صادقانه دل سپردم سرنوشتم شوم شد

صادقانه دل سپردم سرنوشتم شوم شد
قلب من با رفتنت از عشق هم محروم شد

دل که درزندان چشمانت دقایق می شمرد
عاقبت حکمش رسید از دوریت محکوم شد

من تظاهر میکنم خوبم ولی دردی عجیب
جا گرفت درسینه ام یکباره دل مسموم شد

فارغ از خود بودنم در گیرودارزندگی
قلب من بازیچه ی دستت مثال موم شد

ظلم چشمانت نصیبم شد دراین بازی ِتلخ
سهم من تنها نشستن با دلـــی مظلوم شد

عشق با تلخی خوددرقلب من جا مانده اس
رفتی و دل را شکستن عادتی مرسوم شد
دیدگاه ها (۲)

من روزگار غربتم را دوست دارماین حس و حال و حالتم را دوست دار...

یک نفر نیست بگوید که چرا گریانی؟که چرا باز شدی در قفس ات زند...

ای آنکه دلم از غم تو شد متلاشیسخت است کنار دل تنگم، تو نباشی...

سوختم در غم آنکس که وفادار نبود عشق من پاک ولی گرمی ٬ بازار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط