رمان از امروز صبح تا فردا شب؛پارت۱
رمان از امروز صبح تا فردا شب؛پارت۱
چویا از خواب بیدار میشه و میبینه یه نفر در میزنه*
چویا:اهه کدوم حیوو.نی این وقت صبح مزاحمت ایجاد میکنهه
چویا در و باز میکنه و با چهره ی پر انرژی دازای مواجه میشه*
دازای:صبحت بخیر چویاااا
چویا:چته؟،چی میخوای عوض*ی؟
دازای:هومم تنهایی نه!؟
چویا سعی میکنه در رو محکم ببنده
دازای:چیکار میکنی؟خب کار مهمی داشتم که تا اینجا اومدم
چویا:خفه بگیر آشغال
دازای:ولی نپرسیدی چیکار داشتم
چویا:چی میخوای؟!
دازای:اومم کونیکیدا منو از کاراگاه به مدت یه هفته بیرون کرده میشه پیش تو بمونم چویا جونم؟
چویا: معلومه که نه
دازای:ولی به روت نیاوردم نسبت به ۴ سال پیش هیچ تغییری نکردی
چویا به دازای بد و بیراه میگه*
چویا:باشه ولی فقط تا امشب
دازای:مشکلی نیست کوتوله
چویا لباساشو عوض میکنه تا بره مافیا*
دازای:چوویااااا کجا میری؟!چویا اخم میکنه*
چویا:فکر نمیکنم باید بابتش بهت جواب پس بدم
دازای نیش خندی میزنه*
دازای:خیلی خب،منم باهات میام
چویا دست دازایو پس میزنه*
چویا:نمیخوام بیای همین که اجازه دادم تو خونم بمونی از سرتم زیاده
دازای:یعنی اینجا میتونم هر کاری بکنم؟
چویا:هر کاری که نه،فقط به وسایل من دست نزن وگرنه بلایی سرت میارم مرغای آسمون به حالت عر بزنن
دازای:هع- باش
چویا در رو محکم می بنده*
دازای:هوراااا الان که چویا رفت میتونم هر کاری بخوام بکنم
دازای دور خونه ی چویا چرخ میزنه و یه سری وسيله میگیره*៸៸ دازای میره فروشگاه برای یه کاری*
دازای منتظر میمونه شب بشه تا چویا از سر کارش بیاد*
پایان پارت۱،منتظر پارت بعدی باشید៹
چویا از خواب بیدار میشه و میبینه یه نفر در میزنه*
چویا:اهه کدوم حیوو.نی این وقت صبح مزاحمت ایجاد میکنهه
چویا در و باز میکنه و با چهره ی پر انرژی دازای مواجه میشه*
دازای:صبحت بخیر چویاااا
چویا:چته؟،چی میخوای عوض*ی؟
دازای:هومم تنهایی نه!؟
چویا سعی میکنه در رو محکم ببنده
دازای:چیکار میکنی؟خب کار مهمی داشتم که تا اینجا اومدم
چویا:خفه بگیر آشغال
دازای:ولی نپرسیدی چیکار داشتم
چویا:چی میخوای؟!
دازای:اومم کونیکیدا منو از کاراگاه به مدت یه هفته بیرون کرده میشه پیش تو بمونم چویا جونم؟
چویا: معلومه که نه
دازای:ولی به روت نیاوردم نسبت به ۴ سال پیش هیچ تغییری نکردی
چویا به دازای بد و بیراه میگه*
چویا:باشه ولی فقط تا امشب
دازای:مشکلی نیست کوتوله
چویا لباساشو عوض میکنه تا بره مافیا*
دازای:چوویااااا کجا میری؟!چویا اخم میکنه*
چویا:فکر نمیکنم باید بابتش بهت جواب پس بدم
دازای نیش خندی میزنه*
دازای:خیلی خب،منم باهات میام
چویا دست دازایو پس میزنه*
چویا:نمیخوام بیای همین که اجازه دادم تو خونم بمونی از سرتم زیاده
دازای:یعنی اینجا میتونم هر کاری بکنم؟
چویا:هر کاری که نه،فقط به وسایل من دست نزن وگرنه بلایی سرت میارم مرغای آسمون به حالت عر بزنن
دازای:هع- باش
چویا در رو محکم می بنده*
دازای:هوراااا الان که چویا رفت میتونم هر کاری بخوام بکنم
دازای دور خونه ی چویا چرخ میزنه و یه سری وسيله میگیره*៸៸ دازای میره فروشگاه برای یه کاری*
دازای منتظر میمونه شب بشه تا چویا از سر کارش بیاد*
پایان پارت۱،منتظر پارت بعدی باشید៹
- ۷۰
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط