1 : 45 a clook
part: 7
________________
بعد از صبحانه با دو هی اماده شدیو یکم ارایش کردیم و رفتیم به سمت ماشین(دوتا اسلاید اول دوتا کت شلواره که مثلا لباسای ا/ت و دوهی هست و هرکدومو دوست داشتین تصور کنید لباسه ا/ت)
ا/ت: خب سرچ کن نزدیک ترین پاساژ
دو هی: خب ببین راه بیوفت فعلا مستقیم برو تا بگم
ا/ت: اوکی
نیم ساعت بعد*
ا/ت: یااا دو هی همین ۱۰ دقیقه پیش از اینجا رد شدیمااا
دو هی: نه بخدا درستههه
اعصابم حسابی به هم ریخته بود و هی داشتیم دور خودمون میچرخیدیم که گوشیو از دو هی گرفتم و خودم سرچ کردم و راه درست رو پیدا کردم و به سمت پاساژ رفتیم
رسیدیم جلوی در پاساژ و دو هی با لبخند ملیحی گفت: دیدی درست بود
چشمامو کوچیک کردم و نگاه بدی به دو هی کردم که خودش متوجه شد باید سکوت پیشه کنه
با وارد شدنمون به پاساژ و دیدن مغازه ها طوری که انگار برف ریختن رو اتیش عصبانیتمو فراموش کردم و با لبخند به هم نگاه کردیم و راه افتادیم توی پاساژ که لباس انتخواب کنیم
حدوده ۳ ساعت و ۴۰ دقیقه ای میشد که داشتیم میگشتیم و یا من چیزی پسند نمیکردم یا دو هی
ا/ت: وای من خسته شدم بریم دیگه
دو هی: این اخرین مغازس اینجارم ببینیم بعد بریم
وارد مغازه شدیم، نسبت به بقیه خیلی بزرگ تر بود و تنوع لباس هاش عالی بودن دوتا لباس نظرمو جلب کردن و برداشتم که برم پرو کنم و قبلش رفتم به دو هی خبر بدم
ا/ت:من میخوام برم اینارو پرو کنم تو چی
دو هی: منم از بین اینا دوتا نمیتونم انتخواب کنم
ا/ت: خب بیا تو ام بپوش ببین کدوم بهتره
(۴ تا اسلاید بعدی لباساشونه باز از بین اینا یدونه برا ا/ت یدونه برای دوهی انتخواب کنید)
از بین لباس ها انتخواب کردیم و حساب کردیم و راهی خونه شدیم
وارد خونه شدیم و بعد سلام عیک کردن دو هی روبه مامانم گفت: خب خاله حالا میدونی وقته چیه؟
مامان ا/ت: چی؟
دو هی: وقته اینکه جلوت با لباسم کت واک کنم ببینم خوشت میاد از لباسم
مامان ا/ت: افرین دختر برین بپوشین منتظرم
به همراه لباس ها یه چنتا اکسسوری مثل ساعتو گردنبند و کیف و کفش هم خریدن دیگه خودتون تصور کنید
یک هفته دو هی و ا/ت خونه مادر پدر ا/ت موندن و حسابی تفریح کردن و خستگی در کردن و برگشتن سئول
ا/ت: یکم دیگه به سمت چپ
شوگا: خوبه؟
ا/ت: حالا یکم بالا
شوگا: وای بخدا دستم شکست
ا/ت: اها افرین اینجا عالیه
شوگا: بالاخره! خداروشکر، حالا چیشد تصمیم گرفتی عکس خانوادگی بزاری تو خونت
ا/ت: نمیدونم این عکسه قشنگ بود گفتم بزارم دیگه، بیا غذا حاضره بخوریم
شوگا: واو خانم کیم چه کردی
ا/ت: یواش حالا، میپره تو گلوت
شوگا: فردا بود مراسم؟
ا/ت: اره فرداست
شوگا: من که از این مراسم یهویی خوشم نیومد
ا/ت شوگا ۳ هفته پیش دعوت کرد، یهویی؟
شوگا: به هر حال، کلی میگم
________________
بعد از صبحانه با دو هی اماده شدیو یکم ارایش کردیم و رفتیم به سمت ماشین(دوتا اسلاید اول دوتا کت شلواره که مثلا لباسای ا/ت و دوهی هست و هرکدومو دوست داشتین تصور کنید لباسه ا/ت)
ا/ت: خب سرچ کن نزدیک ترین پاساژ
دو هی: خب ببین راه بیوفت فعلا مستقیم برو تا بگم
ا/ت: اوکی
نیم ساعت بعد*
ا/ت: یااا دو هی همین ۱۰ دقیقه پیش از اینجا رد شدیمااا
دو هی: نه بخدا درستههه
اعصابم حسابی به هم ریخته بود و هی داشتیم دور خودمون میچرخیدیم که گوشیو از دو هی گرفتم و خودم سرچ کردم و راه درست رو پیدا کردم و به سمت پاساژ رفتیم
رسیدیم جلوی در پاساژ و دو هی با لبخند ملیحی گفت: دیدی درست بود
چشمامو کوچیک کردم و نگاه بدی به دو هی کردم که خودش متوجه شد باید سکوت پیشه کنه
با وارد شدنمون به پاساژ و دیدن مغازه ها طوری که انگار برف ریختن رو اتیش عصبانیتمو فراموش کردم و با لبخند به هم نگاه کردیم و راه افتادیم توی پاساژ که لباس انتخواب کنیم
حدوده ۳ ساعت و ۴۰ دقیقه ای میشد که داشتیم میگشتیم و یا من چیزی پسند نمیکردم یا دو هی
ا/ت: وای من خسته شدم بریم دیگه
دو هی: این اخرین مغازس اینجارم ببینیم بعد بریم
وارد مغازه شدیم، نسبت به بقیه خیلی بزرگ تر بود و تنوع لباس هاش عالی بودن دوتا لباس نظرمو جلب کردن و برداشتم که برم پرو کنم و قبلش رفتم به دو هی خبر بدم
ا/ت:من میخوام برم اینارو پرو کنم تو چی
دو هی: منم از بین اینا دوتا نمیتونم انتخواب کنم
ا/ت: خب بیا تو ام بپوش ببین کدوم بهتره
(۴ تا اسلاید بعدی لباساشونه باز از بین اینا یدونه برا ا/ت یدونه برای دوهی انتخواب کنید)
از بین لباس ها انتخواب کردیم و حساب کردیم و راهی خونه شدیم
وارد خونه شدیم و بعد سلام عیک کردن دو هی روبه مامانم گفت: خب خاله حالا میدونی وقته چیه؟
مامان ا/ت: چی؟
دو هی: وقته اینکه جلوت با لباسم کت واک کنم ببینم خوشت میاد از لباسم
مامان ا/ت: افرین دختر برین بپوشین منتظرم
به همراه لباس ها یه چنتا اکسسوری مثل ساعتو گردنبند و کیف و کفش هم خریدن دیگه خودتون تصور کنید
یک هفته دو هی و ا/ت خونه مادر پدر ا/ت موندن و حسابی تفریح کردن و خستگی در کردن و برگشتن سئول
ا/ت: یکم دیگه به سمت چپ
شوگا: خوبه؟
ا/ت: حالا یکم بالا
شوگا: وای بخدا دستم شکست
ا/ت: اها افرین اینجا عالیه
شوگا: بالاخره! خداروشکر، حالا چیشد تصمیم گرفتی عکس خانوادگی بزاری تو خونت
ا/ت: نمیدونم این عکسه قشنگ بود گفتم بزارم دیگه، بیا غذا حاضره بخوریم
شوگا: واو خانم کیم چه کردی
ا/ت: یواش حالا، میپره تو گلوت
شوگا: فردا بود مراسم؟
ا/ت: اره فرداست
شوگا: من که از این مراسم یهویی خوشم نیومد
ا/ت شوگا ۳ هفته پیش دعوت کرد، یهویی؟
شوگا: به هر حال، کلی میگم
- ۵۸.۶k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط