رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۱۳
دستی به سرش کشیدم .
_ تو دختر کوچولوی خودمی هیچوقت فراموش
نمیشی !
آروم خندید .
چیزی که واسم عجیب بود فاصله گرفتن سها از مینا و
سپهر بود، تا جایی که یادمه اون موقع ها خیلی با هم
صمیمی بودن !
انقدر همه تغییر کرده بودن و کار ریخته بود رو سرم
که نمیدونستم به کدومشون برسم .
سپهر با لحن سرخوشی سر سفره ی نیمه پهن شده
نشست و گفت : من امشب اینجا میمونما همین االان بگم خونه بیا نیستم !
خاله چشم و ابرویی براش اومد .
_ زشته پسر تو کی میخوای بزرگ شی .
سپهر غد سرش رو بالا انداخت .
_قد پنج سال با داداشم حرف دارم !
کنارش نشستم و دستی به شونه ش زدم .
_خاله با خودت ببرش بذار سرم آروم بگیره .
ناراحت نگاهم کرد .
_ باشه خان داداش شما بتازون !
با تعجب نگاهش کردم .
چه دل نازک شده بود .
دایه لبخندی زد و گفت : از دلتنگی زیاده بچه م دلش
شده شیشه تو هم هی متلک بارش نکن پسرم .
سپهر خندید .
_نه بابا این چه حرف یه خاله جان من که از خان داداش ناراحت نمیشم !
نگاه همه روم سنگینی می کرد .
انگار می خواستن بدونن چقدر تغییر کردم همون امیر
کورد قدیمم یا زندون عوضم کرده .
اخمی آرومی روی چهره م نشست و با گفتن بسم الله ی
شروع به خوردن غذا کردم، خوشم نمیومد کسی بهم
خیره بشه .
غذا رو خورده نخورده بشقاب رو به عقب هول دادم .
به شدت خسته بودم و چشم هام قرمز ولی نمیتونستم
حرمت مهمون رو بشکونم .
روی مبل نشستم و منتظر موندم سفره جمع بشه .
سپهر کنارم نشست .
زیر چشمی نگاهش کردم .
_ از اوضاع باشگاه خبر داری ؟
گردنش رو به دو طرف چرخوند و تق صدا داد .
_ آخ گفتی باشگاه چند وقته نرفتم .
همه چی عالیه داداش، سیامک خوب داره باشگاه رو
میگردونه سر ماه به سر ماه پولی که در میاره میریزه
به حسابت، کارتم دادم به دایه گفتم حسابی بریزو
بپاش کنه و خرج کنه که اومدی بیرون خفتمون نکنی
یه وقت !
به دایه که تو ی آشپزخونه فرز و تند ظرفارو میشست
نگاه کردم .
به جای سها مینا کنارش ایستاده بود .
اخمی کردم .
_ زمین کرج چطور شده؟
_ راستش هرسال دایه اجاره میده به همون بنده خدایی
که اوایل زمین دستش بود .
همون جوری بکر و قشنگ مونده خداروشکر یارو
هم خوب بهش میرسه .
نفس عمیقی کشیدم و خداروشکر کردم بعد رفتنم دست دایه و سها پیش کسی دراز نشد !
خاله لنگون لنگون نزدیکمون شد و روی مبل نشست .
خیره نگاهش کردم .
_خیر باشه خاله پات چرا بگیر نگیر داره .
دستی به زانوش کشید .
_ ولا چی بگم سیاتیک دارم خاله جان، این دوتا بچه
هم شدن عصای دستم بنده خدا مادرت با اون کمر
دردش کسی نبود به دادش برسه .
توهم که بخاطر مردم اونجوری خودت رو اسیر
کردی !
متوجه لب گزیدن سپهر شدم .
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۵-او، خانم محترمی مثل شما که نباید...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۶خندیدیم و با وایسادن ایمان دیگه ح...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۲یه روز به خودم اومدم دیدم شدم بزرگ یه...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۱_بریم داخل براتون قیمه گذاشتم پر گوشت...

I can be myself with himPart¹⁶[ویو نیلسو]سوار ماشین شدم..تهی...

really love part⁴⁵کوک رو پیاده کردم و خودم رفتم خونه‌..زیاد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط