چشمت افسونگر دلهاست ...به افسانه قسم

چشمت افسونگر دلهاست ...به افسانه قسم
باده در چنگ تو رسواست به پیمانه قسم

شمع در مکتب عشاق که شد چله نشین
سوختن را ز من آموخت به پروانه قسم

چون پریشانی ز زلفت که کند رقص حریر
پیچ و تابی به دل انگیخته بر شانه قسم

تو همه سنگ شدی آینه دل .. گر چه شکست
باز افزود تو را جلوه به آینه قسم

بی تو متروکه و بی رهگذرست کلبه من
با تو آباد شود کلبه ... به ویرانه قسم

گفت مجنون به جبین مهر جنونم نزنید
عقل درمانده عشق است ...به ویرانه قسم
دیدگاه ها (۷)

کاش میشد گردن بعضیا قلاده انداخت تا هم هویت دار بشن هم اینقد...

این منم غمگین‌ترین دیوانه‌ی غمگین شهرمثل فرهادی که تلخی دیده...

اسم مرا هم در گینس ثبت کن...می توانم در آغوش تو...آسان جان ب...

.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط