I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)

Part:9(97)
(ویو:جونگکوک)
بعد از گذشت چند دقیقه،پیامی ارسال شد...

بازش کردم،لوکیشن از طرف تهیونگ بود.

کتم رو برداشتم و پوشیدمش...

اسلحه رو داخل غلاف وصل کمربندم جا دادم...

و رفتم بیرون...

نصف بیشتر کارمند ها رفته بودن،و بقیه شون هم درحال جمع کردن وسایلاشون بودن،که برن خونه.

وارد آسانسور شدم،دکمه ی پارکینگ و فشردم...

دوست داشتم هرچه زودتر برسم اونجا،و به حساب اون هرزه برسم.

چند ثانیه بعد،در اتاقک آسانسور باز شد...

به سمت ماشین،قدم برداشتم و بعد از باز کردنش،نشستم تو ماشین...

بالاخره موتور ماشین روشن شد.

لوکیشن رو وصل کردم،و به سمت رستوران حرکت کردم.

نیم ساعت راه بود...

پس سرعتم رو کنی بیشتر کردم،تا زودتر برسم.

وسطای مسیر،گوشیم زنگ خورد...

تماس رو برقرار کردم:

_:چی شده متئو؟

متئو:جونگکوک نامادری میرا...





تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.



#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریو‌بی‌تی‌اس#رمان#مافیا
دیدگاه ها (۱)

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط