تو گذشتی و شب و روز گذشت.

تو گذشتی و شب و روز گذشت.


آن زمان‌ها،


به امیدی که تو، برخواهی گشت،


پای هر پنجره، مات،


می‌نشستم به تماشا، تنها،


گاه بر پردء ابر،


گاه در روزنِ ماه،


دور، تا دورترین جاها می رفت نگاه؛


باز می‌گشتم تنها، هیهات!

فریدون مشیری
دیدگاه ها (۰)

برتن خورشید می‌پیچد به ناز، چادر نیلوفری رنگ غروب.تک‌‌ درختی...

حضرت محمد صلی الله علیه و آله :مَن أَرادَ أن تُستَجابَ دَعوَ...

در بی کرانِ دشتدر نیمه های شبجز من که با خیال تو ...

دیشب که دلم ز تاب هجران میسوختاشکم همه در دیدهٔ گریان میسوخت...

پارت ۳۸توی چراغ باران، بین غذاهای رنگارنگ و جورواجور، هاشیرا...

شمشیر بر تاریکی پارت7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط