پارت هفت

اتحادِ سایه‌ها

سه روز از ماجرایِ زیرزمین گذشته بود. جونگ‌کوک هر روز بیشتر از قبل به من نزدیک می‌شد، با همان چهره‌ی سرد و همیشه‌ی خشک، اما دستانش هر بار که مرا لمس می‌کرد، نرم‌تر و گرم‌تر می‌شد. شب‌ها در اتاقش می‌خوابیدم، در آغوشش، با آن قلبِ تندتپِ دیوانه‌وار زیرِ گوشم.

و یونگ‌هی، هر روز این را تماشا می‌کرد.

یک شب، وقتی جونگ‌کوک برای یک جلسه‌ی مخفی از عمارت خارج شد، یونگ‌هی از فرصت استفاده کرد. او می‌دانست که من توی اتاقِ جونگ‌کوک خوابیده‌ام و سیستمِ حفاظتی را با کدِ مخفیِ جونگ‌کوک که سال‌ها پیش دزدیده بود، غیرفعال کرد.

از پله‌هایِ پشتی پایین رفت، جایی که هیچ دوربینی نداشت. توی حیاطِ خلوت، یک ماشینِ سیاهِ بدونِ پلاک منتظر بود.

دَرِ ماشین باز شد. مردی با قدِ بلند و موهایِ جوگندمیِ کوتاه، با کتِ چرمیِ مشکی و چشمانِ سبزِ یخی از آن بیرون آمد. لبخندِ سرد و خطرناکی روی لبهایِ نازکش نشسته بود. انگار که خودِ مرگ، لباسِ یک مردِ خوش‌تیپ را پوشیده باشد.

«یونگ‌هی... خبرات خوب بود.» صدایش مثلِ شنِ بیابان، خشک و سوزان بود. «جونگ‌کوک یه دخترِ خوشگل پیدا کرده، هان؟»

یونگ‌هی با لبخندیِ مکارانه گفت: «آقایِ پارک، خیلی وقته که منتظرِ همکاریِ شما بودم. جونگ‌کوک عاشقِ اون دختره. اگه ما اونو بدزدیم، جونگ‌کوک رو زانو می‌زنیم.»

پارک جه‌هیون، خطرناک‌ترین رقیبِ جونگ‌کوک، با ناخن‌هایِ بلندش روی گونه‌یِ یونگ‌هی کشید.

«و تو چه می‌خوای از این ماجرا؟»

«من فقط می‌خوام جونگ‌کوک رو ناراحت ببینم.» یونگ‌هی با چشمانی که از کینه می‌سوخت، گفت. «اگه اون عاشقِ این دختره... پس اون رو ازش می‌گیریم. و بعد، تو جونگ‌کوک رو می‌کشی. و من... من عمارت رو به ارث می‌برم.»

پارک جه‌هیون خندید، خنده‌ای سرد و بی‌روح.

«قراره کی عملیات رو شروع کنیم؟»

«فردا شب.» یونگ‌هی گفت. «جونگ‌کوک برایِ جلسه‌ی مهمی بیرون می‌ره. من سیستمِ حفاظتی رو کامل خاموش می‌کنم. شما با نفراتِ مسلحتون می‌اید، دختر رو می‌دزدین، و من اون رو برایِ آخرین بار می‌بینم.»
ه و عاقبتی که در انتظارشه رو ببینی؟

:شبِ فردا فرا رسید. جونگ‌کوک با اکراه مرا در آغوش گرفت و قبل از رفتن، گونه‌ام را بوسید. همان بوسه‌ی سردِ همیشگی، اما من گرمایِ پنهانش را حس می‌کردم.

«آت، درِ اتاق رو قفل کن. سیستم رو روشن بذار. تا برنگشتم، از اتاق بیرون نیا.» با لحنِ خشک ولی نگران گفت.

«باشه، دایی.» لبخند زدم.

او رفت و من ماندم توی اتاقِ بزرگ و تاریک. اما یونگ‌هی، با کلیدِ مخفی، از راهرویِ پشتی واردِ طبقه شد. سیستمِ حفاظتی را یک‌به‌یک خاموش کرد و بعد، پیامکِ کوتاهی به پارک جه‌هیون فرستاد:

«زمینه آماده‌ست. بیایید.»

ده دقیقه بعد، صدایِ هلیکوپتر را شنیدم. با چشمانِ گرد، به سمتِ پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. یک هلیکوپترِ سیاهِ بدونِ علامت، روی بامِ عمارت نشسته بود. چند مردِ مسلح با لباسِ سیاه از آن بیرون می‌ریختند.

و در میانِ آنها، پارک جه‌هیون با کتِ چرمیِ مشکی و چشمانِ سبزِ یخی‌اش، لبخند می‌زد.

قلبم تند زد. دویدم سمتِ در، اما قفل شده بود. از بیرون، صدایِ یونگ‌هی را شنیدم که با لحنی شیرین ولی سمی گفت:

«آتِ عزیز.... یه مهمونیِ کوچولو برات گرفتم.»

حمایت یادتون نره
لایک ها رو بالا ببرین دیگه کم تر از ۴۰ نمیزارم !
دیدگاه ها (۰)

پارت هشت

پارت شش

پارت پنج

افسانه خون و گلقسمت ۳: سایه‌های در کمینمراسم تموم شد و همه ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط