افسانهی گل صورتی
افسانهی گل صورتی
پارت ششم | آرامش قبل از طوفان
ویو روستا
خانهی کوچک مادر جانت...
غروب آرامی را سپری میکرد.
بوی سوپ سبزیجات تمام خانه را پر کرده بود.
زن میانسال، کاسهها را روی میز چید.
لبخندی زد و با خودش گفت:
ـ الان دیگه باید برگردن...
حتماً سبدشون پر از قارچه.
چند دقیقه گذشت.
سوپ کمکم سرد شد.
زن نگاهی به پنجره انداخت.
هنوز خبری نبود.
با خودش زمزمه کرد:
ـ عجیبه...
جنگل که اینقدر دور نیست.
نیم ساعت دیگر هم گذشت.
لبخند از روی صورتش محو شد.
چادرش را برداشت و از خانه بیرون رفت.
---
خورشید آرامآرام پشت کوهها پنهان میشد.
او با صدایی لرزان فریاد زد:
ـ جانت!
...دخترم!
ـ وایولت!
صدایش میان درختان گم میشد.
جوابی نمیآمد.
چند نفر از اهالی روستا که نگرانی او را دیدند، جلو آمدند.
پیرمردی پرسید:
ـ اتفاقی افتاده؟
زن با اضطراب گفت:
ـ دخترم... و وایولت...
برای جمع کردن قارچ رفتن...
ولی هنوز برنگشتن.
مرد جوانی بیدرنگ گفت:
ـ نگران نباشین.
چند نفر از ما میریم دنبالشون.
چند مشعل روشن شد.
اهالی روستا، گروهگروه وارد جنگل شدند.
---
ساعتی بعد...
یکی از مردها ناگهان خم شد.
ـ اینو ببینین!
روی زمین...
سبد حصیری افتاده بود.
چند قارچ اطرافش پخش شده بودند.
اما...
از جانت و وایولت خبری نبود.
زن با دیدن سبد، دستش را روی دهانش گذاشت.
اشک از چشمانش جاری شد.
ـ نه...
نه...
برای اولین بار...
ترس واقعی در دل همهی روستا نشست.
آنها نمیدانستند...
دو دختری که با امید از خانه بیرون رفته بودند...
حالا کیلومترها دورتر، سرنوشتشان در حال گره خوردن با ولیعهد سرزمین دشمن بود.
و جنگی که سالها فقط میان دو کشور جریان داشت...
بهزودی، به داستان زندگی یک شاهزادهی فراری تبدیل میشد.
ادامه دارد...
پارت ششم | آرامش قبل از طوفان
ویو روستا
خانهی کوچک مادر جانت...
غروب آرامی را سپری میکرد.
بوی سوپ سبزیجات تمام خانه را پر کرده بود.
زن میانسال، کاسهها را روی میز چید.
لبخندی زد و با خودش گفت:
ـ الان دیگه باید برگردن...
حتماً سبدشون پر از قارچه.
چند دقیقه گذشت.
سوپ کمکم سرد شد.
زن نگاهی به پنجره انداخت.
هنوز خبری نبود.
با خودش زمزمه کرد:
ـ عجیبه...
جنگل که اینقدر دور نیست.
نیم ساعت دیگر هم گذشت.
لبخند از روی صورتش محو شد.
چادرش را برداشت و از خانه بیرون رفت.
---
خورشید آرامآرام پشت کوهها پنهان میشد.
او با صدایی لرزان فریاد زد:
ـ جانت!
...دخترم!
ـ وایولت!
صدایش میان درختان گم میشد.
جوابی نمیآمد.
چند نفر از اهالی روستا که نگرانی او را دیدند، جلو آمدند.
پیرمردی پرسید:
ـ اتفاقی افتاده؟
زن با اضطراب گفت:
ـ دخترم... و وایولت...
برای جمع کردن قارچ رفتن...
ولی هنوز برنگشتن.
مرد جوانی بیدرنگ گفت:
ـ نگران نباشین.
چند نفر از ما میریم دنبالشون.
چند مشعل روشن شد.
اهالی روستا، گروهگروه وارد جنگل شدند.
---
ساعتی بعد...
یکی از مردها ناگهان خم شد.
ـ اینو ببینین!
روی زمین...
سبد حصیری افتاده بود.
چند قارچ اطرافش پخش شده بودند.
اما...
از جانت و وایولت خبری نبود.
زن با دیدن سبد، دستش را روی دهانش گذاشت.
اشک از چشمانش جاری شد.
ـ نه...
نه...
برای اولین بار...
ترس واقعی در دل همهی روستا نشست.
آنها نمیدانستند...
دو دختری که با امید از خانه بیرون رفته بودند...
حالا کیلومترها دورتر، سرنوشتشان در حال گره خوردن با ولیعهد سرزمین دشمن بود.
و جنگی که سالها فقط میان دو کشور جریان داشت...
بهزودی، به داستان زندگی یک شاهزادهی فراری تبدیل میشد.
ادامه دارد...
- ۷۶
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط