آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند،

پسر به نزد پدر رفت گفت :ای پدر ! امرت چیست ؟

پدر گفت :پسرم !
من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود.

اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.

از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..

پسر گفت : ای پدر !
چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم .

‫پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود …

و از آن پس خلایق میگفتند : خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید و چنین بر مردگان ما روا نمیداشت !
دیدگاه ها (۷)

یکی، در پیش بزرگی از فقر خود شکایت می کرد و سخت می نالید. گف...

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح...

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست ...

مردی از راه فروش روغن ثروتی کلان اندوخته بود و به خاطر حرصی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط