"رفتم نبینم او را دیدم توان ندارم"

"رفتم نبینم او را دیدم توان ندارم"
آب از سرم گذشته کاری به آن ندارم
از عشق من گذشتم در این دیار غربت
با این سیاهی و دردجایی مکان ندارم
می بارد از دو چشمم اشکی ز سوز و اندوه
در آین دیار غربت یک اسمان ندارم
من خسته از هیاهو،در مرز بی قراری
در خلوت خودم هم یک سایبان ندارم
از روز اول این دل ، تنها شدست "تنها"
اواره در بیابان ،یک اشیان ندارم
دیگر دو چشم مستش من را نمی نوازد
اب از سرم گذشته روح و روان‌ندارم
دیدگاه ها (۹)

بخوان تو خطبه ی مرا ،به عقد مهربانی اتکنار سفره ات نشان به ص...

مرد من چشمی به رنگ کهربا دارد عجیبچهره ای سرسخت اما دلربا دا...

کاش هنگام تماشای تو باران باشدگریه‌ی حسرتم از چشم تو پنهان ب...

شبی بهانه ی من شو برای بیداری نگو! دوباره برایم بهانه ای دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط