درخواستی از جیهوپ
درخواستی از جیهوپ
pاخر
ویو ۲ روز بعد
جیهوپ: خیلی ناراحت بودم که بچم سقط شد برای همین رفتم پیشه دکتر ات که ببینم اون در جریان هست یا نه
ویو بیمارستان
جیهوپ: سلام دکتر
دکتر:سلام آقای جانگ
جیهوپ:شما در جریان هستین که بچه سقط شده
دکتر همه چی رو برای جیهوپ توضیح داد
جیهوپ: وقتی فهمیدن کار خود ات بوده نفسم بند اومد و تعادل ام رو از دست دادم و با زانو افتادم زمين
با عصبانيت رفتم خونه ات رو تخت داشت باگوشیش ور میرفت سریع رفتم سمتش و بهش گفتم که متوجه شدم
ات: جیهوپ آروم باش چرا یه زره من و درک نمیکنی
جیهوپ: ولی من اون بچه رو میخواستم(عربده)
ات: تو اره ولی من نه این و بفهم(داد)
جیهوپ: باشه حالیت میکنم
جیهوپ شروع کرد به کتک زدن ات تا نیم ساعت داشت ات میزد و جونی دیگه برای ات باقی نمونده بود
جیهوپ:فردا میریم از هم طلاق میگیریم زنیکه ی هرزه
و جیهوپ رفت بیرون
ساعت ۱:۰۰ شب
ویو جیهوپ
اومدم خونه خیلی ناراحت بودم که ات زدم برای همین میخواستم برم پیشش هرچی در زدم در باز نکرد خودم خودم هم نمیتونستم در و باز کنم
ویو ات
حالم بد بود خیلی کتک خورده بودم یه لیوان رو میز بود برای همین شکوندمش تا رگ دستم و بزنم دیگه خسته شده بودم و زدم
ویو جیهوپ
در و باز کردم با چیزی که دیدم قلبم درد گرفت اون ات بود که غرق خون بود
جیهوپ: ات ات نه خواهش میکنم تنهام نزار چرا این کار و کردی
زنگ زدم به آمبولانس و ات برد منم جلوی در اتاق بودم(تو بیمارستان)
داشتم گریه میکردم که اعضا و پدر کادر ات اومدن
مامان ات: چیشده
جیهوپ همه چی رو توضیح داد و داشت از شدت گریه نابود میشد
ویو ۱ ساعت بعد
دکتر:متاسفم خانم جانگ فوت کردن
جیهوپ: نه نه ات من من و تنها نمیزاره تو چه دکتری هستی ها تو اصلا کی ای گمشو کنار تو داری دروغ میگی(داد و گریه)
ویو جیهوپ
رفتم تو اتاق ات تنش سرد بود زیر چشاش هم کبود نفس نمیکشید
انگار یکی یه چاقو رد فرو کرد تو قلبم
جیهوپ: ات خواهش میکنم نرو من نمیتونم بدون تو زندگی کنم حق خواهش میکنم ات حق حق
ویو ۳ روز بعد
جیهوپ: وقتی مجلس ات تموم شد نفس کشیدن برام سخت بود
انگار دنیا به آخر رسیده بود
رفتم خونه سمتی که رو تخت ات میخوابید دراز کشیدم همه جا بوی ات رو میداد
یکی از لباس های ات ور داشتم و بغلش کردم اون بوی عطر مورد علاقه ی ات رو میداد بلند شدم و نشستم که یهو چشمم به عکس عروسی ی خودم با ات خورد خورد شدم
دیگه تحمل نکردم و رفتم تو بالا پشتبوم و خودم رو از ساختمون پرت کردم و رفتم پیش ات
*پایان*
آخر چرت شد نه
نظر بدین خوب بود یا نه
pاخر
ویو ۲ روز بعد
جیهوپ: خیلی ناراحت بودم که بچم سقط شد برای همین رفتم پیشه دکتر ات که ببینم اون در جریان هست یا نه
ویو بیمارستان
جیهوپ: سلام دکتر
دکتر:سلام آقای جانگ
جیهوپ:شما در جریان هستین که بچه سقط شده
دکتر همه چی رو برای جیهوپ توضیح داد
جیهوپ: وقتی فهمیدن کار خود ات بوده نفسم بند اومد و تعادل ام رو از دست دادم و با زانو افتادم زمين
با عصبانيت رفتم خونه ات رو تخت داشت باگوشیش ور میرفت سریع رفتم سمتش و بهش گفتم که متوجه شدم
ات: جیهوپ آروم باش چرا یه زره من و درک نمیکنی
جیهوپ: ولی من اون بچه رو میخواستم(عربده)
ات: تو اره ولی من نه این و بفهم(داد)
جیهوپ: باشه حالیت میکنم
جیهوپ شروع کرد به کتک زدن ات تا نیم ساعت داشت ات میزد و جونی دیگه برای ات باقی نمونده بود
جیهوپ:فردا میریم از هم طلاق میگیریم زنیکه ی هرزه
و جیهوپ رفت بیرون
ساعت ۱:۰۰ شب
ویو جیهوپ
اومدم خونه خیلی ناراحت بودم که ات زدم برای همین میخواستم برم پیشش هرچی در زدم در باز نکرد خودم خودم هم نمیتونستم در و باز کنم
ویو ات
حالم بد بود خیلی کتک خورده بودم یه لیوان رو میز بود برای همین شکوندمش تا رگ دستم و بزنم دیگه خسته شده بودم و زدم
ویو جیهوپ
در و باز کردم با چیزی که دیدم قلبم درد گرفت اون ات بود که غرق خون بود
جیهوپ: ات ات نه خواهش میکنم تنهام نزار چرا این کار و کردی
زنگ زدم به آمبولانس و ات برد منم جلوی در اتاق بودم(تو بیمارستان)
داشتم گریه میکردم که اعضا و پدر کادر ات اومدن
مامان ات: چیشده
جیهوپ همه چی رو توضیح داد و داشت از شدت گریه نابود میشد
ویو ۱ ساعت بعد
دکتر:متاسفم خانم جانگ فوت کردن
جیهوپ: نه نه ات من من و تنها نمیزاره تو چه دکتری هستی ها تو اصلا کی ای گمشو کنار تو داری دروغ میگی(داد و گریه)
ویو جیهوپ
رفتم تو اتاق ات تنش سرد بود زیر چشاش هم کبود نفس نمیکشید
انگار یکی یه چاقو رد فرو کرد تو قلبم
جیهوپ: ات خواهش میکنم نرو من نمیتونم بدون تو زندگی کنم حق خواهش میکنم ات حق حق
ویو ۳ روز بعد
جیهوپ: وقتی مجلس ات تموم شد نفس کشیدن برام سخت بود
انگار دنیا به آخر رسیده بود
رفتم خونه سمتی که رو تخت ات میخوابید دراز کشیدم همه جا بوی ات رو میداد
یکی از لباس های ات ور داشتم و بغلش کردم اون بوی عطر مورد علاقه ی ات رو میداد بلند شدم و نشستم که یهو چشمم به عکس عروسی ی خودم با ات خورد خورد شدم
دیگه تحمل نکردم و رفتم تو بالا پشتبوم و خودم رو از ساختمون پرت کردم و رفتم پیش ات
*پایان*
آخر چرت شد نه
نظر بدین خوب بود یا نه
- ۲۶۸
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط