رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۰۹
باز خندید و ولم کرد.
یه دفعه سیلیاي به پشتم زد که شاکی به عقب چرخیدم.
با ابروهاي بالا رفته دستهاشو بالا برد و عقب عقب رفت که چشم غرهاي بهش رفتم.
خندید و یکی از ادکلنهاشو برداشت و به قول معروف باهاش دوش گرفت.
از پشت بغلش کردم و چون قدش بلندتر بود رو پنجهی پام وایسادم.
سرمو تو گردنش فرو کردم و بوي عطرشو عمیق بو کشیدم که از بوي خوبش چشمهام بسته شدند.
دستهامو گرفت و گفت: ووروجک کار دستت میدما!
خندیدم و بوسهاي به شاهرگش زدم، بعدم عقب کشیدم که به سمتم چرخید.
لبخندي زد و لپمو کشید.
-آخ من فداي تو بشم.
لبخندي روي لبم نشست.
-خدانکنه.
ساعت مچیشو برداشت.
-کلتتو برداشتی؟
لبمو گزیدم.
-نه یادم رفت!
کلتو از زیر بالشتم برداشتم و وقتی جاشو دور کمرم بستم سرجاش گذاشتمش.
مانتوي مشکی جلو باز بلندمو پوشیدم و شال مشکیمو روي سرم انداختم.
نیما کت مشکیشو پوشید.
کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدیم و از پلهها پایین رفتیم.
با یادآوري قرصهام لبمو گزیدم و وایسادم که وایساد و سوالی بهم نگاه کرد.
-برو تو ماشین بشین من برم دستشویی.
خندید.
-برو.
به سمت در رفت که زود از پلهها بالا اومدم و وارد آخرین اتاق شدم.
قرصهامو از زیر میز که جا ساز کرده بودم برداشتم و نفس آسودهاي کشیدم.
دکتر گفت این قرصها احتمال اینکه حافظم برگرده رو زیاد میکنند اما نیما اجازه نمیده بخورم چون میگه نمیخواد خاطرات قتل مامان و بابامو به یاد بیارم و بازم افسردگی بگیرم اما مهم نیست، من باید گذشتمو به یاد بیارم، حالا هر چه قدرم که آزار دهنده باشه.
باید از این سردرداي هرشبم خلاص بشم.
هردو نوع قرص رو برداشتم و بستههاشونو سرجاش گذاشتم.
از اتاق بیرون اومدم و از پلهها پایین رفتم.
وارد آشپزخونه شدم و قرصها رو با آب خوردم.
از خونه بیرون اومدم که دیدم توي ماشین نشسته.
نشستم که اول دوتا از محافظهامون که سوار موتور بودند راه افتادند و بعدم راننده.
به ساعت مچیم نگاه کردم.
یازده بود.
******
همونطور که دستم دور بازوش حلقه بود وارد سالن عمارت شدیم.
مثل مهمونیهاي همیشهی کاوه صداي آهنگ حسابی بالا بود و فضا تاریک و چراغهاي رنگی می چرخیدند.
بوي گند سیگارم حسابی میومد.
مانتو و کیفمو تحویل دادم و بلند گفتم: برو به کاوه بگو چراغها رو روشن کنه خوشم نمیاد.
با دیدن کاوه که داره به سمتمون میاد ابروهام بالا پریدند.
چه حلال زاده!
با لبخند گفت: چاکر دوست دبستانی خودم.
نیما رو ول کردم که با خنده به طرفش رفت و همو بغل کردند.
چند بار به کمر هم زدن و از هم جدا شدند.
کاوه دستشو دراز کرد.
-سلام به بانوي جوان!
باهاش دست دادم.
-سلام، بیزحمت چراغا رو روشن کن خوشم نمیاد از فضا.
-اي به چشم.
بعد یه چیزي به مرد کاملا سیاه پوش رسمی کنارش
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۰بعد یه چیزي به مرد کاملا سیاه پوش...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۱۱-بهتر از هر کسی میدونی که من اینق...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۸نشست.یه دفعه صداي محدثه بلند شد.-...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۷همونطور که چشمهاشو روي هم فشار می...

آقازاده(p۲)به عمارتش رسیدیم که اهسته از ماشین پیاده شدم..پشت...

عشق رمانتیک من ❤😎پارت ۶۷ ویو هانیل از خواب بیدار شدم و رفتم ...

۴-از بچگی دوستت داشتم🪼🩵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط