روزگاریست که تکلیف دلم روشن نیست

روزگاریست که تکلیف دلم روشن نیست
جا به اندازه تنهایی من در من نیست

چشم می دوزم در چشم رفیقانی که
عشق در باورشان قدِ سر سوزن نیست

دست برداشتم از عشق که هر دستِ سلام
لمس آرامش سردی است که در آهن نیست

حسّ بی قاعده عقل و جنون با من بود
درک این رازِ به هم ریخته تقریباً نیست

سالها بود از این فاصله می ترسیدم
که به کوتاهی دل کندن و دل بستن نیست

رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم
جا به اندازه تنهایی من در من نیست...
❤️
دیدگاه ها (۵)

ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.نسیم آرامی میان درخت‌های با...

بسم الله الرحمن الرحیمقسمت دوم :با طاعات تام و تمام به خداو...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش دوم_سوروس_از پله های کلاس پیشگویی پایین می...

رمان اسیر خان پارت ۲ دوم

like swan 🦢#like_swan𝑆𝑇𝐴𝑅 🧸ویو ات:تا چند هفته دیگه سال آخر د...

عاشقانه

‌ روزگاریست كه تكليف دلم روشن نيستجا به اندازه تنهايى من در ...

روزگاریست که تکلیف دلم روشن نیستجا به اندازه تنهایی من در من...

روزگاریست که تکلیف دلم روشن نیستجا به اندازه تنهایی من در من...

‌ روزگاریست که تکلیف دلم روشن نیستجا به اندازه تنهایی من در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط