سایه های باران

سایـه های بارانـے
"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒"
𝒑.𝒏 نسخه ویرایش شده
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵᷼⏜۪۪︵᷼
باران ملایم شب، پرده‌ای نقرهای مقابل پنجره‌های عظیم و طاقدار هال اصلی ویلا تشکیل می‌داد. هایون روی مبل مخمل خاکستری رنگی جمع شده بود، در حالی که لوڪاس در فاصله‌ای چند متری از او، روی صندلی چوبی تیره‌رنگ نشسته بود. تفنگ کمری اش را با حرکاتی ماهرانه و آرام تمیز می‌کرد. صدای کلیک فلز در سکوت سنگین فضا می‌پیچید. نگاه‌های سرد و تیز او، گاه و بی‌گاه، مانند تیغی بر صورت هایون می‌لغزید، گویی که نه تنها جسم، بلکه افکار پنهان او را نیز می‌کاوید.
_چرا اینقدر تنها زندگی می‌کنی؟
سؤال به شکلی غیرمنتظره و با همان لحن خشن همیشگی از لبان لوڪاس بیرون جهید.
هایون از این سؤال مستقیم جا خورد.دستانش را به هم فشرد و پاسخ داد
+پدر و مادرم... سال پیش در یک حادثه رانندگی از دست دادم. این ویلا... تنها میراثیه که ازشون برام مونده.
لوڪاس خنده‌ای کوتاه و تلخ سر داد؛ خنده‌ای که هیچ نشانی از شادی در چشمانش نداشت.
_جهان لعنتی... پس تو هم در نهایت، مثل من تنها هستی. فقط با این تفاوت که تو در قصر زیبای تنهاییت زندانی هستی، و من در جهنمی که با دستان خودم ساخته‌ام.
ناگهان، زنگ تلفن لوڪاس که تا لحظه‌ای قبل با ویبره روی میز می‌لرزید، قطع شد. چهره‌اش در نور کم مهتابی که از پنجره می‌تابید، برافروخته و خشمگین به نظر می‌رسید.
_لعنت بهشان! مطمئنم جاسوس فرستاده‌اند تا جایم را پیدا کنند.
سپس، با حرکتی برق‌آسا، اسلحه را برداشت و این بار مستقیماً به سمت هایون گرفت.
_تو! با آنها در ارتباطی؟
هایون که از ترس، خون در رگ‌هایش یخ زده بود، با چشمانی گشاد شده و رنگِ رفته از وحشت، سریع تکان منفی داد
+نه! قسم می‌خورم! من هیچ کاری با آنها ندارم!
درست در همان لحظه، چراغ‌های محوطه بیرون ویلا، یکی پس از دیگری خاموش شدند و تاریکی مطلق، فضای بیرون را دربرگرفت. لوڪاس با واکنشی غریزی، خود را به سمت هایون پرتاب کرد. او را از روی مبل بلند کرد و با خود به پشت یکی از مبل‌های سنگین کشید. بدن هر دو به زمین سرد مرمر خورد.
_هیچ صدایی از تو درنیاد!
نفس‌های گرم و بریده لوڪاس بر روی گردن برهنه هایون می‌نشست. بوی عطر تلخ و مردانه او، مخلوط با بوی باران و خون خشک شده، حواس هایون را مغشوش کرده بود.
هایون در آغوش محکم و غیرمنتظره او، همچون برگ درختی در طوفان می‌لرزید. از ترس اینکه مبادا صدای ضربان قلبش فریاد بزند، دستانش را محکم دور کمر لوڪاس حلقه کرد و صورتش را در سینه او پنهان کرد. این حرکت ناگهانی و اعتمادآمیز هایون، برای هر دو شوک‌آور بود. بدن لوڪاس برای لحظه‌ای کوتاه، در آغوش هایون خشک شد.
از پشت پنجره، صدای پای چند نفر که با احتیاط روی شن‌های باغ راه می‌رفتند، به وضوح شنیده می‌شد. هایون ترسیده بود، اما این نزدیکی اجباری، حسی عجیب از امنیت کاذب به او می‌داد. او که در تمام این سال‌ها تنها با ترس و تنهایی خود جنگیده بود، برای اولین بار، در آغاش کسی که خود منبع ترس بود، احساس می‌کرد از تنهایی‌اش کاسته شده است.
پس از دقایقی که مانند ابدیتی سپری شد، صدای پاها کمکم دور شد و در تاریکی شب گم شد. لوڪاس به آرامی از هایون فاصله گرفت و روی زمین نشست. در نور مهتابی که از پنجره می‌تابید، چشمان نقرهای رنگش برقی عجیب و غیرقابل خواندن داشت.
_داری بازی خطرناکی می‌کنی، دختر کوچولو
این بار اما، خشونت در صدایش کمتر از قبل بود و چیزی شبیه به کنجکاوی جایگزین آن شده بود.
هایون که هنوز در حال لرزش بود، با صدایی لرزان اما صادقانه پاسخ داد
+شاید من هم از تو می‌ترسم... اما اعتراف می‌کنم که از تنهایی، حتی بیشتر از تو می‌ترسم.
این اعتراف در سکوت سنگین شب پیچید. لوڪاس به او خیره شد، گویی برای اولین بار در زندگی‌اش، کسی را دیده بود که نه تنها از او فرار نمی‌کرد، بلکه تاریکی درونش را درک می‌کرد. به آرامی و با حرکتی تقریباً محتاطانه، نوک انگشتانش را به سوی صورت هایون برد و خط فک و گونه او را لمس کرد. این لمس، اگرچه به ظاهر ملایم بود، اما همچون علامتی هشداردهنده، پر از تهدید و وعده بود.
_امشب... به خاطر سکوتت، جانت را نجات دادی.
صدایش را پایین آورد
_اما به خاطر داشته باش، فردا شاید من همان کسی باشم که این جان را از تو خواهم گرفت.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵᷼⏜۪۪︵᷼
دیدگاه ها (۴)

سایـه های بارانـے"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒" ︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪...

سایـه های بارانے"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑"︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪...

سایه های بارانـی"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐" ︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط