True Love③
True Love③
تهیونگ: کی میخوای شروع کنی؟
م: شروع میکنم به نوشتن یکی به یکی کارهایی که باید انجام بدیم ممکنه چندماهی طول بکشه
تهیونگ: اوکیه
یک ماه بعد
ا/ت
از خواب بیدار شدم جیغ زدم
سریع در باز شد
م.ب:خوبی؟
(م. ب: مادربزرگ ا/ت)
ا/ت: مامان جون من خوب نیستم میترسم میترسم
مامان جون بغلم کرد و دستم رو گرفت
م.ب: الان برمیگردم
رفت و سریع اومد
م.ب: بیا این دمنوش رو بخور آروم بشی
ا/ت: ممنون
از دمنوشی که مادربزرگم درست کرد کمی خوردم
ا/ت: امشب پیشم بخواب
م.ب: باشه
من از تاریکی نمیترسیدم اما بعد از اون اتفاق هم از تاریکی هم از ماشین میترسم و استرس میگیرم
مامان جون تو گوشم لالایی خوند و من خوابم برد...
فردا
بیمارستان بودم
یونا: ا/ت خوبی؟
ا/ت: نه شب اصلا نمیتونم بخوابم از همه چیز ترس دارم نمیدونم باید چیکار کنم
یونا: برو پیش یه روان شناس
ا/ت: وقتش رو ندارم
یونا: سلامتیت مهم تر از همه چیزه دختر نگران خودت باش دقت کردی این روز ها نمیتونی هیچکاری انجام بدی روز به روز داری بدتر میشی
ا/ت: باشه درموردش فکر میکنم
چند دقیقه بعد
ا/ت: یونا
یونا: بله
ا/ت: تو تراپیستی میشناسی؟
یونا: نه اما اگر بخوای میتونم پیدا کنم
ا/ت: نه ممنون
شب
کیفم رو برداشتم و لباسم رو عوض کردم
خوب بود که بیمارستان نزدیک خونه بود و میتونستم پیاده برم چون نمیتونستم سوار ماشین بشم حتی تاکسی
داشتم میرفتم تو راه خونه چشمم به کارتی که داخل کیفم بود افتاد
کارت اون مردی که نجاتم داد اون شب
🧠: تهیونگ: پس همکاریم تقریبا، من تراپیستم اگر لازم شد یه تماسی با من بگیرید این کارت من
چند ساعت بعد
زل زده بودم به شماره ی اون اقا که زنگ زدم
چند بوق خورد که جواب نداد
سعی کردم شب با رمان های عاشقانه ای که میخونم به چیز دیگه ای فکر نکنم و بتونم بخوابم....
فردا
دیشب سه بار از خواب بیدار شدم
هیچی میرم جلوتر بدتر میشم دوباره اون کارت رو برداشتم و با اون شماره تماس گرفتم
صدای یه زن بود جواب داد
منشی: مطب آقای کیم بفرمایید
ا/ت: سلام
منشی: سلام
ا/ت: یه وقت میخواستم
منشی: آقای کیم امروز وقت ندارن دوشنبه ساعت ۶ بعد از ظهر تشریف بیارید
ا/ت: بله ممنون
منشی: نام و نام خانوادگی و شمارتون رو لطفا پیامک کنید
ا/ت: بله حتما
منشی: ممنون خدانگهدار
ا/ت: خداحافظ
قطع کردم اما استرس داشتم یعنی میتونه کاری کنه حالم خوب بشه؟ اگر اینکار رو کنه تا عمر دارم ازش تشکر میکنم...
دوشنبه
منشی: بفرمایید خانم پارک
در زدم و رفتم داخل
ا/ت: سلام
سرش رو بالا آورد و نگاهی بهم کرد
تهیونگ: ششما؟
ا/ت: بله
لبخندی زد
تهیونگ: خوش اومدید قهوه یا چای کدوم میل دارید بگم بیارن؟
ا/ت: هیچکدام ممنون
استرس خیلی داشتم دستام خیلی میلرزید
تهیونگ:درخدمتم شروع کنیم
ا/ت: بله
تهیونگ: اول یه بیوگرافی کامل از خودت بگو
ا/ت: من پارک ا/ت هستم ۲۳سالمه پرستارم پدر و مادرم رو از بچگی داخل تصادف از دست دادم تک فرزندم و با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی میکنم
تهیونگ: بله ممنون و اینکه اگر درمورد اون شب اومدید که حرف بزنیم بفرمایید
ا/ت:آقای کیم من بعد از اون اتفاق خیلی میترسم ترس از همه چیز دارم مثل تاریکی مکان های کوچک حتی یه اتاق کوچک در بسته صدای زیاد یا سکوت کامل من شب نمیتونم حتی بدون لامپ یا چراغی بخوابم و هرشب کابوس وحشتناک اون شب رو میبینم بدتر از هرچیز وقتی ماشینی میبینم از ترس نزدیک به اینم سکته کنم از همه چیز میترسم و حتی این هم بگم از مردها هم میترسم
تهیونگ: خب چرا اومدی اینجا چطور اعتماد کردی؟
ا/ت: نمیدونم تو من رو نجات دادی اگر تو نبودی من الان زنده نبودم
تهیونگ: بله من همه چیز رو یادداشت کردم نگران نباشید بهتون قول میدم تا چند جلسه ی آینده کاری میکنم برگردید به قبل...
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
تهیونگ: کی میخوای شروع کنی؟
م: شروع میکنم به نوشتن یکی به یکی کارهایی که باید انجام بدیم ممکنه چندماهی طول بکشه
تهیونگ: اوکیه
یک ماه بعد
ا/ت
از خواب بیدار شدم جیغ زدم
سریع در باز شد
م.ب:خوبی؟
(م. ب: مادربزرگ ا/ت)
ا/ت: مامان جون من خوب نیستم میترسم میترسم
مامان جون بغلم کرد و دستم رو گرفت
م.ب: الان برمیگردم
رفت و سریع اومد
م.ب: بیا این دمنوش رو بخور آروم بشی
ا/ت: ممنون
از دمنوشی که مادربزرگم درست کرد کمی خوردم
ا/ت: امشب پیشم بخواب
م.ب: باشه
من از تاریکی نمیترسیدم اما بعد از اون اتفاق هم از تاریکی هم از ماشین میترسم و استرس میگیرم
مامان جون تو گوشم لالایی خوند و من خوابم برد...
فردا
بیمارستان بودم
یونا: ا/ت خوبی؟
ا/ت: نه شب اصلا نمیتونم بخوابم از همه چیز ترس دارم نمیدونم باید چیکار کنم
یونا: برو پیش یه روان شناس
ا/ت: وقتش رو ندارم
یونا: سلامتیت مهم تر از همه چیزه دختر نگران خودت باش دقت کردی این روز ها نمیتونی هیچکاری انجام بدی روز به روز داری بدتر میشی
ا/ت: باشه درموردش فکر میکنم
چند دقیقه بعد
ا/ت: یونا
یونا: بله
ا/ت: تو تراپیستی میشناسی؟
یونا: نه اما اگر بخوای میتونم پیدا کنم
ا/ت: نه ممنون
شب
کیفم رو برداشتم و لباسم رو عوض کردم
خوب بود که بیمارستان نزدیک خونه بود و میتونستم پیاده برم چون نمیتونستم سوار ماشین بشم حتی تاکسی
داشتم میرفتم تو راه خونه چشمم به کارتی که داخل کیفم بود افتاد
کارت اون مردی که نجاتم داد اون شب
🧠: تهیونگ: پس همکاریم تقریبا، من تراپیستم اگر لازم شد یه تماسی با من بگیرید این کارت من
چند ساعت بعد
زل زده بودم به شماره ی اون اقا که زنگ زدم
چند بوق خورد که جواب نداد
سعی کردم شب با رمان های عاشقانه ای که میخونم به چیز دیگه ای فکر نکنم و بتونم بخوابم....
فردا
دیشب سه بار از خواب بیدار شدم
هیچی میرم جلوتر بدتر میشم دوباره اون کارت رو برداشتم و با اون شماره تماس گرفتم
صدای یه زن بود جواب داد
منشی: مطب آقای کیم بفرمایید
ا/ت: سلام
منشی: سلام
ا/ت: یه وقت میخواستم
منشی: آقای کیم امروز وقت ندارن دوشنبه ساعت ۶ بعد از ظهر تشریف بیارید
ا/ت: بله ممنون
منشی: نام و نام خانوادگی و شمارتون رو لطفا پیامک کنید
ا/ت: بله حتما
منشی: ممنون خدانگهدار
ا/ت: خداحافظ
قطع کردم اما استرس داشتم یعنی میتونه کاری کنه حالم خوب بشه؟ اگر اینکار رو کنه تا عمر دارم ازش تشکر میکنم...
دوشنبه
منشی: بفرمایید خانم پارک
در زدم و رفتم داخل
ا/ت: سلام
سرش رو بالا آورد و نگاهی بهم کرد
تهیونگ: ششما؟
ا/ت: بله
لبخندی زد
تهیونگ: خوش اومدید قهوه یا چای کدوم میل دارید بگم بیارن؟
ا/ت: هیچکدام ممنون
استرس خیلی داشتم دستام خیلی میلرزید
تهیونگ:درخدمتم شروع کنیم
ا/ت: بله
تهیونگ: اول یه بیوگرافی کامل از خودت بگو
ا/ت: من پارک ا/ت هستم ۲۳سالمه پرستارم پدر و مادرم رو از بچگی داخل تصادف از دست دادم تک فرزندم و با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی میکنم
تهیونگ: بله ممنون و اینکه اگر درمورد اون شب اومدید که حرف بزنیم بفرمایید
ا/ت:آقای کیم من بعد از اون اتفاق خیلی میترسم ترس از همه چیز دارم مثل تاریکی مکان های کوچک حتی یه اتاق کوچک در بسته صدای زیاد یا سکوت کامل من شب نمیتونم حتی بدون لامپ یا چراغی بخوابم و هرشب کابوس وحشتناک اون شب رو میبینم بدتر از هرچیز وقتی ماشینی میبینم از ترس نزدیک به اینم سکته کنم از همه چیز میترسم و حتی این هم بگم از مردها هم میترسم
تهیونگ: خب چرا اومدی اینجا چطور اعتماد کردی؟
ا/ت: نمیدونم تو من رو نجات دادی اگر تو نبودی من الان زنده نبودم
تهیونگ: بله من همه چیز رو یادداشت کردم نگران نباشید بهتون قول میدم تا چند جلسه ی آینده کاری میکنم برگردید به قبل...
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۲.۵k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط