دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
این درد نهان‌سوز، نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو چو مهتاب، شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
گامی به سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو، من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر، یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی‌مهریت ای گل که در این باغ
چون غنچه پاییز، شکفتن نتوانم

ای چشم سخنگوی، تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
دیدگاه ها (۸)

بُغضی درون ِسینه ی من آرمیده استبُغضی که بی امان نفـسـم را ب...

آرزو میکنمدر اولین شب زمستانمهر ، برکت ، عشق ‌، محبتسلامتی ،...

یک طرف فصل خزان و یک طرف هجر بهار یک طرف دلواپسی و یک طرف هم...

سکّه‌ی این مهر از خورشید هم زرین‌تر استخون ما از خون دیگر عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط