قسم پارت
قسم پارت15
یونگی:نهههههه دیمن ولش کنننن *داد زد
دیمن:اوووووو ببینم چیشده جناب مین بزرگ نگران یه پسر بچه ی بدردنخور شده؟
یونگی:بـ...ببین اون دخترو ولش کن خب؟هرچی بخوای بهت میدم فقط ولش کن
دیمن:هییییی من جزو بزرگترین مافیا های جهانم....چیزی نیست که نداشته باشم....اماااا......چطورهـــــ.....بیای و زیر دست من کار کنی؟هوم؟
یونگی:چـ...چی؟چـ..چی میگی؟معلوم هست چی میگی؟
ات:هوممممممم تووووو گفتی جزو بزرگترین مافیا های جهانی درسته؟خببببب برای یکی از بزرگترین مافیا ها و گنگسترای جهان...اوف نداره که از این راه رقباشون رو کنار بزنن؟
دیمن:دختره ی خیری سر بفهم چی میگی.....من میتونم تورو تو یه حرکت بکشم بعد تو داری برا من بلبل زبونی میکنی هرزه کوچولو؟
ات:باشه من هرزه.....راستی....از کاترین چه خبر شنیدم رفته پیش برادرت*نیشخند
دیمن:عوضی....*دندوناشو کرد تو رگای ات و ازش خون کشید تا ات ضعیف بشه بعدم ات رو از گردن گرفت و بلند کرد
یونگی:هی بس کن...*حمله میکنه به دیمن و ات رو توی بغل خودش میکشه
دیمن:یه روزی به پام میوفتی مین یونگی....یه روزی با کشتن اون دختر یه کاری میکنم به پام بیوفتی و هزار بار التماس کنی که ببخشمت و بزارم زیر دستم کار کنی*رفت
یونگی:هیشششششششششش اروم باش خب؟....اروم باش
ات:چرا نزاشتی بکشم؟چرا نذاشتی کارشو تموم کنه لعنتی هاااا؟من مستونستم دست و پا بزنم و تقلا کنم برای زنده موندن چرا به فکرت نرسید خودم دیگه کم اوردم عوضی چراااااا*همه رو با داد گف :/
یونگی:چرا تو نمیفهمی دوست دارم؟چرا تو نمیفهمی نمیخوام بمیری؟چرا درک نمیکنی که عاشقتم هاااا؟
ادامه دارد...
یونگی:نهههههه دیمن ولش کنننن *داد زد
دیمن:اوووووو ببینم چیشده جناب مین بزرگ نگران یه پسر بچه ی بدردنخور شده؟
یونگی:بـ...ببین اون دخترو ولش کن خب؟هرچی بخوای بهت میدم فقط ولش کن
دیمن:هییییی من جزو بزرگترین مافیا های جهانم....چیزی نیست که نداشته باشم....اماااا......چطورهـــــ.....بیای و زیر دست من کار کنی؟هوم؟
یونگی:چـ...چی؟چـ..چی میگی؟معلوم هست چی میگی؟
ات:هوممممممم تووووو گفتی جزو بزرگترین مافیا های جهانی درسته؟خببببب برای یکی از بزرگترین مافیا ها و گنگسترای جهان...اوف نداره که از این راه رقباشون رو کنار بزنن؟
دیمن:دختره ی خیری سر بفهم چی میگی.....من میتونم تورو تو یه حرکت بکشم بعد تو داری برا من بلبل زبونی میکنی هرزه کوچولو؟
ات:باشه من هرزه.....راستی....از کاترین چه خبر شنیدم رفته پیش برادرت*نیشخند
دیمن:عوضی....*دندوناشو کرد تو رگای ات و ازش خون کشید تا ات ضعیف بشه بعدم ات رو از گردن گرفت و بلند کرد
یونگی:هی بس کن...*حمله میکنه به دیمن و ات رو توی بغل خودش میکشه
دیمن:یه روزی به پام میوفتی مین یونگی....یه روزی با کشتن اون دختر یه کاری میکنم به پام بیوفتی و هزار بار التماس کنی که ببخشمت و بزارم زیر دستم کار کنی*رفت
یونگی:هیشششششششششش اروم باش خب؟....اروم باش
ات:چرا نزاشتی بکشم؟چرا نذاشتی کارشو تموم کنه لعنتی هاااا؟من مستونستم دست و پا بزنم و تقلا کنم برای زنده موندن چرا به فکرت نرسید خودم دیگه کم اوردم عوضی چراااااا*همه رو با داد گف :/
یونگی:چرا تو نمیفهمی دوست دارم؟چرا تو نمیفهمی نمیخوام بمیری؟چرا درک نمیکنی که عاشقتم هاااا؟
ادامه دارد...
- ۴.۴k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط