『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁷
بوی قهوه تازه، فضای کوچک آپارتمان رو پر کرده بود. جونگسو سه فنجان روی میز گذاشت و بعد تلویزیون را روشن کرد تا صدای سکوت خانه را بشکند. اما کمتر از چند ثانیه بعد...تصویر مجری اخبار روی صفحه ظاهر شد.
«خبر فوری...»
هر سه نفر بیاختیار به تلویزیون خیره شدند.
«بامداد امروز دو زندانی از زندان مرکزی موفق به فرار شدند. پلیس عملیات گستردهای را برای دستگیری آنها آغاز کرده و از شهروندان خواسته در صورت مشاهده، فوراً موضوع را گزارش دهند.»
چند عکس روی صفحه نمایش داده شد. عکس جونگکوک و تهیونگ با اسمشون
عکس اول...جئون جونگکوک
عکس دوم...کیم سیان ( تهیونگ )
تهیونگ برای لحظهای احساس کرد نفسش بند آمده است.
مجری ادامه داد: «بر اساس گزارش پلیس، این دو نفر آخرین بار در جنگلهای اطراف زندان دیده شدهاند و احتمال میرود هنوز از محدودهی استان خارج نشده باشند.»
جونگسو بدون اینکه چیزی بگوید، تلویزیون را خاموش کرد و خانه دوباره در سکوت فرو رفت. بعد از چند لحظه، رو به جونگکوک گفت
جونگ سو : یعنی از الان... همه دنبال شما هستن؟!
جونگکوک فقط سری تکان داد
جونگکوک : آره
جونگسو آهی کشید
جونگ سو : براتون چند دست لباس میارم که حداقل کمتر قابل شناسایی باشین
و به سمت اتاقش رفت . چند دقیقه بعد، جونگسو چند دست لباس روی مبل گذاشت.
جونگ سو : مطمئن نیستم اندازتون باشه ولی خب بهتر از اون لباسای زندانه
جونگکوک لباسها را برداشت و یکی را سمت تهیونگ گرفت.
جونگکوک : برو عوضش کن
تهیونگ لباس را گرفت
تهیونگ : ممنون
وقتی درِ اتاق بسته شد، جونگسو آرام رو به جونگکوک برگشت.
جونگ سو : مطمئنی میشه بهش اعتماد کرد؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت
جونگکوک : اگه اون دیشب دستم رو ول میکرد...الان اینجا نبودم ، ما باهم فرار کردیم و بعدش...میتونست منو بپیچونه و فرار کنه و منو بده به پلیسا ولی کنارم موند
جونگسو دیگر چیزی نپرسید فقط سرش را پایین انداخت
جونگ سو : همین جوابم کافیه
چند دقیقه بعد، تهیونگ از اتاق بیرون آمد. لباس مشکی ساده، کاملاً جای لباس زندان را گرفته بود. جونگکوک نگاهی کوتاه به او انداخت. برای اولین بار...تهیونگ شبیه یک زندانی نبود ، بیشتر شبیه آدمی بود که میتوانست بیدردسر میان جمعیت گم شود.
جونگکوک : خوبه
فقط همین یک کلمه ، اما تهیونگ بیاختیار لبخند خیلی محوی زد. جونگسو مشغول جمع کردن لباسهای زندان بود که ناگهان مکث کرد.
جونگ سو : اینا رو باید بسوزونم
جونگکوک : هر کاری لازمه بکن
بعد رو به تهیونگ برگشت
جونگکوک : گرسنهت نیست ؟
تهیونگ تازه متوجه شد از دیشب چیزی نخوردهاند
تهیونگ : یکم...
جونگکوک بشقاب غذا را که جونگسو آماده کرده بود، برداشت و بدون فکر جلوی تهیونگ گذاشت.
جونگکوک ::اول تو بخور
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد
تهیونگ: خودت چی؟
جونگکوک : بعداً میخورم
جونگسو که صحنه را دیده بود، لبخند خیلی کمرنگی زد اما چیزی نگفت. تهیونگ چند ثانیه به بشقاب خیره ماند. بعد آرام گفت
تهیونگ : میتونیم نصفش کنیم
جونگکوک خواست مخالفت کند...اما تهیونگ بدون منتظر ماندن، بشقاب را بین هر دو گذاشت.
تهیونگ : فرقی نداره ، هر دومون گرسنهایم
برای چند دقیقه...هر دو در سکوت غذا خوردند . سکوتی که این بار...آزاردهنده نبود
.......
جونگسو کلید یک ماشین را روی میز گذاشت.
جونگ سو : ماشین مال خودم نیست، از یکی از دوستام قرض گرفتم ، چند روز بیشتر نمیتونین نگهش دارین
جونگکوک کلید را برداشت
جونگکوک : همینم بیشتر از چیزیه که انتظار داشتم ، ممنون
جونگسو لبخند زد.
جونگ سو : مواظب خودت باش...احمق
جونگکوک هم برای اولین بار لبخند خیلی کوتاهی زد.
جونگکوک : همیشه بودم
تهیونگ نگاهش را از آن دو دزدید . دیدن رابطهی صمیمیشون ، چیزی را در دلش سنگینتر میکرد. او داشت به کسانی دروغ میگفت که بدون هیچ سؤالی، جان و خانهشان را در اختیارش گذاشته بودند و این فکر...هر لحظه سختتر از قبل میشد.
.....ادامه دارد
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ¹⁷
بوی قهوه تازه، فضای کوچک آپارتمان رو پر کرده بود. جونگسو سه فنجان روی میز گذاشت و بعد تلویزیون را روشن کرد تا صدای سکوت خانه را بشکند. اما کمتر از چند ثانیه بعد...تصویر مجری اخبار روی صفحه ظاهر شد.
«خبر فوری...»
هر سه نفر بیاختیار به تلویزیون خیره شدند.
«بامداد امروز دو زندانی از زندان مرکزی موفق به فرار شدند. پلیس عملیات گستردهای را برای دستگیری آنها آغاز کرده و از شهروندان خواسته در صورت مشاهده، فوراً موضوع را گزارش دهند.»
چند عکس روی صفحه نمایش داده شد. عکس جونگکوک و تهیونگ با اسمشون
عکس اول...جئون جونگکوک
عکس دوم...کیم سیان ( تهیونگ )
تهیونگ برای لحظهای احساس کرد نفسش بند آمده است.
مجری ادامه داد: «بر اساس گزارش پلیس، این دو نفر آخرین بار در جنگلهای اطراف زندان دیده شدهاند و احتمال میرود هنوز از محدودهی استان خارج نشده باشند.»
جونگسو بدون اینکه چیزی بگوید، تلویزیون را خاموش کرد و خانه دوباره در سکوت فرو رفت. بعد از چند لحظه، رو به جونگکوک گفت
جونگ سو : یعنی از الان... همه دنبال شما هستن؟!
جونگکوک فقط سری تکان داد
جونگکوک : آره
جونگسو آهی کشید
جونگ سو : براتون چند دست لباس میارم که حداقل کمتر قابل شناسایی باشین
و به سمت اتاقش رفت . چند دقیقه بعد، جونگسو چند دست لباس روی مبل گذاشت.
جونگ سو : مطمئن نیستم اندازتون باشه ولی خب بهتر از اون لباسای زندانه
جونگکوک لباسها را برداشت و یکی را سمت تهیونگ گرفت.
جونگکوک : برو عوضش کن
تهیونگ لباس را گرفت
تهیونگ : ممنون
وقتی درِ اتاق بسته شد، جونگسو آرام رو به جونگکوک برگشت.
جونگ سو : مطمئنی میشه بهش اعتماد کرد؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت
جونگکوک : اگه اون دیشب دستم رو ول میکرد...الان اینجا نبودم ، ما باهم فرار کردیم و بعدش...میتونست منو بپیچونه و فرار کنه و منو بده به پلیسا ولی کنارم موند
جونگسو دیگر چیزی نپرسید فقط سرش را پایین انداخت
جونگ سو : همین جوابم کافیه
چند دقیقه بعد، تهیونگ از اتاق بیرون آمد. لباس مشکی ساده، کاملاً جای لباس زندان را گرفته بود. جونگکوک نگاهی کوتاه به او انداخت. برای اولین بار...تهیونگ شبیه یک زندانی نبود ، بیشتر شبیه آدمی بود که میتوانست بیدردسر میان جمعیت گم شود.
جونگکوک : خوبه
فقط همین یک کلمه ، اما تهیونگ بیاختیار لبخند خیلی محوی زد. جونگسو مشغول جمع کردن لباسهای زندان بود که ناگهان مکث کرد.
جونگ سو : اینا رو باید بسوزونم
جونگکوک : هر کاری لازمه بکن
بعد رو به تهیونگ برگشت
جونگکوک : گرسنهت نیست ؟
تهیونگ تازه متوجه شد از دیشب چیزی نخوردهاند
تهیونگ : یکم...
جونگکوک بشقاب غذا را که جونگسو آماده کرده بود، برداشت و بدون فکر جلوی تهیونگ گذاشت.
جونگکوک ::اول تو بخور
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد
تهیونگ: خودت چی؟
جونگکوک : بعداً میخورم
جونگسو که صحنه را دیده بود، لبخند خیلی کمرنگی زد اما چیزی نگفت. تهیونگ چند ثانیه به بشقاب خیره ماند. بعد آرام گفت
تهیونگ : میتونیم نصفش کنیم
جونگکوک خواست مخالفت کند...اما تهیونگ بدون منتظر ماندن، بشقاب را بین هر دو گذاشت.
تهیونگ : فرقی نداره ، هر دومون گرسنهایم
برای چند دقیقه...هر دو در سکوت غذا خوردند . سکوتی که این بار...آزاردهنده نبود
.......
جونگسو کلید یک ماشین را روی میز گذاشت.
جونگ سو : ماشین مال خودم نیست، از یکی از دوستام قرض گرفتم ، چند روز بیشتر نمیتونین نگهش دارین
جونگکوک کلید را برداشت
جونگکوک : همینم بیشتر از چیزیه که انتظار داشتم ، ممنون
جونگسو لبخند زد.
جونگ سو : مواظب خودت باش...احمق
جونگکوک هم برای اولین بار لبخند خیلی کوتاهی زد.
جونگکوک : همیشه بودم
تهیونگ نگاهش را از آن دو دزدید . دیدن رابطهی صمیمیشون ، چیزی را در دلش سنگینتر میکرد. او داشت به کسانی دروغ میگفت که بدون هیچ سؤالی، جان و خانهشان را در اختیارش گذاشته بودند و این فکر...هر لحظه سختتر از قبل میشد.
.....ادامه دارد
- ۵۰۵
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط