حکایت شرط آزادی غلام
#حکایت/ شرط آزادی غلام
یکی از بزرگان عصر با غلام خود گفت:«از مال خود پاره ای گوشت بستان و زیره بایی معطر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.» غلام شاد شد، زیره بایی بساخت و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گفت:«بدان گوشت، نخود آبی مزعفر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.» غلام فرمان برد و نخود آب ترتیب کرد و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل شده بود، گفت:«این گوشت بفروش و پاره ای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.» غلام گفت:«ای خواجه بگذار تا من همچنان غلام تو می باشم، اگر خیری در خاطرت می گذرد، خدا را این گوشت پاره را آزاد کن!»
کلیات عبید زاکانی
یکی از بزرگان عصر با غلام خود گفت:«از مال خود پاره ای گوشت بستان و زیره بایی معطر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.» غلام شاد شد، زیره بایی بساخت و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گفت:«بدان گوشت، نخود آبی مزعفر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.» غلام فرمان برد و نخود آب ترتیب کرد و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل شده بود، گفت:«این گوشت بفروش و پاره ای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم.» غلام گفت:«ای خواجه بگذار تا من همچنان غلام تو می باشم، اگر خیری در خاطرت می گذرد، خدا را این گوشت پاره را آزاد کن!»
کلیات عبید زاکانی
- ۱.۹k
- ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط