پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

غروب...

آسمان کم‌کم نارنجی و بنفش شده بود.

ات و کوک بعد از کلی خنده، آرام به سمت عمارت برگشتند.

لباس هر دو کمی خیس شده بود.

ات با خنده گفت:

ات: اگه خدمتکارا منو اینجوری ببینن، فکر می‌کنن افتادم توی استخر.

کوک نگاهی به لباسش انداخت.

کوک: تو منو خیس کردی.

ات: تو بیشتر!

کوک خیلی خونسرد گفت:

کوک: مدرک داری؟

ات چند لحظه نگاهش کرد.

بعد زد زیر خنده.

ات: وای... یعنی الان داری خودتو بی‌گناه نشون میدی؟

کوک: حقیقتو میگم.

ات با شیطنت گفت:

ات: باشه آقای حقیقت.

...

وقتی وارد عمارت شدند...

ات کفش‌هایش را درآورد و با خستگی روی مبل نشست.

ات: امروز واقعاً خوب بود.

کوک کت خیسش را درآورد و روی دسته‌ی مبل گذاشت.

کوک: هوم.

ات اخم ساختگی کرد.

ات: یه روز این «هوم» گفتنتو ازت می‌گیرم.

کوک نشست.

کوک: بعدش چی می‌مونه؟

ات: نمی‌دونم...

شاید مجبور شی جمله‌های کامل بگی.

کوک این بار واقعاً خندید.

خنده‌ای کوتاه، اما واقعی.

کوک: بعیده.

ات با انگشت به او اشاره کرد.

ات: دیدی؟ باز خندیدی.

کوک: تقصیر توئه.

ات برای لحظه‌ای ساکت شد.

ات: یعنی من باعث می‌شم بخندی؟

کوک بدون مکث جواب داد.

کوک: آره.

ات ناخودآگاه لبخند زد.

قلبش تندتر از قبل می‌زد.

...

چند دقیقه بعد...

یکی از خدمتکارها شام را روی میز چید و بی‌صدا خارج شد.

این بار...

کوک خودش برای ات آب داخل لیوان ریخت.

ات با تعجب نگاهش کرد.

ات: خودت ریختی؟

کوک: دستت دور بود.

ات: می‌تونستم خودم بریزم.

کوک: می‌دونم.

ات آرام لبخند زد.

نمی‌دانست چرا...

اما همین کارهای کوچک، بیشتر از هر حرفی خوشحالش می‌کرد.

...

بعد از شام...

هر دو به سالن برگشتند.

باران آرامی شروع به باریدن کرده بود.

صدای قطره‌های باران فضای عمارت را آرام کرده بود.

ات کنار پنجره ایستاد.

ات: عاشق صدای بارونم.

کوک هم کنارش ایستاد.

چند لحظه هر دو فقط به باران نگاه کردند.

ات آرام گفت:

ات: می‌دونی...

از وقتی اومدم اینجا...

دیگه اونقدر احساس تنهایی نمی‌کنم.

کوک نگاهش را از پنجره گرفت و به ات دوخت.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

کوک: خوبه...

ات لبخند زد.

ات: می‌دونستم همینو میگی.

کوک با لبخند خیلی کمرنگی سرش را تکان داد.

...

ساعت از ده شب گذشته بود.

کوک از کنار پنجره کنار رفت.

کوک: دیروقته.

ات هم خمیازه‌ای کشید.

ات: آره...

امروز حسابی خسته شدم.

هر دو به سمت پله‌ها رفتند.

جلوی اتاق ات، کوک ایستاد.

برای اولین بار...

مکث کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

کوک: امروز... خوش گذشت.

ات با تعجب به او نگاه کرد.

بعد لبخند قشنگی زد.

ات: برای منم...

خیلی خوش گذشت.

کوک فقط سرش را تکان داد.

کوک: شب بخیر، ات.

ات: شب بخیر، کوک.

ات وارد اتاقش شد.

در را بست.

به در تکیه داد و لبخندش را نتوانست پنهان کند.

زیر لب گفت:

ات: فکر کنم...

کم‌کم دارم بهش وابسته می‌شم...

...
دیدگاه ها (۲)

پرسه در جنگل... عصر...نسیم خنکی میان درخت‌های باغ می‌وزید.ات...

پرسه در جنگل... ظهر...ات با کلی ذوق مشغول آشپزی بود.پیش‌بند ...

پرسه در جنگل... صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ی اتاق داخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط