راز چشمان تورا باد به گلها می‌گفت

راز چشمان تورا باد به گلها می‌گفت
و نمی‌دانست حس من
پشت اقاقیها پنهان شده است...
حس من آمده بود
لحظه ای فارغ از اندوه معمای تو در باغ بلور
نفسی تازه کند!
حس من آمده بود
تب گلها را اندازه کند...
راز چشمان تو را وقتی باد
بی‌خبر سر می داد
حس شفافی از جنس بلور
غم و اندوه مرا پر می کرد
و در اندیشه پژمرده ی من
حس امید
چه نسیم خنکی به تن خسته ی باور میداد...
دیدگاه ها (۲)

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۸✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

P : 25

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ونهم: باغِ ما---سال‌ها بعد.عمارتِ دِه‌گ...

پارت معرفی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط