پارت ۹
پارت ۹
تهیونگ هنوز چند پله بیشتر بالا نرفته بود که صدای خندهی لینا و سوفیا دوباره بلند شد.
ایستاد.
چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
ـ آرومتر... گفته بودم آرومتر.
اما چند ثانیه بعد صدای موسیقی هم بلند شد.
تهیونگ با حرص برگشت پایین.
دوباره زنگ زد.
این بار لینا با تعجب در رو باز کرد.
ـ باز چی شده؟
ـ مگه نگفتم آرومتر؟
لینا دست به سینه شد.
ـ آرومتر شدیم.
ـ این آرومه؟
ـ آره.
سوفیا از داخل خندید.
ـ لینا، فکر کنم همسایهمون خیلی حساسه!
تهیونگ نگاه کوتاهی به سوفیا کرد و بعد به لینا گفت:
ـ من حساس نیستم.
ـ پس مشکل چیه؟
ـ صداتون میاد بالا.
لینا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ خب گوش نده.
تهیونگ ابروهاش رو بالا برد.
ـ چی؟
ـ گوش نده دیگه.
ـ خیلی بامزهای.
ـ ممنون.
ـ تعریف نکردم.
ـ میدونم.
چند ثانیه با هم چشم تو چشم شدن.
سوفیا که متوجه دعوای اون دو شده بود، زیر لب خندید.
ـ شما دوتا خیلی شبیه زوجهای متأهل دعوا میکنید.
هر دو همزمان گفتن:
ـ چی؟!
سوفیا زد زیر خنده.
ـ هیچی بابا! شوخی کردم.
لینا با خجالت گفت:
ـ سوفیا، ساکت شو!
تهیونگ هم سریع گفت:
ـ اصلاً همچین چیزی نیست.
بعد بدون حرف دیگهای برگشت و از پلهها بالا رفت.
لینا در رو بست.
سوفیا با شیطنت نگاهش کرد.
ـ اووووه...
ـ چی؟
ـ هیچی.
ـ سوفیا!
ـ باشه بابا!
اما طبقه بالا، تهیونگ روی مبل نشست و به سقف خیره شد.
حرف سوفیا مدام توی ذهنش تکرار میشد.
«شما دوتا خیلی شبیه زوجهای متأهل دعوا میکنید.»
با خودش گفت:
ـ چه حرف مسخرهای...
ولی چرا با شنیدن اون جمله، قلبش یه لحظه عجیب تند زده بود؟
ببخشید بچه ها من مسافرت هستم ممکنه دیر به دیر بزارم پارت هارو 😭💋🎀
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
تهیونگ هنوز چند پله بیشتر بالا نرفته بود که صدای خندهی لینا و سوفیا دوباره بلند شد.
ایستاد.
چشمهاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
ـ آرومتر... گفته بودم آرومتر.
اما چند ثانیه بعد صدای موسیقی هم بلند شد.
تهیونگ با حرص برگشت پایین.
دوباره زنگ زد.
این بار لینا با تعجب در رو باز کرد.
ـ باز چی شده؟
ـ مگه نگفتم آرومتر؟
لینا دست به سینه شد.
ـ آرومتر شدیم.
ـ این آرومه؟
ـ آره.
سوفیا از داخل خندید.
ـ لینا، فکر کنم همسایهمون خیلی حساسه!
تهیونگ نگاه کوتاهی به سوفیا کرد و بعد به لینا گفت:
ـ من حساس نیستم.
ـ پس مشکل چیه؟
ـ صداتون میاد بالا.
لینا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ خب گوش نده.
تهیونگ ابروهاش رو بالا برد.
ـ چی؟
ـ گوش نده دیگه.
ـ خیلی بامزهای.
ـ ممنون.
ـ تعریف نکردم.
ـ میدونم.
چند ثانیه با هم چشم تو چشم شدن.
سوفیا که متوجه دعوای اون دو شده بود، زیر لب خندید.
ـ شما دوتا خیلی شبیه زوجهای متأهل دعوا میکنید.
هر دو همزمان گفتن:
ـ چی؟!
سوفیا زد زیر خنده.
ـ هیچی بابا! شوخی کردم.
لینا با خجالت گفت:
ـ سوفیا، ساکت شو!
تهیونگ هم سریع گفت:
ـ اصلاً همچین چیزی نیست.
بعد بدون حرف دیگهای برگشت و از پلهها بالا رفت.
لینا در رو بست.
سوفیا با شیطنت نگاهش کرد.
ـ اووووه...
ـ چی؟
ـ هیچی.
ـ سوفیا!
ـ باشه بابا!
اما طبقه بالا، تهیونگ روی مبل نشست و به سقف خیره شد.
حرف سوفیا مدام توی ذهنش تکرار میشد.
«شما دوتا خیلی شبیه زوجهای متأهل دعوا میکنید.»
با خودش گفت:
ـ چه حرف مسخرهای...
ولی چرا با شنیدن اون جمله، قلبش یه لحظه عجیب تند زده بود؟
ببخشید بچه ها من مسافرت هستم ممکنه دیر به دیر بزارم پارت هارو 😭💋🎀
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۴۵۷
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط