خودتو به کشتن بدی.
- ویلیام: خیلی مراقبمی.
یه لحظه نگام کرد. بعد بدون هیچ حرفی منو روی تخت خوابوند و پتو رو تا روی صورتم کشید.
- شرلوک: مجبورم.
پتو رو از روی صورتم کنار زدم و بهش نگاه کردم.
- ویلیام: چرا؟
نگاهش برای یه لحظه روی صورتم موند.
- شرلوک: چون اگه حواسم بهت نباشه، احتمالاً دوباره یه کاری میکنی که مجبور شم نجاتت بدم.
لبخند کوچیکی زدم.
- ویلیام: شاید عمداً این کارو بکنم.
- شرلوک: اونوقت شخصاً دست و پات رو میبندم.
- ویلیام: این تهدید بود؟
- شرلوک: هشدار بود.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای در اتاق بلند شد. هردومون برگشتیم سمت در.
صدای لوئیس از پشت در اومد:
- لوئیس: شرلوک؟ امیدوارم مزاحم نشده باشم.
شرلوک نگاهی به من انداخت و بعد رفت سمت در.
- شرلوک: ظاهراً اولین مهمونت رسیده.
لبخند زدم و نگاهم رو به در دوختم. شرلوک در رو باز کرد. اما چیزی که پشت در دیدم باعث شد لبخندم همونجا روی صورتم خشک بشه. لوئیس تنها نبود.
اول آلبرت رو دیدم.
بعد استاد.
فرد.
موران.
باند.
همهشون اونجا بودن. چند لحظه فقط بهشون خیره موندم.
- ویلیام: بچهها...؟
هیچکدوم چیزی نگفتن. شرلوک هم کنار در ایستاده بود و با یه لبخند خیلی کوچیک نگام میکرد. یه حس عجیبی توی دلم افتاد. با دیدن اون همه آدم، تازه فهمیدم قضیه خیلی جدیتر از چیزیه که فکر میکردم. و بدتر از همه این بود که... انگار هیچکدومشون برای یه دیدار دوستانه نیومده بودن.
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۴ - معذرت خواهی●•
•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۴ - گروه●•
_ویلیام جیمز موریارتی_
چند لحظه فقط نگاش کردم. واقعاً نمیدونستم باید از حرفش خوشحال باشم یا بیشتر بترسم.
- ویلیام: این "پاک شدن گناهانم" یعنی چی دقیقاً؟
شرلوک شونهای بالا انداخت و با همون قیافهی بیخیال همیشگیش نگام کرد.
- شرلوک: یعنی ثابت کنی دیگه برای این کشور خطری نیستی.
ویلیام: و اگه نتونم؟
شرلوک: اونوقت تصمیم میگیرن باهات چی کار کنن.
نگاهش کردم و یه لبخند کمرنگ زدم.
- ویلیام: خیلی سخاوتمندن... یا شاید فقط دنبال یه بهونهان که وقتی کارشون باهام تموم شد، منو بندازن زندان.
- شرلوک: ممکنه.
- ویلیام: خیلی راحت گفتی "ممکنه".
- شرلوک: چون بلد نیستم دروغ بگم.
- ویلیام: فکر میکردم کارآگاهها بیشتر از همه دروغ میگن.
لبخند زد.
- شرلوک: ما فقط حقیقت رو از راههای مختلف تعریف میکنیم.
- ویلیام: این دقیقاً تعریف دروغه.
شرلوک زد زیر خنده. چند ثانیه بینمون سکوت افتاد.
دوباره نگاهم رفت سمت پنجره. مردم هنوز مشغول بازسازی شهر بودن. صدای چکشها، رفتوآمد ارابهها و فریاد کارگرها از دور به گوش میرسید. خواستم چیزی بگم که یهو تصویر جلوی چشمام تار شد. چند بار پلک زدم. همهچیز دوباره واضح شد، اما چند ثانیه بعد سرم بهشدت چرخید. سریع دستم رو به لبهی پنجره گرفتم تا نیفتم.
شرلوک همون لحظه متوجه شد.
- شرلوک: ویلیام؟
سعی کردم خودمو جمعوجور کنم.
- ویلیام: چیزی نیست...
خواستم صاف بایستم، ولی پام دوباره لرزید. شرلوک سریع بازوم رو گرفت.
- شرلوک: آره، معلومه. "چیزی نیست".
- ویلیام: فقط یه لحظه سرم گیج رفت.
- شرلوک: و دقیقاً به همین دلیل باید برگردی توی تخت.
- ویلیام: لازم نیست...
- شرلوک: ویلیام.
لحنش جدی شده بود. نگاهش کردم.
- ویلیام: چیه؟
- شرلوک: بحث نکن.
- ویلیام: ولی من فقط—
- شرلوک: تخت. همین الان.
یه نفس کلافهای کشیدم، اما دیگه مقاومت نکردم.
- ویلیام: خیلی دستور میدی.
- شرلوک: چون تو خیلی خوب بلدی به دستور گوش ندی.
بازوم رو گرفت و کمکم کرد از پنجره فاصله بگیرم.
- ویلیام: خودم میتونم راه برم.
- شرلوک: مطمئنی؟
- ویلیام: آره.
همون لحظه دوباره سرم چرخید. شرلوک بدون اینکه چیزی بگه، دستش رو دور کمرم گذاشت و نگهم داشت. چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با یه لبخند گفت:
- شرلوک: خیلی قانعکننده بود.
اخم کردم و سرمو برگردوندم سمتش. لبخندش رو پنهون کرد.
- ویلیام: نخند.
- شرلوک: نمیخندم.
- ویلیام: داری میخندی.
- شرلوک: چون حق با منه.
بالاخره وارد اتاق شدیم. شرلوک کمکم کرد روی تخت بشینم. هنوز کامل جاگیر نشده بودم که خواستم دوباره بلند شم. دستش رو گذاشت روی شونهم و منو سر جام نگه داشت.
- شرلوک: حتی فکرشم نکن.
- ویلیام: خودت گفتی من زندانی نیستم.
- شرلوک: آزاد هم نیستی که با این وضعیت خودتو به کشتن بدی.
- ویلیام: خیلی مراقبمی.
یه لحظه نگام کرد. بعد بدون هیچ حرفی منو روی تخت خوابوند و پتو رو تا روی صورتم کشید.
- شرلوک: مجبورم.
پتو رو از روی صورتم کنار زدم و بهش نگاه کردم.
- ویلیام: چرا؟
نگاهش برای یه لحظه روی صورتم موند.
- شرلوک: چون اگه حواسم بهت نباشه، احتمالاً دوباره یه کاری میکنی که مجبور شم نجاتت بدم.
لبخند کوچیکی زدم.
- ویلیام: شاید عمداً این کارو بکنم.
- شرلوک: اونوقت شخصاً دست و پات رو میبندم.
- ویلیام: این تهدید بود؟
- شرلوک: هشدار بود.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای در اتاق بلند شد. هردومون برگشتیم سمت در.
صدای لوئیس از پشت در اومد:
- لوئیس: شرلوک؟ امیدوارم مزاحم نشده باشم.
شرلوک نگاهی به من انداخت و بعد رفت سمت در.
- شرلوک: ظاهراً اولین مهمونت رسیده.
لبخند زدم و نگاهم رو به در دوختم. شرلوک در رو باز کرد. اما چیزی که پشت در دیدم باعث شد لبخندم همونجا روی صورتم خشک بشه. لوئیس تنها نبود.
اول آلبرت رو دیدم.
بعد استاد.
فرد.
موران.
باند.
همهشون اونجا بودن. چند لحظه فقط بهشون خیره موندم.
- ویلیام: بچهها...؟
هیچکدوم چیزی نگفتن. شرلوک هم کنار در ایستاده بود و با یه لبخند خیلی کوچیک نگام میکرد. یه حس عجیبی توی دلم افتاد. با دیدن اون همه آدم، تازه فهمیدم قضیه خیلی جدیتر از چیزیه که فکر میکردم. و بدتر از همه این بود که... انگار هیچکدومشون برای یه دیدار دوستانه نیومده بودن.
... ... ... ... ... ... ... ...
•●پارت بعد: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۴ - معذرت خواهی●•
- ۱۱۶
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط