دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا139
انگشتش رو از روی لبم برداشتم و آروم با لبخندی که سعی میکردم پنهانش کنم اما موفق نبودم، گفتم:
_ منم...منم دوستت دارم
انگار که متوجه حرفم نشده بود و نمیتونست که باور کنه چون با تعجب سرش رو تکون داد و گفت:
_ چی...چی گفتی؟
اینبار من دستاش رو گرفتم و با لبخند گفتم:
_ منم دوستت دارم
با هیجان از سرجاش و منم چون دستاش رو گرفته بودم پشت سرش از جام پاشدم که یه چندثانیه با ذوق نگاهم کرد و بعد بدون اینکه بهم فرصت عکس العمل بده، دستاش رو دور کمرم گذاشت و از جا بلندم کرد و شروع به چرخیدن کرد.
با این حرکتش از هیجان جیغ خفه ای کشیدم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم تا روی زمین نیفتم و گفتم:
_ سامان بسه حالا سرم گیج میره
اما اون بی توجه به حرفم، با ذوق بلند بلند خندید و همچنان به چرخیدن ادامه داد و منم سرم رو تو گردنش فرو کردم و چشمام رو بستم تا سرم گیج نره!
بعد از اینکه چندبار دیگه دور خودش چرخید، بالاخره خسته شد و سرجاش ایستاد.
منم وقتی مطمئن شدم که ایستاده، سرم رو بالا آوردم و با خنده گفتم:
_ دیوونه شدی؟
در حالی که نفس نفس میزد و پیشونیش پر از عرق شده بود، گفت:
_ آره...آره دیوونه شدم
_ سرم گیج رفت سامان
دستاش رو از دور کمرم برداشت، منم دستام رو از دور گردنش برداشتم و با خجالت نگاهش کردم که صداش رو صاف کرد و با لبخندی که از روی لبش کنار نمیرفت، گفت:
_ حاضری که با من باشی؟ تا همیشه؟
چشمام رو ریز کردم و دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:
_ اوم باید فکرامو بکنم
_ تا آخر عمرمم بخوای فکر کنی من منتظر میمونم
_ حالا من یه تعارفی کردم، تو چرا انقدر سریع میگیری؟
با این حرفم بلند زد زیر خنده و بعد دستام رو تو دستش گرفت و گفت:
_ حاضری؟
با هیجان نگاهش کردم و چشمام رو به معنی آره باز و بسته کردم که گفت:
_ نه نه اینطوری فایده نداره، باید با زبونت بگی
_ میدونی که چشمها همیشه صادق تر از زبون هستن!
_ من باید بشنوم
یه چندثانیه تو چشماش زل زدم و بعد آروم با اطمینان گفتم:
_ بله حاضرم
_ حاضری که چی؟
_ حاضرم که با تو باشم
_ نشنیدم، بلندتر بگو
_ سامان اذیت نکن
_ بگو بگو نشنیدم
به این همه هیجان و دیوونه بازیش خندیدم و اینبار با صدای بلند گفتم:
_ بله، بله، بله من حاضرم که باهات باشم
انگشتش رو از روی لبم برداشتم و آروم با لبخندی که سعی میکردم پنهانش کنم اما موفق نبودم، گفتم:
_ منم...منم دوستت دارم
انگار که متوجه حرفم نشده بود و نمیتونست که باور کنه چون با تعجب سرش رو تکون داد و گفت:
_ چی...چی گفتی؟
اینبار من دستاش رو گرفتم و با لبخند گفتم:
_ منم دوستت دارم
با هیجان از سرجاش و منم چون دستاش رو گرفته بودم پشت سرش از جام پاشدم که یه چندثانیه با ذوق نگاهم کرد و بعد بدون اینکه بهم فرصت عکس العمل بده، دستاش رو دور کمرم گذاشت و از جا بلندم کرد و شروع به چرخیدن کرد.
با این حرکتش از هیجان جیغ خفه ای کشیدم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم تا روی زمین نیفتم و گفتم:
_ سامان بسه حالا سرم گیج میره
اما اون بی توجه به حرفم، با ذوق بلند بلند خندید و همچنان به چرخیدن ادامه داد و منم سرم رو تو گردنش فرو کردم و چشمام رو بستم تا سرم گیج نره!
بعد از اینکه چندبار دیگه دور خودش چرخید، بالاخره خسته شد و سرجاش ایستاد.
منم وقتی مطمئن شدم که ایستاده، سرم رو بالا آوردم و با خنده گفتم:
_ دیوونه شدی؟
در حالی که نفس نفس میزد و پیشونیش پر از عرق شده بود، گفت:
_ آره...آره دیوونه شدم
_ سرم گیج رفت سامان
دستاش رو از دور کمرم برداشت، منم دستام رو از دور گردنش برداشتم و با خجالت نگاهش کردم که صداش رو صاف کرد و با لبخندی که از روی لبش کنار نمیرفت، گفت:
_ حاضری که با من باشی؟ تا همیشه؟
چشمام رو ریز کردم و دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و گفتم:
_ اوم باید فکرامو بکنم
_ تا آخر عمرمم بخوای فکر کنی من منتظر میمونم
_ حالا من یه تعارفی کردم، تو چرا انقدر سریع میگیری؟
با این حرفم بلند زد زیر خنده و بعد دستام رو تو دستش گرفت و گفت:
_ حاضری؟
با هیجان نگاهش کردم و چشمام رو به معنی آره باز و بسته کردم که گفت:
_ نه نه اینطوری فایده نداره، باید با زبونت بگی
_ میدونی که چشمها همیشه صادق تر از زبون هستن!
_ من باید بشنوم
یه چندثانیه تو چشماش زل زدم و بعد آروم با اطمینان گفتم:
_ بله حاضرم
_ حاضری که چی؟
_ حاضرم که با تو باشم
_ نشنیدم، بلندتر بگو
_ سامان اذیت نکن
_ بگو بگو نشنیدم
به این همه هیجان و دیوونه بازیش خندیدم و اینبار با صدای بلند گفتم:
_ بله، بله، بله من حاضرم که باهات باشم
- ۱۰.۷k
- ۲۴ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط