𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
𝔀𝓲𝓷𝓽𝓮𝓻 𝓱𝓮𝓪𝓻𝓽𝔀𝓪𝓻𝓶𝓲𝓷𝓰"زمستان دل انگیز"
part: ²⁵
"وقتی رسیدن جونگکوک بدون حرف منتظر موند تهیونگ از ماشین پیاده بشه ، وقتی پیاده شد با همون اخم که فقط جذابیتش و چند برابر کرده بود از اون جا دور شد"
+عوضی
"تهیونگ سریع وارد عمارت شد ، سریع لباس هاشو در آورد و لباس های راحتیش و پوشید فکر میکرد جونگکوک قراره بیاد داخل عمارت اما اون رفته بود"
+چرا دارم بهش فکر میکنم؟مگه اون بهم خیانت نکرد؟چرا بازم دارم بهش فکر میکنم؟
"با همین افکار به خواب رفت ، وقتی از خواب بیدار شد ساعت چهار صبح بود بلند شد و رفت آشپزخونه و یک لیوان آب خورد ، جونگکوک هنوز هم برنگشته بود و تهیونگ نگرانش شده بود"
"ساعت پنج شد اما جونگکوک پیداش نشد ، خسته شد خوابش نمی اومد پس تصمیم گرفت صبحانه بخوره ، داشت شیر رو داخل لیوان میریخت که صدای باز شدن در و شنید برگشت و با آجوما رو به رو شد"
¥سلام آقای کیم صبحتون بخیر
+سلام آجوما صبح شما هم بخیر
¥یکم صبر می کردید براتون صبحانه درست میکردم
+چیزی نیست ، خودم درست کردم
"آجوما لبخند گرمی زد ، کیفش و آویزون کرد و مثل همیشه مشغول تمیز کاری شد"
+پس چرا هنوز نیومده..
"منتظر موند اما بازم خبری از جونگکوک نشد... انگار که منتظر موندم بی فایده باشه ، تصمیم گرفت دوش بگیره و فکرش و از جونگکوک دور کنه با اینکه غیر ممکن بود"
...
«یک هفته بعد»
"پدرش برگشته بود ، تهیونگ خوشحال بود اما هنوز جونگکوک و ندیده بود"
*خب جئون مراقبت بود؟
+آره...
*خوبه حالا هم اگه حالش و داری برو یه سر به شرکت بزن من خیلی خستم
+حتما بابا
" آماده شد و به سمت شرکت راه افتاد"
•سلام آقای کیم
+سلام خانم دو لطفا بیاین اتاقم باهاتون کار دارم
•حتما
«اتاق تهیونگ»
+خب بگید طی این یک هفته ای که نبودم چه اتفاقی افتاده؟
•اتفاق خاصی نیوفتاد قربان
+هوم باشه ، پس برو بیرون.
•چشم
...
"صبح روز بعد بوگوم از تهیونگ دعوت کرد تا برن بار«همون کلاب»و باهم نوشیدنی بخورن ، تهیونگ اولش نمیخواست قبول کنه چون باید به کار های شرکت میرسید اما با اسرار های بوگوم قبول کرد"
"لباس سفیدی پوشید و چند تا از دکمه هاشو باز گذاشت که ترقوه استخوانی و عسلی رنگش مشخص شد ، شلوار مشکی کمی جذب پوشید که رون های توپرش و به نمایش گذاشته بود"
" کامل آماده بود ، فقط عطرش و نزده بود با زدن عطر شیرینش سوار ماشین شد اما ، گرگش نگران جونگکوک بود جون دقیقا ده روز بود که ازش خبر نداشت"
~~~~
بچه ها یه سوال از اینکه من مینویسم چطوری استایل میزنن خوشتون میاد؟و اینکه میدونم کم مینویسم به بزرگی خودتون ببخشید🗿🎀
شرایط↓
لایک:۱۰۰
کامنت:۱۰۰
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
part: ²⁵
"وقتی رسیدن جونگکوک بدون حرف منتظر موند تهیونگ از ماشین پیاده بشه ، وقتی پیاده شد با همون اخم که فقط جذابیتش و چند برابر کرده بود از اون جا دور شد"
+عوضی
"تهیونگ سریع وارد عمارت شد ، سریع لباس هاشو در آورد و لباس های راحتیش و پوشید فکر میکرد جونگکوک قراره بیاد داخل عمارت اما اون رفته بود"
+چرا دارم بهش فکر میکنم؟مگه اون بهم خیانت نکرد؟چرا بازم دارم بهش فکر میکنم؟
"با همین افکار به خواب رفت ، وقتی از خواب بیدار شد ساعت چهار صبح بود بلند شد و رفت آشپزخونه و یک لیوان آب خورد ، جونگکوک هنوز هم برنگشته بود و تهیونگ نگرانش شده بود"
"ساعت پنج شد اما جونگکوک پیداش نشد ، خسته شد خوابش نمی اومد پس تصمیم گرفت صبحانه بخوره ، داشت شیر رو داخل لیوان میریخت که صدای باز شدن در و شنید برگشت و با آجوما رو به رو شد"
¥سلام آقای کیم صبحتون بخیر
+سلام آجوما صبح شما هم بخیر
¥یکم صبر می کردید براتون صبحانه درست میکردم
+چیزی نیست ، خودم درست کردم
"آجوما لبخند گرمی زد ، کیفش و آویزون کرد و مثل همیشه مشغول تمیز کاری شد"
+پس چرا هنوز نیومده..
"منتظر موند اما بازم خبری از جونگکوک نشد... انگار که منتظر موندم بی فایده باشه ، تصمیم گرفت دوش بگیره و فکرش و از جونگکوک دور کنه با اینکه غیر ممکن بود"
...
«یک هفته بعد»
"پدرش برگشته بود ، تهیونگ خوشحال بود اما هنوز جونگکوک و ندیده بود"
*خب جئون مراقبت بود؟
+آره...
*خوبه حالا هم اگه حالش و داری برو یه سر به شرکت بزن من خیلی خستم
+حتما بابا
" آماده شد و به سمت شرکت راه افتاد"
•سلام آقای کیم
+سلام خانم دو لطفا بیاین اتاقم باهاتون کار دارم
•حتما
«اتاق تهیونگ»
+خب بگید طی این یک هفته ای که نبودم چه اتفاقی افتاده؟
•اتفاق خاصی نیوفتاد قربان
+هوم باشه ، پس برو بیرون.
•چشم
...
"صبح روز بعد بوگوم از تهیونگ دعوت کرد تا برن بار«همون کلاب»و باهم نوشیدنی بخورن ، تهیونگ اولش نمیخواست قبول کنه چون باید به کار های شرکت میرسید اما با اسرار های بوگوم قبول کرد"
"لباس سفیدی پوشید و چند تا از دکمه هاشو باز گذاشت که ترقوه استخوانی و عسلی رنگش مشخص شد ، شلوار مشکی کمی جذب پوشید که رون های توپرش و به نمایش گذاشته بود"
" کامل آماده بود ، فقط عطرش و نزده بود با زدن عطر شیرینش سوار ماشین شد اما ، گرگش نگران جونگکوک بود جون دقیقا ده روز بود که ازش خبر نداشت"
~~~~
بچه ها یه سوال از اینکه من مینویسم چطوری استایل میزنن خوشتون میاد؟و اینکه میدونم کم مینویسم به بزرگی خودتون ببخشید🗿🎀
شرایط↓
لایک:۱۰۰
کامنت:۱۰۰
#فیک_کوکوی#جونگکوک#تهیونگ#بی_ال
- ۱۲.۸k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط