بعد اینکه دیار همه دستگاه های بازی رو امتحان کرد دیگه شب شده بود
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۸۸
بعد اینکه دیار همه دستگاه های بازی رو امتحان کرد دیگه شب شده بود.
ساعت نزدیک شش بود و دیار خیلی احساس گرسنگی میکرد.
انقدر درگیر بازی شدن که یادشون رفت ناهار بخورن.
_گرسنت نیست بچه؟
دیار سری به معنی اره تکون داد.
جونگکوک دستشو گرفت و از شهر بازی خارج شدن.
_اگه ماشین آورده بودم الان راحت یه رستوران پیدا میکردیم
دیار نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
جونگکوک نیشخندی زد و گفت:به حرف بچه گوش میکنی همین میشه دیگه
دیار پیش خودش چشم غورهای رفت و دستشو از دست جونگکوک کشید.
جلوتر از جونگکوک حرکت کرد.
جونگکوک متوجه ناراحتیش شد و بلند خندید،خودشو به دیار رسوند و دستشو دور گردنش انداخت.
_چی بخوریم؟
دیار به جونگکوک نگاه نمیکرد و سرشو مخالفش چرخونده بود.
جونگکوک دماغشو به گردن دیار مالوند و عطرشو وارد ریههاش کرد.
_استیک؟
دیار احساس مور مور شدن بهش دست داد و سعی کرد جونگکوکو از خودش دور کنه.
ولی خب طبق معمول زورش به جونگکوک نمیرسید.
جونگکوک خندید.
_چرا منو پس میزنی وقتی میدونی زورت نمیرسه؟
دیار یهو سر جاش ایستاد.
حس میکرد ضربان قلبش خیلی بالا رفته و سرش سبک شده.
حس میکرد دیگه توانایی حرکت نداره.
دست و پاهاش بی حس شدن و کیفش از دستش افتاد.
جونگکوک با قیافه نگران به دیار نگاه کرد.
تو طرف دوششو گرفت و با اخم و تعجب به صورتش نگاه کرد.
_چیشده دیار؟حالت خوبه؟
دیار احساس میکرد سرپا موندن سخت ترین کار دنیاست پس خودشو رها کرد.
ولی جونگکوک گرفتشو و تو بغلش نگهش داشت.
دیار کم کم چشماش بسته شد و دیگه هیچی نفهمید.
_دیاررر
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۸۸
بعد اینکه دیار همه دستگاه های بازی رو امتحان کرد دیگه شب شده بود.
ساعت نزدیک شش بود و دیار خیلی احساس گرسنگی میکرد.
انقدر درگیر بازی شدن که یادشون رفت ناهار بخورن.
_گرسنت نیست بچه؟
دیار سری به معنی اره تکون داد.
جونگکوک دستشو گرفت و از شهر بازی خارج شدن.
_اگه ماشین آورده بودم الان راحت یه رستوران پیدا میکردیم
دیار نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
جونگکوک نیشخندی زد و گفت:به حرف بچه گوش میکنی همین میشه دیگه
دیار پیش خودش چشم غورهای رفت و دستشو از دست جونگکوک کشید.
جلوتر از جونگکوک حرکت کرد.
جونگکوک متوجه ناراحتیش شد و بلند خندید،خودشو به دیار رسوند و دستشو دور گردنش انداخت.
_چی بخوریم؟
دیار به جونگکوک نگاه نمیکرد و سرشو مخالفش چرخونده بود.
جونگکوک دماغشو به گردن دیار مالوند و عطرشو وارد ریههاش کرد.
_استیک؟
دیار احساس مور مور شدن بهش دست داد و سعی کرد جونگکوکو از خودش دور کنه.
ولی خب طبق معمول زورش به جونگکوک نمیرسید.
جونگکوک خندید.
_چرا منو پس میزنی وقتی میدونی زورت نمیرسه؟
دیار یهو سر جاش ایستاد.
حس میکرد ضربان قلبش خیلی بالا رفته و سرش سبک شده.
حس میکرد دیگه توانایی حرکت نداره.
دست و پاهاش بی حس شدن و کیفش از دستش افتاد.
جونگکوک با قیافه نگران به دیار نگاه کرد.
تو طرف دوششو گرفت و با اخم و تعجب به صورتش نگاه کرد.
_چیشده دیار؟حالت خوبه؟
دیار احساس میکرد سرپا موندن سخت ترین کار دنیاست پس خودشو رها کرد.
ولی جونگکوک گرفتشو و تو بغلش نگهش داشت.
دیار کم کم چشماش بسته شد و دیگه هیچی نفهمید.
_دیاررر
- ۱.۶k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط