part
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part²¹"
لبش رو زیر دندون گرفت و به سمتش رفت..
دست های لرزونش رو روی بازوهای لخته بزرگش گذاشت..
به زور تکونی دادتش که صداش بلند شد..
ا.ت:هی..هی بلند شو..داری میم..
لعنتی..!
چشم هاش رو کمی باز کرده بود و به دخترک خیره بود..
نگاهش لالش کرده بود و ساکت شده بود
بدون حرفی بهم خیره شده بودن..
دستش که رویبازوش بود رو گرفت و کشیدتتش توی بغلش..
سرش رو توی سینش فرو کرد و محکم توی بغلش دخترک رو گم کرد..
با صدای بمب کناره گوشش لب زد..
جونگکوک:بخواب..چیزی نیست!
همین حرف دیوونش میکرد..
دروغ بود!
امکان نداشت چیزی نشه با اون همه خون..
زخمش کوچیک بود ولی عمیق.
دستش رو گذاشت روی سین هاش و به زور خودش رو از بغلش در اورد..
بدون حرفی از اتاق خارج شد..!
به سمته اشپزخونه رفت و دنبال جعبه کمک های اولیه میگشت..!
نا خودآگاه یاد اون شب افتاد..
تهیونگ غرق در خون توی تخت بخاطرش..اشک هاش توی چشم هاش جمع شدن..
با پیدا کردن جعبه سریع برگشت توی اتاق..با استین لباسش اشک هاش رو سعی میکرد پاک کنه..
پتادین رو روی زخمش مالید و تمیزش کرد..و سریع زخمش رو بست..
ملافه ای که خونی شده بود رو ور داشت و گذاشت توی حموم..
روی تخت نشسته بود و سرش پایین به زخمش خیره بود..
ا.ت:خیلی خون از دست دادی..بهتر بری بیمارستان.
با کلمه اخرش سرش رو بلند کردو به چشم های دخترک خیره شد که میخکوب شد سرش جاش..
چرا اینجوری نگاش میکرد رو نمیدونه..!
بلند شدو به سمتش حرکت کرد که سریع قدم به عقب ور داشت که به دیوار خورد..
نگاش رو ور نداشت که فک نکنه ضعیفه و ترسیده..
دستش هاش رو جوری گذاشت که توی چهارچوپ بازوهاش زندونیش کرده بود..
نگاهش عصبی بود..
دیگه نتونست و سرش رو انداخت پایین که سریع فکش رو توی مچش گرفت و سرش رو اورد بالا..
جونگکوک:شاید یادت رفته برای همین بهت میگم..
فکش رو از توی دست هاش ازاد کردو محکم زد به دیوار..
ترس توی چشم های دخترک موج میزد..ولی سعی میکرد نشون نده..
جونگکوک:تو فقط برای مدتی اینجایی...!پس جز مهمون چیزه دیگه ای نیستی..
نفس های عصبی با هر کلمه حرف هاش رو سخت تر میکرو..
جونگکوک:منم باید ازت مخافظت کنم...پس چیزه دیگه ای غیراز این نیست...به چیزه دیگه فک نکن..
صورتش رو نزدیکتر کرد که نفس توی سینه های دخترک حبس شد..
جونگکوک:با من راحت صحبت نکن..و نگرانم نشو..!تو کسی نیستی که بخوای نگرانم بشی..
با همین جمله نگاهش رو ور داشت و از اتاق خارج شد..
هنوز سره جاش ایستاده بود..
بدجوری توی افکارش غرق بود..چی داشت میگفت؟
فقط بخاطر اون جمله انقدر عصبی شد؟
دستش رو محکم زد روی میز لوازم ارایشش که اخش بلند شد..
اشک توی چشم هاش جمع شد..
اصلا راست میگه..چرا زخمش رو بست؟چرا نگرانش شد؟
چرا گذاشت پیشش بخوابه؟چرا بهش گفت بره بیمارستان؟
نباید نگرانش میشد..اصلا به اون چه..
گریش بیشتر شد..
نشست روی کفه اتاق و اروم شروع کرد به گریه کردن..
دراحال خوب میدونست این گریه بخاطر درد دستش نیست...!
فردا^
صورتش رو شست و به اینه خیره شد..
چشم هاش سرخ شده..
حتی نمیدونست چرا انقدر گریه کرد بود؟
از خداش بود که چیزه دیگه ای غیراز مهمون توی این خونه نباشه..مخصوصا خونه اون..!
پس؟!!
باند دستش رو باز کرد..خوب شده بود..
از اتاق خارج شد و به سمته اشپزخونه قدم ور داشت که با دیدنش ایستاد..
پشتش بهش بود و داشت اشپزی میکرد..سلامی یواش گفت و نشست روی صندلی.
سرش پایین بود..
صندلی کنارش کشیده شد و پسرک نشست
..قاشق غذا رو جلوی لب هاش گذاشت..بدون نگاهی به پسرک دستش رو بلند کرد و بهش نشون داد..
ا.ت:فکر کنم بتونم خودم دیگه غذا بخورم..
قاشق رو روی ظرفش گذاشت و از اشپزخونه خارج شد..
نباید این کارو میکرد؟
اخه کی با مهمونش اینجوری برخورد میکنه؟
کی خودش به مهمونش غذا میده؟
با صداش از افکارش خارج شد و به در خونه خیره شد..دستش رو گذاشت روی دستگیره در و لب زد..
جونگکوک:من رفتم.کاری داشتی بهم زنگ بزن(سرد)
از سرد بودن حرفش جوابی نداد..
قاشق رو گرفت توی دستش و غذاش رو با پر از فکر جدید خورد..
اخرین ظرف رو شست و شیر اب رو بست..دست به سینه به خونه خیره شد..
بازم تنها بود..
سعی میکرد کلا دیشب و امروز رو فراموش کنه..تلویزوین رو روشن کرد و روی کاناپه دراز کشید..
لعنتی بدجوری حوصلش سر بود..
دستم سره مسابقه والیبالم شکسته بوددددد😶🌫️😭😭
part²¹"
لبش رو زیر دندون گرفت و به سمتش رفت..
دست های لرزونش رو روی بازوهای لخته بزرگش گذاشت..
به زور تکونی دادتش که صداش بلند شد..
ا.ت:هی..هی بلند شو..داری میم..
لعنتی..!
چشم هاش رو کمی باز کرده بود و به دخترک خیره بود..
نگاهش لالش کرده بود و ساکت شده بود
بدون حرفی بهم خیره شده بودن..
دستش که رویبازوش بود رو گرفت و کشیدتتش توی بغلش..
سرش رو توی سینش فرو کرد و محکم توی بغلش دخترک رو گم کرد..
با صدای بمب کناره گوشش لب زد..
جونگکوک:بخواب..چیزی نیست!
همین حرف دیوونش میکرد..
دروغ بود!
امکان نداشت چیزی نشه با اون همه خون..
زخمش کوچیک بود ولی عمیق.
دستش رو گذاشت روی سین هاش و به زور خودش رو از بغلش در اورد..
بدون حرفی از اتاق خارج شد..!
به سمته اشپزخونه رفت و دنبال جعبه کمک های اولیه میگشت..!
نا خودآگاه یاد اون شب افتاد..
تهیونگ غرق در خون توی تخت بخاطرش..اشک هاش توی چشم هاش جمع شدن..
با پیدا کردن جعبه سریع برگشت توی اتاق..با استین لباسش اشک هاش رو سعی میکرد پاک کنه..
پتادین رو روی زخمش مالید و تمیزش کرد..و سریع زخمش رو بست..
ملافه ای که خونی شده بود رو ور داشت و گذاشت توی حموم..
روی تخت نشسته بود و سرش پایین به زخمش خیره بود..
ا.ت:خیلی خون از دست دادی..بهتر بری بیمارستان.
با کلمه اخرش سرش رو بلند کردو به چشم های دخترک خیره شد که میخکوب شد سرش جاش..
چرا اینجوری نگاش میکرد رو نمیدونه..!
بلند شدو به سمتش حرکت کرد که سریع قدم به عقب ور داشت که به دیوار خورد..
نگاش رو ور نداشت که فک نکنه ضعیفه و ترسیده..
دستش هاش رو جوری گذاشت که توی چهارچوپ بازوهاش زندونیش کرده بود..
نگاهش عصبی بود..
دیگه نتونست و سرش رو انداخت پایین که سریع فکش رو توی مچش گرفت و سرش رو اورد بالا..
جونگکوک:شاید یادت رفته برای همین بهت میگم..
فکش رو از توی دست هاش ازاد کردو محکم زد به دیوار..
ترس توی چشم های دخترک موج میزد..ولی سعی میکرد نشون نده..
جونگکوک:تو فقط برای مدتی اینجایی...!پس جز مهمون چیزه دیگه ای نیستی..
نفس های عصبی با هر کلمه حرف هاش رو سخت تر میکرو..
جونگکوک:منم باید ازت مخافظت کنم...پس چیزه دیگه ای غیراز این نیست...به چیزه دیگه فک نکن..
صورتش رو نزدیکتر کرد که نفس توی سینه های دخترک حبس شد..
جونگکوک:با من راحت صحبت نکن..و نگرانم نشو..!تو کسی نیستی که بخوای نگرانم بشی..
با همین جمله نگاهش رو ور داشت و از اتاق خارج شد..
هنوز سره جاش ایستاده بود..
بدجوری توی افکارش غرق بود..چی داشت میگفت؟
فقط بخاطر اون جمله انقدر عصبی شد؟
دستش رو محکم زد روی میز لوازم ارایشش که اخش بلند شد..
اشک توی چشم هاش جمع شد..
اصلا راست میگه..چرا زخمش رو بست؟چرا نگرانش شد؟
چرا گذاشت پیشش بخوابه؟چرا بهش گفت بره بیمارستان؟
نباید نگرانش میشد..اصلا به اون چه..
گریش بیشتر شد..
نشست روی کفه اتاق و اروم شروع کرد به گریه کردن..
دراحال خوب میدونست این گریه بخاطر درد دستش نیست...!
فردا^
صورتش رو شست و به اینه خیره شد..
چشم هاش سرخ شده..
حتی نمیدونست چرا انقدر گریه کرد بود؟
از خداش بود که چیزه دیگه ای غیراز مهمون توی این خونه نباشه..مخصوصا خونه اون..!
پس؟!!
باند دستش رو باز کرد..خوب شده بود..
از اتاق خارج شد و به سمته اشپزخونه قدم ور داشت که با دیدنش ایستاد..
پشتش بهش بود و داشت اشپزی میکرد..سلامی یواش گفت و نشست روی صندلی.
سرش پایین بود..
صندلی کنارش کشیده شد و پسرک نشست
..قاشق غذا رو جلوی لب هاش گذاشت..بدون نگاهی به پسرک دستش رو بلند کرد و بهش نشون داد..
ا.ت:فکر کنم بتونم خودم دیگه غذا بخورم..
قاشق رو روی ظرفش گذاشت و از اشپزخونه خارج شد..
نباید این کارو میکرد؟
اخه کی با مهمونش اینجوری برخورد میکنه؟
کی خودش به مهمونش غذا میده؟
با صداش از افکارش خارج شد و به در خونه خیره شد..دستش رو گذاشت روی دستگیره در و لب زد..
جونگکوک:من رفتم.کاری داشتی بهم زنگ بزن(سرد)
از سرد بودن حرفش جوابی نداد..
قاشق رو گرفت توی دستش و غذاش رو با پر از فکر جدید خورد..
اخرین ظرف رو شست و شیر اب رو بست..دست به سینه به خونه خیره شد..
بازم تنها بود..
سعی میکرد کلا دیشب و امروز رو فراموش کنه..تلویزوین رو روشن کرد و روی کاناپه دراز کشید..
لعنتی بدجوری حوصلش سر بود..
دستم سره مسابقه والیبالم شکسته بوددددد😶🌫️😭😭
- ۳۷۰
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط