#خاطرات.فراموش.شده
#خاطرات.فراموش.شده
#پارت1
-------------------------------------------------------
هیاری تنهای ساعت 3 نصف شب با لباس های دبیرستان تو کوچه های روپونگی قدم می زد.
چند دقیقه پیش:
هیاری با بی خیالی و لبخند بچهگانه تنهای قدم می زد همین چند دقیقه پیش بود که یه اطلاعات توپ به دست آورد.
چندتا پسر روی پله های پارک نشسته بودن و با دیدن یه دختر تنها تونم با اون لباس «همون لباسی که تو عکس پوشیده» فکر های احمقانه ای کردن.
یکی از پسر ها بدون فکر از جاش بلند شد و دست هاشو تو جیبش فرو کرد و از بالا به پایین به هیاری نگاه کرد.
هیاری با دیدن پسر که بهش نزدیک میشه سر جاش ایستاد و با تعجب و معصومیت به اون خیره شد.
پسر:هی خوشگله نمی ترسی که تنها این وقت شب بیرونی؟
لحن پسر کثیف بود معلوم بود که قصدش چیه
بقیه ای پسر ها با فهمیدن منظور پسر بلند شدن و کنار پسر ایستادن.
هیاری:چقدر حال به هم زن
چشم های پسر با شنیدن حرف های هیاری از عصبانیت گشاد شد و فاکش منقبض شد.
دست پسر سریع به سمت بازوی هیاری رفت و بازوش رو گرفت و با عصبانیت به چهرهای هیاری خیره شد.
پسر:فکر کردی کی هستی هان؟؟ تو فقد یه دختری بدبخت!! تنها استفادهای که میشه ازت کرد اون بدن لعنتیه ای که داری!!!
دوست های پسر با شنیدن حرف هاش دور هیاری حلقه زدن.
هیاری لحظه ای ساکت شد و از گوشه چشم به پسرا ها نگاه کرد.
هیاری آهی از روی ناامیدی کشید و بعدش نگاهش سرد شد و به شکم پسر لگد زد. پسر روی زمین افتاد و سرش به لبه ای پله ها خورد و بیهوش شد.
دوست های پسر لحظه ای تو شک موندن اما بعدش همه عصبانی شدن و با خشم به سمت هیاری حمله ور شدن.
هیاری بهشون نگاهی انداخت و سپس به آسمون خیره شد.یکی از پسر ها دست مشت کرد و سعی کرد به صورت هیاری مشت بزنه اما هیاری جاخالی داد.هیاری چند قدمی عقب رفت و بعدش به سمت پسر ها رفت.
وقتی کارش تموم شد همه ای پسر ها روی زمین افتاد بودن صورت هاشون کبود شده و پر خون بود.هیاری وسط اونا ایستاده بود و به منظره ای پارک نگاه می کرد در حالی که صدای آجیل پلیس همه جا پیچید بود.
پایان فلش بک:
هیاری با بی تفاوتی توی پارک راه می رفت لبخند پهنی زده بود و خیلی خوشحال به قدم زدن ادامه داد تا جای که به سرویس بهداشتی رسید.
هیاری بدون فکری مستقیم به سمت سرویس بهداشتی آقایون رفت.
همه ای پسر های که اونجا بودم با دیدن هیاری که داخل سرویس بهداشتی آقایون با تعجب و ناباوری بهش خیره شدن.
بعضی ها با اکراه چ آزردگی نگاه می کردن و بعضی ها با وجود اینکه چیزی نمی گفتن ولی باز هم صورت شون زیر نویس پخش می کرد.
هیاری هیچ اهمیتی به نگاه های متعجب پسر ها نکرد و مستقیم به سمت روشوی رفت و شیر آب رو باز کرد و شروع به شستن دست هاش از خون کرد.
؟؟؟:کی فکرش می کرد که یه دختر داف توی سرویس بهداشتی آقایون ببینم؟
#پارت1
-------------------------------------------------------
هیاری تنهای ساعت 3 نصف شب با لباس های دبیرستان تو کوچه های روپونگی قدم می زد.
چند دقیقه پیش:
هیاری با بی خیالی و لبخند بچهگانه تنهای قدم می زد همین چند دقیقه پیش بود که یه اطلاعات توپ به دست آورد.
چندتا پسر روی پله های پارک نشسته بودن و با دیدن یه دختر تنها تونم با اون لباس «همون لباسی که تو عکس پوشیده» فکر های احمقانه ای کردن.
یکی از پسر ها بدون فکر از جاش بلند شد و دست هاشو تو جیبش فرو کرد و از بالا به پایین به هیاری نگاه کرد.
هیاری با دیدن پسر که بهش نزدیک میشه سر جاش ایستاد و با تعجب و معصومیت به اون خیره شد.
پسر:هی خوشگله نمی ترسی که تنها این وقت شب بیرونی؟
لحن پسر کثیف بود معلوم بود که قصدش چیه
بقیه ای پسر ها با فهمیدن منظور پسر بلند شدن و کنار پسر ایستادن.
هیاری:چقدر حال به هم زن
چشم های پسر با شنیدن حرف های هیاری از عصبانیت گشاد شد و فاکش منقبض شد.
دست پسر سریع به سمت بازوی هیاری رفت و بازوش رو گرفت و با عصبانیت به چهرهای هیاری خیره شد.
پسر:فکر کردی کی هستی هان؟؟ تو فقد یه دختری بدبخت!! تنها استفادهای که میشه ازت کرد اون بدن لعنتیه ای که داری!!!
دوست های پسر با شنیدن حرف هاش دور هیاری حلقه زدن.
هیاری لحظه ای ساکت شد و از گوشه چشم به پسرا ها نگاه کرد.
هیاری آهی از روی ناامیدی کشید و بعدش نگاهش سرد شد و به شکم پسر لگد زد. پسر روی زمین افتاد و سرش به لبه ای پله ها خورد و بیهوش شد.
دوست های پسر لحظه ای تو شک موندن اما بعدش همه عصبانی شدن و با خشم به سمت هیاری حمله ور شدن.
هیاری بهشون نگاهی انداخت و سپس به آسمون خیره شد.یکی از پسر ها دست مشت کرد و سعی کرد به صورت هیاری مشت بزنه اما هیاری جاخالی داد.هیاری چند قدمی عقب رفت و بعدش به سمت پسر ها رفت.
وقتی کارش تموم شد همه ای پسر ها روی زمین افتاد بودن صورت هاشون کبود شده و پر خون بود.هیاری وسط اونا ایستاده بود و به منظره ای پارک نگاه می کرد در حالی که صدای آجیل پلیس همه جا پیچید بود.
پایان فلش بک:
هیاری با بی تفاوتی توی پارک راه می رفت لبخند پهنی زده بود و خیلی خوشحال به قدم زدن ادامه داد تا جای که به سرویس بهداشتی رسید.
هیاری بدون فکری مستقیم به سمت سرویس بهداشتی آقایون رفت.
همه ای پسر های که اونجا بودم با دیدن هیاری که داخل سرویس بهداشتی آقایون با تعجب و ناباوری بهش خیره شدن.
بعضی ها با اکراه چ آزردگی نگاه می کردن و بعضی ها با وجود اینکه چیزی نمی گفتن ولی باز هم صورت شون زیر نویس پخش می کرد.
هیاری هیچ اهمیتی به نگاه های متعجب پسر ها نکرد و مستقیم به سمت روشوی رفت و شیر آب رو باز کرد و شروع به شستن دست هاش از خون کرد.
؟؟؟:کی فکرش می کرد که یه دختر داف توی سرویس بهداشتی آقایون ببینم؟
- ۶.۸k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط