( پارت ۱۵)
( پارت ۱۵)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی
_اممممم.... به... به اوروراکا *یهو گوجه شد*
*باکوگو و هیکاری خندیدن*
-اینکه چیزی نیست خیلی راحته الان که توی یه اتاقین میتونی
راحت بهش اعتراف کنی میتونی براش یه کادو بگیری و بهش بگی که..
+دوسش داری
-اره همینه
میدوریا:بنظرتون قبول میکنه؟!
-ارهههههههه فکر کنم خود اوروراکا هم تورو دوست داره
_باشه ممنونم که راهنمایی کردین
*میدوریا میخواست بره*
باکوگو تو ذهنش:من نباید از این نفله عقب بمونم... پس میرم به اون هم
میگم که میخوام به هیکاری اعتراف کنم
+دکو.... ببخشید ایزوکو یه لحظه با من بیا
_چی میخوای؟
*باکوگو میدوریا برد یه جای خلوت*
+ببین یه چیزی هم من میخوام بهت بگم...
_حتما میخوای...
+بزار خودم بگم*یکم سرخ میشه*من میخوام به هیکاری اعتراف کنم
_امممم... باشه کار خوبی میکنی
+خب برو کارت رو بکن من از قبل نقشه هام رو کشیدم
_باشه بای بای
*باکوگو تو ذهنش:خب امشب اینکارو میکنم*
میدوریا تو ذهنش:خب امشب اینکارو میکنم و خودم رو راحت میکنم*
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی
_اممممم.... به... به اوروراکا *یهو گوجه شد*
*باکوگو و هیکاری خندیدن*
-اینکه چیزی نیست خیلی راحته الان که توی یه اتاقین میتونی
راحت بهش اعتراف کنی میتونی براش یه کادو بگیری و بهش بگی که..
+دوسش داری
-اره همینه
میدوریا:بنظرتون قبول میکنه؟!
-ارهههههههه فکر کنم خود اوروراکا هم تورو دوست داره
_باشه ممنونم که راهنمایی کردین
*میدوریا میخواست بره*
باکوگو تو ذهنش:من نباید از این نفله عقب بمونم... پس میرم به اون هم
میگم که میخوام به هیکاری اعتراف کنم
+دکو.... ببخشید ایزوکو یه لحظه با من بیا
_چی میخوای؟
*باکوگو میدوریا برد یه جای خلوت*
+ببین یه چیزی هم من میخوام بهت بگم...
_حتما میخوای...
+بزار خودم بگم*یکم سرخ میشه*من میخوام به هیکاری اعتراف کنم
_امممم... باشه کار خوبی میکنی
+خب برو کارت رو بکن من از قبل نقشه هام رو کشیدم
_باشه بای بای
*باکوگو تو ذهنش:خب امشب اینکارو میکنم*
میدوریا تو ذهنش:خب امشب اینکارو میکنم و خودم رو راحت میکنم*
- ۸.۲k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط