سناریو
سناریو
#رویایی_که_هیچوقت_واقعی_نشد
part*5*
end part
هاکای گفت هوی تاکی حالت خوبه؟؟
تاکی ...
هاکای نقشبازی نکن میدونم بیداری
تاکی ...
هاکای تاکی؟؟؟
و بعد پا میشه و میره سمت تاکی میبینه تاکی چشماشو بسته و تکون نمیخوره
و تکونش میده
هاکای تاکی ... تاکی .... تاکیییییییییی (اخراش صداش میره بالا)
تاکی به سختی چشماشو باز میکنه و هاکای و رو میبینه که با نگرانی نگاهش میکنه
هاکای پسر یه لحظه ترسوندیم
تاکی هاکای...من ...سرم خیلی درد میکنه..
هاکای تاکی دووم بیار الان زنگ میزنم به آمبولانس
تاکی : میشه به جای آمبولانس به نی_چان زنگ بزنی؟؟
هاکای: تاکا_چان؟؟
تاکی آره
هاکای باشه
و زنگ میزنه به تاکاشی و گوشی رو میزاره رو بلند گو
تاکاشی : موش موشی هاکای؟؟
هاکای تاکا_چان گومن*با لحن گریه میگه دیگه * من نتونستم از تاکی محافظت کنم
تاکاشی چیشده هاکای واسه تاکی اتفاقی افتاده؟؟
هاکای داداشای هایتانی ... ریختن رو سر تاکی ... و ران ... با باتومش ... پشت سر هم... میزنه رو سر تاکی... و تاکی...
تاکاشی :....... تاکی الان حالش خوبه؟؟*با داد و نگرانی*
هاکای نه زیاد..
تاکاشی تاکی الان کجاس؟؟
هاکای گوشیو میزارم رو بلند گو که باهاش حرف بزنی
تاکی نی_چان من ادم افتضاحیم
تاکاشی چی باعث شده تو همچین حرفی بزنی
تاکی من بقیه رو از خودم میروندم تا وقتی که موقع خدافظی ، جدا شدن سخت نباشه من
معتقدم که اگه قراره دوستمون مارو ترک کنه چرا اصلا اون دوستی رو شروع کنیم؟؟
تاکاشی : تا حالا اینو بهم نگفته بودی*یکم خنده*
تاکی هاکای میشه بجای من مراقب نی_چان باشی؟؟ *با لحن گریه طوری که یکم دیگه گریه اش در میاد*
هاکای از این حرفا نزن خودت بیدار بمون و ازش مراقبت کن
تاکی نی_چان ... میشه به آنیکی بگی تاکی اجازه اینو داد که تو کتابشو بخونی*انیکی بیشتر برای داداش بزرگه استفاده میشه*
تاکاشی آنی.. کی..
تاکی یوری داداش بزرگمون...
تاکاشی خودت بیدار بمون و بهش بگو...
تاکی گومن نی_چان *گومن:ببخشید* تاکی تنهات میزاره برای بار سوم...
تاکی : آخر سر هم نتونستم رویامونو به واقعیت تبدیل کنیم
و اشک از چشاش میریزه و چشماشو میبنده
هاکای تاکی ... تاکی... تاکی ... هوی تاکی شوخی نکن دیگه ... اصلا شوخی قشنگی نیست
تاکاشی گوشی رو قطع میکنه
هاکای تاکیییییییییییی*با داد*
و اره دیگه بقیه اتفاقات انیمه میوفته
*پایان فصل یک *
این داستان ادامه دارد
#رویایی_که_هیچوقت_واقعی_نشد
part*5*
end part
هاکای گفت هوی تاکی حالت خوبه؟؟
تاکی ...
هاکای نقشبازی نکن میدونم بیداری
تاکی ...
هاکای تاکی؟؟؟
و بعد پا میشه و میره سمت تاکی میبینه تاکی چشماشو بسته و تکون نمیخوره
و تکونش میده
هاکای تاکی ... تاکی .... تاکیییییییییی (اخراش صداش میره بالا)
تاکی به سختی چشماشو باز میکنه و هاکای و رو میبینه که با نگرانی نگاهش میکنه
هاکای پسر یه لحظه ترسوندیم
تاکی هاکای...من ...سرم خیلی درد میکنه..
هاکای تاکی دووم بیار الان زنگ میزنم به آمبولانس
تاکی : میشه به جای آمبولانس به نی_چان زنگ بزنی؟؟
هاکای: تاکا_چان؟؟
تاکی آره
هاکای باشه
و زنگ میزنه به تاکاشی و گوشی رو میزاره رو بلند گو
تاکاشی : موش موشی هاکای؟؟
هاکای تاکا_چان گومن*با لحن گریه میگه دیگه * من نتونستم از تاکی محافظت کنم
تاکاشی چیشده هاکای واسه تاکی اتفاقی افتاده؟؟
هاکای داداشای هایتانی ... ریختن رو سر تاکی ... و ران ... با باتومش ... پشت سر هم... میزنه رو سر تاکی... و تاکی...
تاکاشی :....... تاکی الان حالش خوبه؟؟*با داد و نگرانی*
هاکای نه زیاد..
تاکاشی تاکی الان کجاس؟؟
هاکای گوشیو میزارم رو بلند گو که باهاش حرف بزنی
تاکی نی_چان من ادم افتضاحیم
تاکاشی چی باعث شده تو همچین حرفی بزنی
تاکی من بقیه رو از خودم میروندم تا وقتی که موقع خدافظی ، جدا شدن سخت نباشه من
معتقدم که اگه قراره دوستمون مارو ترک کنه چرا اصلا اون دوستی رو شروع کنیم؟؟
تاکاشی : تا حالا اینو بهم نگفته بودی*یکم خنده*
تاکی هاکای میشه بجای من مراقب نی_چان باشی؟؟ *با لحن گریه طوری که یکم دیگه گریه اش در میاد*
هاکای از این حرفا نزن خودت بیدار بمون و ازش مراقبت کن
تاکی نی_چان ... میشه به آنیکی بگی تاکی اجازه اینو داد که تو کتابشو بخونی*انیکی بیشتر برای داداش بزرگه استفاده میشه*
تاکاشی آنی.. کی..
تاکی یوری داداش بزرگمون...
تاکاشی خودت بیدار بمون و بهش بگو...
تاکی گومن نی_چان *گومن:ببخشید* تاکی تنهات میزاره برای بار سوم...
تاکی : آخر سر هم نتونستم رویامونو به واقعیت تبدیل کنیم
و اشک از چشاش میریزه و چشماشو میبنده
هاکای تاکی ... تاکی... تاکی ... هوی تاکی شوخی نکن دیگه ... اصلا شوخی قشنگی نیست
تاکاشی گوشی رو قطع میکنه
هاکای تاکیییییییییییی*با داد*
و اره دیگه بقیه اتفاقات انیمه میوفته
*پایان فصل یک *
این داستان ادامه دارد
- ۷۷۸
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط