P8
یک هفته بعد
امروز قرار بود برگردم زمانی که تو مدرسه نبودم رو چندین جلسه با بابا تراپی رفتم و حالم بهتر شده وسایل رو از مدرسه نیاورده بودم و نمیتونستم درسام رو ادامه بدم واسه همون بیشتر وقتمو خوابیدم و استراحت کردم
از پلهها پایین رفتم ساعت ۷ صبح بود و روی میز نشستم و با بابا صبحونه خوردیم این یه هفته رو حسابی بهم اهمیت میداد و پیشم بود
بعد از چند دقیقه با هم از سر میز بلند شدیم
رگیولوس:عزیزم برای بار آخر تکرار میکنم خیلی مراقب باش و اگه یه جنس مخالفی به جز دوستات بهت نزدیک شد بهم خبر بده و اینو بدون که این کارت لوس بودن نیست عزیزم
بغلم کرد و پیشونیمو بوسید:الان با پودر قراره به اتاق دامبلدور تلپورت بشی تنهایی از پسش برمیای؟
سری تکون دادم:خداحافظ بابایی کریسمس میبینمت
و کاری که همیشه انجام میدادم رو انجام دادم چشمام رو باز کردم که دامبلدور رو دیدم:سلام پروفسور
دامبلدور:سلام لونا صبح بخیر حالت بهتره؟
سری تکون دادم و با گفتن با اجازه از اتاقش خارج شدم دلم برای بچهها تنگ شده بود زود به سمت خوابگاه دویدم در رو باز کردم که دیدم پانسی و دریکو رو کاناپه نشستن و متیو هم داشت از پلهها پایین میومد آروم رفتم جلو اونا انگار حواسشون نبود که متیو گفت:لونااااا بهتری؟
سری تکون دادم که پانسی به سمتم برگشت و زود پرید بغلم منم بغلش کردم :پانسی عزیزم یکم آرومتر کمرم داره میشکنه
یکم دستاشو شل کرد و بعد از یه دقیقه جدا شد
دریکو همون طور که نشسته بود و بهمون نگاه میکرد گفت:حالت خوبه؟ اوضاع روحیت چطور؟
زیر لب خوبمی گفتم
که متیو هم بغلم کرد:هی گربه کوچولو مطمئنی خوبی زیادی آروم شدی من لونای قبلیم رو میخوام
پانسی: هی اون لونای منهه
صدای لورنزو اومد:من بزرگش کردم پس لونای منه حال دخترم خوبه؟
متیو: کی بزرگش کردی؟ تو خودت هم بچه بودی
آروم خندیدم:من مال خودمم بچهها الانم بزارین برم کتابامو بردارم تا بریم سر کلاس
و رفتم بالا و زود وارد اتاقم شدم هنوزم کامل با قضیه کنار نیومده بودم کاش بتونم فراموشش کنم به سمت قفسه رفتم و کتابام رو برداشتم و تو کیفم گذاشتم باید عین خر درس بخونم تا برسونم لعنت بهت پسره هول
بعد از چک کردن خودم جلوی آینه از اتاق خارج شدم و رفتم پایین که دیدم تئو هم پایینه
تئو:سلام لونا
لونا:سلامم اولین کسی هستی که سلام دادی بقیه فقط پرسیدن خوبی بریم بچهها
راه افتادیم که دریکو نزدیکم شد:گربه کوچولو از این به بعد تنهایی جایی نمیری
لونا: من از خودم بلدم دفاع کنم درای نگران نباش
دریکو: همین که گفتم بابات ازم خواسته پیشت باشم
لونا:با بابام حرف میزنم که تو اذیت نشی
دریکو:من راحتم نمیخوام دوباره تو این وضع روحی ببینمت
سری تکون دادم :ممنون درای
دیگه حرفی نزدیم
نشستیم سرجامون
متیو:لونا یه چیزی امروز واسه تیم کوییدیچ دریکو قراره آزمون بگیره
لونا:درای که خوب بازی کنم هم منو قبول نمیکنه پس شرکت نمیکنم
دریکو:هی من با منطق پیش میرم اگه خوب بازی کردی چرا انتخابت نکنم
لونا:زمان؟
متیو:۵ بعد از ظهر مگه آمادگی کافی داری؟
لونا:عزیزم عین خرس فقط نخوابیدم که این یه هفته رو
متیو:پس چیکارا کردی؟
لونا:تراپی رفتم کوییدیچ بازی کردم شطرنج بازی کردم و خیلی کارای دیگه
متیو:پس بیا بعد از ناهار بریم با هم تمرین کنیم
لونا: حتما مت
انگار که دریکو میخواست چیزی بگه ولی آمبریج وارد کلاس شد
من و این همه خوشبختی محاله
امروز قرار بود برگردم زمانی که تو مدرسه نبودم رو چندین جلسه با بابا تراپی رفتم و حالم بهتر شده وسایل رو از مدرسه نیاورده بودم و نمیتونستم درسام رو ادامه بدم واسه همون بیشتر وقتمو خوابیدم و استراحت کردم
از پلهها پایین رفتم ساعت ۷ صبح بود و روی میز نشستم و با بابا صبحونه خوردیم این یه هفته رو حسابی بهم اهمیت میداد و پیشم بود
بعد از چند دقیقه با هم از سر میز بلند شدیم
رگیولوس:عزیزم برای بار آخر تکرار میکنم خیلی مراقب باش و اگه یه جنس مخالفی به جز دوستات بهت نزدیک شد بهم خبر بده و اینو بدون که این کارت لوس بودن نیست عزیزم
بغلم کرد و پیشونیمو بوسید:الان با پودر قراره به اتاق دامبلدور تلپورت بشی تنهایی از پسش برمیای؟
سری تکون دادم:خداحافظ بابایی کریسمس میبینمت
و کاری که همیشه انجام میدادم رو انجام دادم چشمام رو باز کردم که دامبلدور رو دیدم:سلام پروفسور
دامبلدور:سلام لونا صبح بخیر حالت بهتره؟
سری تکون دادم و با گفتن با اجازه از اتاقش خارج شدم دلم برای بچهها تنگ شده بود زود به سمت خوابگاه دویدم در رو باز کردم که دیدم پانسی و دریکو رو کاناپه نشستن و متیو هم داشت از پلهها پایین میومد آروم رفتم جلو اونا انگار حواسشون نبود که متیو گفت:لونااااا بهتری؟
سری تکون دادم که پانسی به سمتم برگشت و زود پرید بغلم منم بغلش کردم :پانسی عزیزم یکم آرومتر کمرم داره میشکنه
یکم دستاشو شل کرد و بعد از یه دقیقه جدا شد
دریکو همون طور که نشسته بود و بهمون نگاه میکرد گفت:حالت خوبه؟ اوضاع روحیت چطور؟
زیر لب خوبمی گفتم
که متیو هم بغلم کرد:هی گربه کوچولو مطمئنی خوبی زیادی آروم شدی من لونای قبلیم رو میخوام
پانسی: هی اون لونای منهه
صدای لورنزو اومد:من بزرگش کردم پس لونای منه حال دخترم خوبه؟
متیو: کی بزرگش کردی؟ تو خودت هم بچه بودی
آروم خندیدم:من مال خودمم بچهها الانم بزارین برم کتابامو بردارم تا بریم سر کلاس
و رفتم بالا و زود وارد اتاقم شدم هنوزم کامل با قضیه کنار نیومده بودم کاش بتونم فراموشش کنم به سمت قفسه رفتم و کتابام رو برداشتم و تو کیفم گذاشتم باید عین خر درس بخونم تا برسونم لعنت بهت پسره هول
بعد از چک کردن خودم جلوی آینه از اتاق خارج شدم و رفتم پایین که دیدم تئو هم پایینه
تئو:سلام لونا
لونا:سلامم اولین کسی هستی که سلام دادی بقیه فقط پرسیدن خوبی بریم بچهها
راه افتادیم که دریکو نزدیکم شد:گربه کوچولو از این به بعد تنهایی جایی نمیری
لونا: من از خودم بلدم دفاع کنم درای نگران نباش
دریکو: همین که گفتم بابات ازم خواسته پیشت باشم
لونا:با بابام حرف میزنم که تو اذیت نشی
دریکو:من راحتم نمیخوام دوباره تو این وضع روحی ببینمت
سری تکون دادم :ممنون درای
دیگه حرفی نزدیم
نشستیم سرجامون
متیو:لونا یه چیزی امروز واسه تیم کوییدیچ دریکو قراره آزمون بگیره
لونا:درای که خوب بازی کنم هم منو قبول نمیکنه پس شرکت نمیکنم
دریکو:هی من با منطق پیش میرم اگه خوب بازی کردی چرا انتخابت نکنم
لونا:زمان؟
متیو:۵ بعد از ظهر مگه آمادگی کافی داری؟
لونا:عزیزم عین خرس فقط نخوابیدم که این یه هفته رو
متیو:پس چیکارا کردی؟
لونا:تراپی رفتم کوییدیچ بازی کردم شطرنج بازی کردم و خیلی کارای دیگه
متیو:پس بیا بعد از ناهار بریم با هم تمرین کنیم
لونا: حتما مت
انگار که دریکو میخواست چیزی بگه ولی آمبریج وارد کلاس شد
من و این همه خوشبختی محاله
- ۱۴.۸k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط