پارت ۱۶: پایانِ داستان… و شروعِ یک زندگی
پارت ۱۶: پایانِ داستان… و شروعِ یک زندگی
غروب بود. آسمون رنگِ نارنجی و صورتی گرفته بود و صدای مرغهای دریایی از دور میاومد. ا.ت روی ساحل قدم میزد و از دیدنِ ابهتِ غروب لذت میبرد. یونگی از پشت بهش رسید و یه شاخهی گلِ کوچیک به دستش گرفت.
ا.ت برگشت و با لبخند پرسید: «این برای چیه؟ امروز عیدیه یا چیز دیگهای؟»
یونگی لبخندی زد که مثلِ طلوعِ خورشید، چهرهش رو روشن کرد. بعد آروم زانو زد و یه جعبهی کوچیکِ مخملی از جیبش درآورد. وقتی درش رو باز کرد، الماسِ زیبایی درخشید که نورِ غروب روش هزار رنگ میشد.
ا.ت از تعجب دستش رو روی دهنش گذاشت.
یونگی با صدایی که کمی میلرزید اما مملو از عشق بود گفت: «ا.ت… من تو دنیایِ تاریکی و خون و دروغ بزرگ شدم. فکر میکردم عشق فقط یه توهمه، یه ضعفه که آدما رو نابود میکنه. ولی تو… تو یادم دادی که عشق، امنیتِ واقعیه. تو به عمارتِ من امنیت دادی، اما مهمتر از اون، به قلبِ من زندگی دادی. حالا میخوام ازت بپرسم: حاضری برای همیشه کنارِ من بمونی؟ حاضری با من یه زندگیِ جدید شروع کنی؟ با من ازدواج میکنی؟»اشکهای ا.ت بیصدا روی گونههاش میغلتید. نمیتونست حرف بزنه. فقط با سر تکان داد و زیرِ لب گفت: «آره… هزار بار آره، یونگی.»
یونگی انگشتر رو انگشتِ ا.ت کرد و بلند شد و اون رو توی بغلیش فشار داد. موجها آرام به ساحل میخوردن و ستارهها یکییکی تویِ آسمون روشن میشدن.
یک سال بعد…
عمارتِ یونگی حالا جای متفاوتی بود. صدای خندهها و جیغهایِ شادِ یک بچهی کوچولو تویِ حیاط پیچیده بود. ا.ت که حالا همسرِ یونگی بود، با یه دامنِ ساده و لبخندی که هیچوقت از چهرهش پاک نمیشد، تویِ حیاط مشغولِ بازی با پسرِ کوچیکشون بود؛ پسری با چشمهایِ درشت و موهایِ مشکی که انگار تمامِ زیباییهایِ مامان و باباش تویِ اون جمع شده بود.
یونگی از پشتِ پنجره به اونا نگاه میکرد و لبخندِ رضایتی روی لباهاش نشسته بود. دنیایِ مافیا هنوز اونجا بود، اما اون دیگه اسیرِ اون نبود. اون خانوادهای داشت که ارزشِ هر جنگی رو داشت.
ا.ت سرش رو برگردوند و نگاهِ عاشقانهای به یونگی انداخت.یونگی هم دستش رو بالا برد و بهش اشاره کرد که بیاد تو. ا.ت پسر کوچولوشون رو بغل کرد و به سمتِ عمارت دوید؛ جایی که دیگه یه مقرِ مافیایی نبود، بلکه یه خونه بود. یه خونهی گرم و پر از عشق.
و اینطور بود که ا.ت و یونگی، بعد از تمامِ جنگها و طوفانها، بالاخره به آرامشِ واقعی رسیدن…
پایان 🌙✨
غروب بود. آسمون رنگِ نارنجی و صورتی گرفته بود و صدای مرغهای دریایی از دور میاومد. ا.ت روی ساحل قدم میزد و از دیدنِ ابهتِ غروب لذت میبرد. یونگی از پشت بهش رسید و یه شاخهی گلِ کوچیک به دستش گرفت.
ا.ت برگشت و با لبخند پرسید: «این برای چیه؟ امروز عیدیه یا چیز دیگهای؟»
یونگی لبخندی زد که مثلِ طلوعِ خورشید، چهرهش رو روشن کرد. بعد آروم زانو زد و یه جعبهی کوچیکِ مخملی از جیبش درآورد. وقتی درش رو باز کرد، الماسِ زیبایی درخشید که نورِ غروب روش هزار رنگ میشد.
ا.ت از تعجب دستش رو روی دهنش گذاشت.
یونگی با صدایی که کمی میلرزید اما مملو از عشق بود گفت: «ا.ت… من تو دنیایِ تاریکی و خون و دروغ بزرگ شدم. فکر میکردم عشق فقط یه توهمه، یه ضعفه که آدما رو نابود میکنه. ولی تو… تو یادم دادی که عشق، امنیتِ واقعیه. تو به عمارتِ من امنیت دادی، اما مهمتر از اون، به قلبِ من زندگی دادی. حالا میخوام ازت بپرسم: حاضری برای همیشه کنارِ من بمونی؟ حاضری با من یه زندگیِ جدید شروع کنی؟ با من ازدواج میکنی؟»اشکهای ا.ت بیصدا روی گونههاش میغلتید. نمیتونست حرف بزنه. فقط با سر تکان داد و زیرِ لب گفت: «آره… هزار بار آره، یونگی.»
یونگی انگشتر رو انگشتِ ا.ت کرد و بلند شد و اون رو توی بغلیش فشار داد. موجها آرام به ساحل میخوردن و ستارهها یکییکی تویِ آسمون روشن میشدن.
یک سال بعد…
عمارتِ یونگی حالا جای متفاوتی بود. صدای خندهها و جیغهایِ شادِ یک بچهی کوچولو تویِ حیاط پیچیده بود. ا.ت که حالا همسرِ یونگی بود، با یه دامنِ ساده و لبخندی که هیچوقت از چهرهش پاک نمیشد، تویِ حیاط مشغولِ بازی با پسرِ کوچیکشون بود؛ پسری با چشمهایِ درشت و موهایِ مشکی که انگار تمامِ زیباییهایِ مامان و باباش تویِ اون جمع شده بود.
یونگی از پشتِ پنجره به اونا نگاه میکرد و لبخندِ رضایتی روی لباهاش نشسته بود. دنیایِ مافیا هنوز اونجا بود، اما اون دیگه اسیرِ اون نبود. اون خانوادهای داشت که ارزشِ هر جنگی رو داشت.
ا.ت سرش رو برگردوند و نگاهِ عاشقانهای به یونگی انداخت.یونگی هم دستش رو بالا برد و بهش اشاره کرد که بیاد تو. ا.ت پسر کوچولوشون رو بغل کرد و به سمتِ عمارت دوید؛ جایی که دیگه یه مقرِ مافیایی نبود، بلکه یه خونه بود. یه خونهی گرم و پر از عشق.
و اینطور بود که ا.ت و یونگی، بعد از تمامِ جنگها و طوفانها، بالاخره به آرامشِ واقعی رسیدن…
پایان 🌙✨
- ۱۵۰
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط