تعطیلات یههفتهای تموم شد.
تعطیلات یههفتهای تموم شد.
هفتهای که هر روزش ساکت بود.
نه کسی سراغی از سوآ گرفت، نه شوگا تغییری تو رفتار سرد و دورش نشون داد.
ولی توی اتاق کوچیکِ سوآ، هر روز صدای ورق خوردن کتابها، خطخطی کردن دفترها، و زمزمههای بیصداش شنیده میشد.
روزها با درس پر شد. شبها با فکر.
و خونه… همچنان با سکوت.
صبح اولین روزِ بعد از تعطیلات، سوآ زودتر از همیشه بیدار شد.
لباس فرم مدرسهاش رو پوشید، موهاشو مرتب بست، و قاب جدید عینکش رو روی صورتش تنظیم کرد.
تو آینه نگاه کرد.
چهرهاش همون بود… ولی توی چشمهاش، دیگه اون ترسِ همیشگی دیده نمیشد.
کیفشو برداشت، درو آروم بست و از خونه بیرون زد.
مسیر مدرسه مثل همیشه طولانی بود… ولی اینبار قدمهاش سنگینتر نبودن. محکم بودن. ثابت.
وقتی وارد حیاط مدرسه شد، همون نگاههای خنثی روی صورت بقیه بود. همون نیمپچپچها.
ولی سوآ رد شد. ساکت. سر بالا.
به کلاس رفت. نشست سر جاش. کیفو باز کرد. کتابو گذاشت رو میز.
و وقتی معلم وارد شد و اولین سوال رو پرسید، اینبار سوآ جزو اولین دستهایی بود که بالا رفت.
و توی دلش فقط یه جمله میچرخید:
"من شاید تنها باشم… ولی اینبار، قویام."
هفتهای که هر روزش ساکت بود.
نه کسی سراغی از سوآ گرفت، نه شوگا تغییری تو رفتار سرد و دورش نشون داد.
ولی توی اتاق کوچیکِ سوآ، هر روز صدای ورق خوردن کتابها، خطخطی کردن دفترها، و زمزمههای بیصداش شنیده میشد.
روزها با درس پر شد. شبها با فکر.
و خونه… همچنان با سکوت.
صبح اولین روزِ بعد از تعطیلات، سوآ زودتر از همیشه بیدار شد.
لباس فرم مدرسهاش رو پوشید، موهاشو مرتب بست، و قاب جدید عینکش رو روی صورتش تنظیم کرد.
تو آینه نگاه کرد.
چهرهاش همون بود… ولی توی چشمهاش، دیگه اون ترسِ همیشگی دیده نمیشد.
کیفشو برداشت، درو آروم بست و از خونه بیرون زد.
مسیر مدرسه مثل همیشه طولانی بود… ولی اینبار قدمهاش سنگینتر نبودن. محکم بودن. ثابت.
وقتی وارد حیاط مدرسه شد، همون نگاههای خنثی روی صورت بقیه بود. همون نیمپچپچها.
ولی سوآ رد شد. ساکت. سر بالا.
به کلاس رفت. نشست سر جاش. کیفو باز کرد. کتابو گذاشت رو میز.
و وقتی معلم وارد شد و اولین سوال رو پرسید، اینبار سوآ جزو اولین دستهایی بود که بالا رفت.
و توی دلش فقط یه جمله میچرخید:
"من شاید تنها باشم… ولی اینبار، قویام."
- ۱۸.۳k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط