خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سر سودای تو دارم، غم سرنیست مرا


"امیر_خسرو_دهلوی"
دیدگاه ها (۱)

ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایمورنه این صحرا تهی از ل...

باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود ...

ز بوی زلف تو مفتونم ای گلز رنگ روی تو دلخونم ای گلمن عاشق زع...

گل بی رخ یار خوش نباشد بی باده بهار خوش نباشد طرف چمن و طواف...

پریشانم ولی سر بر نمی‌دارم ز کابوسمچهل سال است در یک پیله‌ی ...

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست،طاقت بار فراق این همه ایامم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط