یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بود

یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بود
شرم ناز گونه هایت دست من را خوانده بود
دست می انداخت عطر گیسوانت یاس را
وه که پیچ و تاب مویت باد را پیچانده بود
خواستم آدم شوم حوای چشمت حیله کرد!
لابد آدم را چنین از باغ جنت رانده بود
هی زدی رو دست و دست تو برایم رو نشد
ساده لوحی های من یک شهر را خندانده بود
وعده هایت بر دل دیوانه صابون میزد و
پای پرهیز مرا هم بی وفا لغزانده بود
دیدگاه ها (۴)

زیبایی مرد به اخلاق.زیبایی زن به مهربانی.زیبایی زندگی به خوش...

عادت ندارم دردِ دلم رابه هر کسی بگویم،پسخاکش میکنم زیرِچهره ...

🤓 سأل الزوج زوجته وهم علی الفراش قبل النوم :هل تعلمین کم مر...

داستان قتل فجیع زن 25 ساله ی چینی. توسط یک پسر 14 ساله...هرک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط