پارت 11

پارت 11

جیمین هنوز دست میونگ رو توی دستش نگه داشته بود. گرمای آروم اون تماس باعث شده بود که برای اولین بار بعد از دو سال، فضای بین‌شون از اون سردی همیشگی دور بشه. نگاهش رو به چشمای میونگ دوخت، بعد آروم لب زد:

– «راستش... غذا خیلی خوش‌مزه بود.»

میونگ، که هنوز به سکوت بعد از اون بوسه فکر می‌کرد، کمی جا خورد. سرش رو کج کرد و لبخند خیلی کوچیکی، از اون لبخندهایی که هم تعجب داره، هم یه ذره امید، نشست گوشه‌ی لبش.

– «واقعاً؟»

جیمین بدون اینکه لحظه‌ای مکث کنه، سرش رو تکون داد. لحنش آروم بود، اما صادقانه:

– «آره... خیلی دوستش داشتم. نمی‌دونم چرا تا حالا امتحان نکرده بودم. شاید چون... نمی‌خواستم چیزی رو بپذیرم که خودم انتخابش نکردم. ولی حالا… نمی‌دونم. حس کردم طعمش فرق داشت. واقعی بود.»

چند لحظه سکوت بین‌شون افتاد. ولی این سکوت، از اون سکوت‌هایی نبود که بین‌شون فاصله بندازه. بیشتر شبیه سکوتی بود که قبل از یه تصمیم بزرگ میاد. اون لحظه که دو نفر توی ذهنشون دارن سبک‌سنگین می‌کنن: «بمونه یا بره؟»
و میونگ، بدون اینکه نگاهش رو از جیمین برداره، خیلی نرم و با صدایی که از دلش بیرون اومده بود گفت:

– «بیا از نو شروع کنیم.»

جیمین یک ثانیه کامل نفسش رو نگه داشت. نمی‌دونست باید چی بگه. نه چون نمی‌خواست… چون برای اولین بار، ترسیده بود. ترس از دوباره خراب کردن، از دوباره زخمی کردن. ولی نگاه میونگ پر از صداقت بود، نه التماس. یه پیشنهاد ساده بود. یک شروع دوباره، بدون برگشت به عقب.

– «یعنی... دوباره؟ با هم؟»

میونگ آروم سرش رو تکون داد.
– «آره… نه مثل زن و شوهرای عاشق توی فیلم‌ها. فقط... مثل دو نفری که حاضرن تلاش کنن. نه برای اجبار، برای اینکه این زندگی یه فرصت دیگه داشته باشه.»

جیمین لحظه‌ای ساکت شد، بعد لبخند محوی روی لبش نشست. لبخندی که شاید کوچک بود، اما از ته دلش اومده بود. برای اولین بار، واقعی.

– «باشه... از نو شروع کنیم.»
دیدگاه ها (۰)

پارت 12سکوتی کوتاه بین‌شون افتاد. اون سکوتی که بعد از یه تصم...

پارت 13ظهر هم گذشته بود. بعد از اون لحظه‌ی دوباره خواستگاری،...

پارت 10ناهار رو در سکوت خوردن، ولی اون سکوت دیگه مثل قبل سنگ...

پارت 9چند دقیقه‌ای از شروع ناهار گذشته بود. صدای قاشق‌ها توی...

سایه ای میان ما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط