×قسمت دوازدهم×پارت سه

×قسمت دوازدهم×پارت سه
مامان رفت
یادته که
ازدواج کردید
دیگه تو خونه اسم مهتابو گفتن قدقن شد
خونه سرد شد
من بودم و مهسا
نه مامانی بود نه بابایی
باباهم مرد
نه به خاطر مرگ مامان
نه..به خاطر رفتن تو
زندگی تلخ شده بود برامون
تا اینکع ازدواج کردیم و بابا تنهاتر شد
خیلی تنها
خودش بود و کارش
خودش بود و عصای توی دستش
زندگی ما حداقل خوب بود
تا اینکه باز اومدی
گفتی حامله ای
بابا قلبش به شماره افتاد
گفتی پسره
بابا صورتش زرد شد
منم بچه داشتم
ولی بابا هیچوقت واسه وجودشون خوشحالی نکرده بود
ولی با اینکه دوست نداشت به دنیا اومدن پسرت خوشحالش کرد
گفتی میخوای پسرت هیچی از اتفاقای گذشته ندونه
گفتی میخوای فک کنه مامان بابا عاشق هم بودن
گفتی این اخرین خواهشته
بابا دوست داشت
انقد که بازم قبول کرد
ولی مهتاب این رسمش نبود
که بعد این همه مدت
این همه بخشش
این همه مهربونی بازم پسرت از پشت خنجر بزنه
مهتاب به خدا نمیبخشمت
نمیزارم پسرت زنده بمونه
عقده نداشتن بابا مامانو سرش خالی میکنم
میکشمش مهتاب
مهتاب میکشمش
باز صدای خاله بالا رفته بود
ولی این بار هیچی برام‌ مهم نبود
هیچی
فقط گم شده بودم توی این همه چیزایی که نمیدونستم
حل شده بودم توی خاطرات تلخ مامان که توی حامله بودن من همرو مرور کرده بود
حل شده بودم توی دلیل گریه های مامانم
این همه درد
این همه اتفاق
این همه راز
توی یه روز
واسع یه نفر
خیلی سخته
به خدا خیلی سخته
شل خوردم روی کنار در اتاق مامان وروی صندلی نشستم
یه دکتر با لباس سفیدش اومد سمت در اتاق
یه نگاه به من انداخت و وارد اتاق شد
به محض ورودش صدای خاله که ازش سوال میکرد اومد:دکتر چشه!؟چرا حرف نمیزنه؟؟
_صبر کنید خانوم
توضیح میدم خدمتتون
بیمار شما چون بهش شوک بزرگی وارد شده سکته کرده
همونجور که خودتون میدونید
واسع همین دچار یه تشنج شده که اجازه نمیده صحبت کنه
مدت لال بودن موقتش هم معلوم نیست
تا وقتی خودش نخواد نمیتونه صحبت کنه
الانم لطفا دورشو خلوت کنید
باید استراحت کنه
وااای خدا
مامانم
مامانم چی شده
مامان بیچارم چرا باید اینجوری بشع
این وسط اون چه گناهی کرده
واااای خدااا
مامانم
همه چی داره دور سرم میچرخه
دارم دیوونه میشم
یه دیوونه تمام معنا
..........
دیدگاه ها (۸)

×قسمت دوازدهم×پارت چهارمامور پلیس دور بازومو گرفت و با خودش ...

(اجی اسما بیشتراز این نتونستم بنویسماینم فقط به خاطر تو بود ...

×قسمت دوازدهم×پارت دوانقدر که نه اونایی که ادعای رفاقت میکرد...

×قسمت دوازدهم×پارت یکمامانو داشتن میبردن سمت یکی‌از اتاقا..د...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=18«دیدگاه ایرانا» حالم یکمی به جا اومده ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part56و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدروی بالش...

BTS Reaction اداستان:تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای ...

برادر ناتنی من part 5ویو نویسنده جونکوک اول رفت صالن مهمون ر...

morning bitter⁦⁦⁦ 🌅Part 13در خانه همه چیز آرام بود سوا داخل ...

#خورشیدوماه🌙☀️part=14حامیم: خب عزی.. آم ایرانا میری خونه؟ ای...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 137♡⁠。⁠)⁩خوش حا...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ !࿙# ℘ᾰԻт→❷بارون شدیدتر شد.باید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط