پرنسس من
پرنسس من
پارت ۷
ویو ات
از پله ها پایین رفتم و بعد به سمت چپ حرکت کردیم یه سالن دراز بود رفتم از اونجا رو طی کردیم کوک درو باز کرد و منو به داخل هدایت کرد
یه میز بود دو نفره من نشستم و کوک هم نشست متنوع غذا بود خیلی زیاد بودن آخه کی این همه میخورهه خلاصه بگم غذا رو خوردیم و من به اتاق برگشتم رفتم روی تخت نشستم که در باز شد خدمتکار بود
خدمتکار: خانم ارباب گفتن بریم اتاقشون
+:باش امم راستی اتاقش کجاست
خدمتکار: همراهی تون میکنم خانم
خدمتکار رفت منم دنبالش رفتم یکی از اتاق رو گفت برم اون تو رفتم در زدم گفت بیا منم رفتم
نشسته بود روی میز فکر کنم داشت کاراشو میکرد گفتم
+: چیکار داشتی
-: میخواستم بگم فردا میریم برای لباس های عروسی و این چیزا
+:چی میگی من هنوز یه روز هم نیوندم من اصلا نمیخوام با تو ازدواج کنم
-:چی گفتی دوباره تکرار کن ببینم(اعصبانی)
+:من نمیخوام ب..با تو ازدواج کنم
-:دهنتو ببند تو فقط دستور میگیری همین(با داد و اعصبانی)
+:م.من چرا باید باهات ازدواج کنم هااا ( با داد)
-:الان تو بچه منو تو شکمت داری و من دیوونه خودت کردی(داد و اعصبانی)
+:خبب من بچه نمیخوام(داد)
-:چی گفتی(جدی و اعصبانی)
+: همون چیزی که شنیدی(این رو گفت و رفت)
ویو ات
وایی این چشه باید الان همین الان برم از اینجا فرار کنم از پله ها پایین رفتم رفتم در ورودی بازش که کردم یهو صدایی اومد
-:دارم میبینم یکی داره فرار میکنه
+:......(چیزی نگفت)
یهو یه دستی از پشت اومد رو شکمم و نزدیک گوشم گفت
-: تو دیگه مال منی (نیشخند)
یهو بلندم کرد و بر دوشش گرفت و از پله ها میرفت بالا منم با دستم میزنم و پشتش و داد میزدم برد توی اتاق خودش پردم کرد روی تخت و روم خیمه زد و لبامو گذاشت روی لباش مک های عمیقی میذاشت مزه خون رو توی دهنم حس میکردم رفت سمت گردنم یهو یاد بچه افتادم و گفتم
+:کوک نکن بچه
-:ها
+:دردم میاد
-:امم برو بخواب
پتو رو روم کشید و پشتم خوابید و بغلم کرد من هم چشمام کم کم گرم شد
این بار شرط ندارم
ادامه دارد......
پارت ۷
ویو ات
از پله ها پایین رفتم و بعد به سمت چپ حرکت کردیم یه سالن دراز بود رفتم از اونجا رو طی کردیم کوک درو باز کرد و منو به داخل هدایت کرد
یه میز بود دو نفره من نشستم و کوک هم نشست متنوع غذا بود خیلی زیاد بودن آخه کی این همه میخورهه خلاصه بگم غذا رو خوردیم و من به اتاق برگشتم رفتم روی تخت نشستم که در باز شد خدمتکار بود
خدمتکار: خانم ارباب گفتن بریم اتاقشون
+:باش امم راستی اتاقش کجاست
خدمتکار: همراهی تون میکنم خانم
خدمتکار رفت منم دنبالش رفتم یکی از اتاق رو گفت برم اون تو رفتم در زدم گفت بیا منم رفتم
نشسته بود روی میز فکر کنم داشت کاراشو میکرد گفتم
+: چیکار داشتی
-: میخواستم بگم فردا میریم برای لباس های عروسی و این چیزا
+:چی میگی من هنوز یه روز هم نیوندم من اصلا نمیخوام با تو ازدواج کنم
-:چی گفتی دوباره تکرار کن ببینم(اعصبانی)
+:من نمیخوام ب..با تو ازدواج کنم
-:دهنتو ببند تو فقط دستور میگیری همین(با داد و اعصبانی)
+:م.من چرا باید باهات ازدواج کنم هااا ( با داد)
-:الان تو بچه منو تو شکمت داری و من دیوونه خودت کردی(داد و اعصبانی)
+:خبب من بچه نمیخوام(داد)
-:چی گفتی(جدی و اعصبانی)
+: همون چیزی که شنیدی(این رو گفت و رفت)
ویو ات
وایی این چشه باید الان همین الان برم از اینجا فرار کنم از پله ها پایین رفتم رفتم در ورودی بازش که کردم یهو صدایی اومد
-:دارم میبینم یکی داره فرار میکنه
+:......(چیزی نگفت)
یهو یه دستی از پشت اومد رو شکمم و نزدیک گوشم گفت
-: تو دیگه مال منی (نیشخند)
یهو بلندم کرد و بر دوشش گرفت و از پله ها میرفت بالا منم با دستم میزنم و پشتش و داد میزدم برد توی اتاق خودش پردم کرد روی تخت و روم خیمه زد و لبامو گذاشت روی لباش مک های عمیقی میذاشت مزه خون رو توی دهنم حس میکردم رفت سمت گردنم یهو یاد بچه افتادم و گفتم
+:کوک نکن بچه
-:ها
+:دردم میاد
-:امم برو بخواب
پتو رو روم کشید و پشتم خوابید و بغلم کرد من هم چشمام کم کم گرم شد
این بار شرط ندارم
ادامه دارد......
- ۳۹۹
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط